دیشب بعد از مدتها یک فیلم خوب دیدم، یک فیلم خیلی خوب به اسم
YES. ترکیب بی نقصی از احساس، شعر ، عشق و پیچیدگیها و مشکلاتی که انسان در جهان معاصر با آنها روبه روست. ماجرای عاشقانه بین یک زن ایرلندی-آمریکایی و یک مرد لبنانی در لندن محمل گفت و گو های بسیار عمیق و زیباییست. گفت و گو هایی درباره خداباوری، عشق، زندگی، مرگ و هویت مسلمانان در غرب و تلاش بیهوده سیاستمداران برای حل مشکلی که خود هنوز ریشه های واقعی آن را درک نکرده اند.
فیلم برداری عالی، بازی های خوب و یالوگ های خیلی خیلی قشنگ ، که در اکثر موارد شعر هستند، از YES یک فیلم بسیار تاثیر گذار ساخته اند.
در کنار زیبایی فیلم، نکته قابل توجه برای من این است که در این فیلم، مثل خیلی از فیلم های خوب دیگر سعی شده ریشه های واقعی خشونت هایی که این روزها جهان را تهدید می کند نشان داده شود. ریشه هایی همچون نابرابری و تحقیر انسانها. همچین در نهایت زن ، که به مدرسه کاتولیکها می رفته اما به خدا اعتقاد ندارد، در حالی که مستاصل شده است ،از سر ناچاری، با خدا صحبت می کند و می گوید: خدایا، اگر هستی، که من فکر می کنم نیستی، او را به اینجا بیاور. درست در صحنه بعد با ورود مرد و برآورده شدن دعای زن وجود خدا نشان داده می شود.
ولی متاسفانه با وجود تلاشهایی که هنرمندان و روشنفکران برای توضیح ریشه ها می کنند، مخاطب آنان تنها کسانی هستند که خود به این حقایق باور دارند.

She: Single is a word based on illusion
Life itself develops from a fusion.
Two is joining, letting go, attraction
And rejection, yes and no...
Oh my love: you hold me and I melt
I am not solid anymore
I am a feeling
He: From Elvis to Eminem, Warhol's art
I know your stories, know your songs by heart
But do you know mine
Do you know a word
Of my language, even one? Have you heard
that Al-gebra was an Arabic man
I've read the Bible, have you read the Koran
The old aunt: Communism died
But what came in its place? A load of greed
A life spent longing for things you don't need
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1384ساعت 19:29  توسط من (روزمره نگار)
|
امروز صبح که در دفتر رو باز کردم با یه معجزه رو به رو شدم: ظرفشویی و اجاق گاز گوشه اتاق که از نامرتبی و کثیفی نمی شد نگاش کرد، از تمیزی برق می زد !!!!!!!!! من و ایلیانا ( هم دفتریم) پی ماجرا رو گرفتیم و معلوم شد که دیشب یکی از بچه ها تا دیروقت کار می کرده و دوستش هم اومده بوده پیشش و اومدن تو وقت استراحت قهوه بخورن و دوستش که این وضع رو دیده گفته من تو ماشین یک تمیزکننده عالی دارم و آورده و آشپزخونه ما رو برق انداخته!!!!!!!!!!!!!
از روزی که اومدم تو این دفتر به خودم یادآوری می کردم که تمیزکننده بیارم و اینها رو تمیز کنم اما یادم می رفت. امروز من و همه بچه های گروه کلی شرمنده شدیم!
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1384ساعت 16:30  توسط من (روزمره نگار)
|
ری نیگن شهردار نيواورلئان از اظهارنظری که در آن حادثه طوفان سال ۲۰۰۵ را مجازات الهی بخاطر جنگ در عراق خوانده بود، عذر خواهی کرده است.
به نظر میاد احمدی نژاد تو دنیا کم نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 21:6  توسط من (روزمره نگار)
|
سایت بلاگفا یه تبلیغ داره برای
آموزش زبان انگلیسی و توش عکس بیل گیتس رو زده !!!!! اگه شما فهمیدین چه ربطی داره به من هم بگین!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 16:4  توسط من (روزمره نگار)
|
همیشه این سوال جواب دادن نیست که سخته، گاهی پرسیدن سوال مناسب از اون هم سخت تره!
