تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم،                                   

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

سال نو مبارک و نوروز همگی پیروز.

برای همه کسانی که نوروز را جشن می گیرند و با آمدن نوروز سال جدیدی را آغاز می کنند سال خوشی آرزو می کنم و چون ایرانی همستم برای تمام ایرانیان و برای ایران.

برای ایران سالی پر از صلح آرزو دارم. صلح، آبادی و حرکت رو به جلو و آوازه خوش در جهان

برای ایرانیان سلامتی آرزو دارم و آرامش همراه با رفاه و دوستی، همراه با عدالت و خرد و شادی و همراه با پیروزی.

 

                                                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 14:6  توسط من (روزمره نگار)  | 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
 
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
 

...
 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 20:9  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. از دیدن عکسهای صنعتی شریف حالم بد شد. خیلی از همکلاسی های قدیم لینک ماجرا را برایم فرستاده بودند. هیچ کدام را نخواندم. عکسها را دیدم و صفحه را بستم.

۲. هوا بده. خبری از بهار نیست.فقط با تلقین یادم می مونه که دوشنبه عیده. مناسبات پیچیده روابط ایرانی ها هم گاهی دیوانه ام می کنه. از اون نپرس، به اون نگو، به این ای-میل بزن، به اون نزن حتی عید رو هم نمی شه ساده برگزار کرد. حالم به هم می خوره. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 20:34  توسط من (روزمره نگار)  | 

یک چند روزی نبودم. خیلی خوب بود. برای یک کنفرانس سه روزه رفته بودم یک دهکده توریستی نزدیک آلپ که یه دریاچه قشنگ (البته تو تابستون!) هم کنارشه.

سه روز دوری از زندگی عادی و اینترنت و اخبار به علاوه یک هتل با غذاهای خوب که پولش رو یکی دیگه می ده! و طبیعت برفی و قشنگ یک دهکده اروپایی رویهم رفته عالی بود. البته خود کنفرانس هم بد نبود!

دهکده شبیه همون هایی بود که تو فیلم ها دیده بودم و تصور می کردم. پر از خونه های یکی دو طبقه با ظاهر قدیمی که رو تپه بودن. الته بیشتر خونه ها در واقع هتل بودن و به جزصاحبان هتل ها کمتر کسی اونجا زندگی می کنه. راهپیمایی های هر روزه و طولانی کنار دریاچه نیمه یخ زده منو از تنبلی در آورد و بعد از مدتها یه کم تحرک داشتم.

از تجربه مسافرت با آدمهای دیگه هم خوشم میاد چون اینجوری آدم با فرهنگ و طرز زندگی بقیه بهتر و بیشتر آشنا میشه.

با وجود دور شدن از تمام روزمرگی ها، یه چیزایی هستن که مثل یه مرض مزمن و بدون درمان دست از سر آدم بر نمی دارن و همه جا مزاحم می شن و آسایش رو از انسان می گیرن. از جمله این بیماری های مزمن دردناک نفرت انگیز علاج ناپذیر (البته فعلا  علاج ناپذیر) که به جون من و خیلی های دیگه افتاده رییس جمهور ایرانه: محمود احمدی نژاد. گاهی اونقدر آرزوی مرگش رو دارم که خودم هم باورم نمی شه! آرزوی مرگ کسی رو داشتن! اونم کسی که می دونم تنها مسسبب بدبختی ها نیست. ولی وقتی یادم می یفته که توی این سه روز من بیش از سه بار مجبور شدم توضیح بدم که من واقعا نمی دونم منظوزش از این حرفا چیه و مردم عادی ایران سرشون به زندگی خودشونه و اسراییل مساله اول زندگی شون نیست، می فهمم که چرا می خوام بکشمش!

قشر دانشگاهی در آلمان فرهنگی هستن (معمولا) خیلی مطالعه می کنن و در مورد مسایل مختلف اطلاعات خوبی دارن. بیشتر سیاستمدار های مهم ایرانی رو به اسم می شناسن و سیستم ظاهری اداره کشور ( و نه لایه های پنهان!) رو هم می دونن (مثل وجود شورای نگهبان) ولی با وجود اینها باز هم توضیح دادن این مسایل براشون واقعا سخته و در نهایت ممکنه که مثل یکی از استادهایی که تو کنفرانس بود بگن: من کامل نمی فهمم ولی حرفتو باور می کنم!