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت 14:1  توسط من (روزمره نگار)
|
راستش از این متن باید آدم گریه اش بگیره! ولی خوب این هم از خواص طنز تلخه. ( این متن رو با ای-میل گرفتم نمی دونم اصلش از کیه)
نحوه جديد پذيرايی در هواپيما:
با درود به روان پاک بنيانگذار انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری و رئيس جمهور شب تاب، ورود شما را به هواپيمای جمهوری اسلامی ايران خوشامد ميگويم و برايتان سفر خوشی را آرزو ميکنم.
برای رعايت نکات ايمنی ، همواره کمربند شلوار خودتان و بغل دستی تان را در تمام مدت پرواز بسته نگه داريد و از کشيدن سيگار و قليان خود داری فرماييد.
اگر در هوای داخل کابين اختلالی پيش آمد، سربند مخصوصی از بالای سرتان به پايين می افتد که رويش نوشته: جانم فدای رهبر. فورا آنرا برداشته و بسيجی وار آنرا دور سر خود ببنديد و يا حسين گويان از دربهای اضطراری يعنی دو درب در جلو ، دو درب درعقب و يک درب در وسط هواپيما به بيرون پرت شويد.
توجه داشته باشيد که در همه حال حجاب اسلامی را رعايت کنيد حتی در موقع پرت شدن از هواپيما. برای مواقع اضطراری يک بسته کفن در زير صندلی شما قرارداده شده که آنرا بيرون آورده و بعد از گفتن شهادتين و دعا برای سلامتی رهبر انقلاب بپوشيد.
از کليه مسافرين محترم و عاشقان شهادت خواهشمندم در طول پرواز تا لحظه مرگ از وسايل الکترونيکی مانند تلفن همراه و لب تاپ و چرتکه و ماشين حساب اکيدا خودداری کنيد.
برايتان سفر آخرت دلپذيری را آرزو ميکنم. ناراحت نباشيد اين شتری است که درب خانه همه ميخوابد. يکی زودتر يکی ديرتر. خوشا به سعادت شما که سوار هواپيمای ما شديد تا شهيد شويد. اگر دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکهايتان لازم داشتيد ما نداريم بايد همراه خودتان می آورديد.
+ نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت 20:0  توسط من (روزمره نگار)
|
کار، کار؟
آری، اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که تو را می جود،
آرام
آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و تو
در فنجانی چای فرو خواهی رفت
+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت 19:18  توسط من (روزمره نگار)
|
بله! خود
خیاط هم در کوزه افتاد!
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 15:59  توسط من (روزمره نگار)
|
۱.
امروز روز اول کارمه. اومدم توی دفتر جدید، پای کامپیوتر جدید و البته هم دفتری جدید! ا همهء افراد گروه رو توی جشن کریسمس دیده بودم و این هم دفتری جدید، که یک دختر آلمانی بسیار قد بلنده! به نظرم دختر خوب و جالبی اومده بود.
امروز که از صبح هنوز تقریبا هیچ حرفی نزدیم تا ببینیم بعدا چی می شه.
۲.
دیشب انگشتم رفت لای در ! برا همین نمی تونم خوب تایپ کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 14:14  توسط من (روزمره نگار)
|
من اینجا می خوام به خودم یه قول بدم. اینکه به جای تو دلم ! اینجا قول می دم برای اینه که وقتی د یدمش و یادم افتاد عمل نکردم آبروم پیش خودم بیشتر بره!
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت 21:38  توسط من (روزمره نگار)
|
۱.
سال نو بر همهء اونهایی که به طریقی سال براشون نو شده مبارک. چه کسانی مثل مسیحیان ایران که با تغییر سال تقویم کاری اونها عوض نمی شه و چه کسانی مثل ما که به دلیل عوض شدن تقویم کار و برنامهء زندگی سال برامون نو می شه.
۲.
با وجود تمام احترامی که برای آلمانی ها و سبک زندگیشون قایلم و با وجود تمام توضیحاتی که تو ایران می دادم که آلمانی ها اونقدر ها هم که می گن سرد و ماشینی نیستن، باید اعتراف کنم که امشب دیدم « هستن» !!!!
توی خیابون خیلی شلوغ همه شون کلی ترقه های قشنگ می زدن ولی صدا از سنگ در میومد از اونا نه!!! همه فقط نگاه می کردن! نه جیغی، نه دادی، نه ابراز احساساتی! تنها کسایی که اون وسط سر و صدا و ابراز احساسات میکردن گروه ما بود که هیچ ترقه ای هم نداشت!!!!!
۳.
وقتی این اتاق رو گرفتم و دیدم طبقهء ۱۵ امه اولین فکری که کردم این بود که اگه آسانسور خراب شه من بیچاره می شم که البته همه این فکر رو به بد بینی ام نسبت دادن.
امشب ساعت ۳:۳۰ صبح مجبور شدم به علت خرابی آسانسور ۱۵ طبقه رو با پا گز کنم!!!! جای دوستان بد نبینم!!! خالی
۴. ساعت ۴ صبحه و دیگه وقت خوابه. اینم شمارهء آخر هم چون با شاعت هماهنگ بود نوشتم!
+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1384ساعت 6:22  توسط من (روزمره نگار)
|
بالاخره فهمیدم!
موقع خروج از ایران کیف پولم رو گشتن که ۲۵ تومانی نداشته باشم! وقتی پرسیدم چرا گفتن که همون روز صبح بهشون ابلاغ شده و نمی دونن چرا !!!
حالا با خوندن کامنت این خبرفهمیدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1384ساعت 23:13  توسط من (روزمره نگار)
|
من و تو يکي دهانايم
که با همه آوازش
به زيباترسرودي خواناست.
|
که دنيا را هر دَم
|
|
|
|
در منظر ِ خويش
|
|
|
|
تازهتر ميسازد.
|
نفرتي
از هرآنچه باز ِمان دارد
از هرآنچه محصور ِمان کند
|
از هرآنچه وادارد ِمان
|
|
|
|
که به دنبال بنگريم، ــ
|
دستي
که خطي گستاخ به باطل ميکشد.
من و تو يکي شوريم
از هر شعلهئي برتر،
که هيچگاه شکست را بر ما چيرهگي نيست
چرا که از عشق
روئينهتنايم.
و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است
با آمدشدني شتابناک
|
خانه را
|
|
|
|
از خدائي گمشده
|
|
|
|
لبريز ميکند.
|
به یاد روز برفی چهار سال پیش که من و او «ما» شدیم.
+ نوشته شده در جمعه 2 دی1384ساعت 22:34  توسط من (روزمره نگار)
|
۱.
خوشحالم. دیشب من هم کنار دوستان خوبی بودم و بلندی بلندترین شب سال رو با شعر و موزیک زیبا و البته انار و شراب و... گره زدم. احساس قشنگی داشتم از اینکه این هفته هر کدوم از دوستان ایرانی رو که می دیدم می پرسیدند که شب یلدا چی کار کنیم و همین طور از e-mail هایی که به مناسبت شب یلدا از دوستانم دریافت کردم.
راستی دیشب یکی از دوستان آلمانیم بهم گفت که عده خیلی کمی از آلمانی ها هم یلدا رو جشن می گیرن!
۲.
دیروز یه اتفاق جالب افتاد که روزم رو قشنگ کرد! هر روز توی رستوران دانشگاه کلی تبلیغ از چیزهای مختلف پخش می کنن و من هم معمولا توجهی نمی کنم. دیروز دم در دیدم پنج-شیش تا آقای مسن با یه سری کتاب تو دستشون وایسادن. یکیشون اومد جلو و گفت: یک عهد جدید ( انجیل) به عنوان هدیه کریسمس می خواهید؟ من هم که هنوز تو حال و هوای دعا فروش های تهران هستم فکر کردم الان اینو می گه که بعد برداری و پولشو بگیره!!!!!! برا همین با تاکید گفتم: هدیه؟!!! گفت: بله خانوم، هدیه. خلاصه اینجوری بود که من صاحب یک انجیل به زبان آلمانی شدم و همون در دم هم رفتم به یه کافه ایتالیایی کوچیک که همون دور و بر می شناختم، یکی از اون کاپوچینوهای خیلی خوبش سفارش دادم و دو ساعتی با کتاب و کاپوچینو سرم گرم بود. انجیل رو یه بار به فارسی خونده بودم. همین خوندن متن آلمانی رو برام جالب تر می کنه.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 14:42  توسط من (روزمره نگار)
|