به نظر میاد زندگی در محیط دموکرات باعث می شه درک ساز و کار های محیط غیر دموکرات سخت بشه. گاهی احساس می کنم که این آدمها معنی ترس و ارعاب و تهدید رو نمی فهمن. معنی بستن روزنامه و فیلتر اینترنت و جمع کردن ماهواره و کنترل رادیو و تلویریون رو نمی دونن. وقتی می پرسن پس چرا مردم اعتراض نمی کنن  یا خوب چرا مردم انتخابش کردن، دلم میخواد سرم رو بکوبم تو دیوار! از این توضیح دایمی که دخترا تو ایران درس می خونن و ... واقعا خسته شدم!

...

گفتم شرح کوتاه ولی بلند شد! چند تایی عکس گرفتم و یه سری بحث جالب هم کردیم ( به جز این اعصاب خورد کن ها!) که سعی می کنم بذارم اینجا. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 20:7  توسط من (روزمره نگار)  | 

تازگی ها شبها با هم یک سریال نوشتاری می بینیم یا دقیقتر بگم، می خونیم. با هم کتاب « راز داوینچی» رو می خونیم. یعنی یکی بلند می خونه و اون یکی گوش می ده. برای این می گم «سریال» که هیجانش و لذت تعقیب کردن ماجراها و هر شب بودنش مثل سریاله.

از کار هیجانی-فرهنگی-رومانتیکمون خیلی کیف می کنم (:

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 18:56  توسط من (روزمره نگار)  | 

۷ مارس گذشت، ۸ مارس اومد، پس روز زن مبارک! هر چند زیاد معنی «مبارک» بودن این روز رو نمی فهمم ولی عبارت دیگه ای هم به ذهنم نرسید. آهان چرا، الان فهمیدم: روز زن گرامی باد! یه ذره رسمی تره ولی به نظرم با معنی تره.

من نه گل دریافت کردم از کسی و نه تبریک ولی خوب یه عده برای همه کادو در نظر گرفتن که من هم دیدم (:

هدیه اول!

هدیه دوم!

یک تبریک واقعی و قشنگ+کلی مطلب خوب دیگه

اینم چند تا لینک مرتبط:

1

2   

3

4

5

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 17:31  توسط من (روزمره نگار)  | 

صبح حوصله چایی درست کردن نداشتم و فکر کردم شاید هم بد نباشه یک روز هم به جای صبحانه خوردن توی مترو، خودم رو به یه کاپوچینو در آزمایشگاه مهمون کنم. تقریبا تمام راه دلم رو برای کاپوچینو صابون زدم. وقتی رفتم بخرم، دیدم که فقط لیوان کاغذی هست. خب، اشکال نداره. مثل همیشه حسابی شکر ریختم و دنبال قاشق گشتم. تنها چیزی که موجود بود ( به عنوان قاشق!) سیخ های باریک چوبی بود که منو همیشه یاد دکتر اطفال می اندازه! از ناچاری همون رو برداشتم. موقع خوردن بوی کاغذ کمی از لذت بوی قهوه کم می کرد اما قسمت تحمل ناپذیر همون قاشق چوبی بود که می خواستم باهاش کفهای کاپوچینوی عزیز رو بخورم ( مهمترین قسمت!) طعم چوب و بوی خاصش اونقدر غالب بود که نتونستم ادامه بدم و کلا منصرف شدم!

به نظر میاد که سرعت زندگی به شدت از لذتش کم کرده، یا باید تو مترو چای دم نکشیده سرکشید یا باید تو آزمایشگاه  کاپوچینو با طعم چوب خورد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 17:41  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. دیروز دختر بغل دستیم، که بعدا معلوم شد اسپانیایی است، داشت با اصرار فراوان 
برای مرد همراهش توضیح می داد که در اسپانیا مردم خیلی کار می کنند و اینجور نیست 
که همیشه party و fun باشد. می گفت تصور آلمانی ها از اسپانیا کامل نیست و آنها در 
سفرهاشان فقط قسمت تفریحی را می بینند که تمام واقعیت نیست.

اصولا انگار در همه چیز شانس لازم است. تصویر عمومی از اسپانیایی ها رقص و شادی را 
شامل می شود و  تصویر عمومی از ما خشونت و مذهبی گرایی افراطی را! گرچه که هردو 
ناقصند اما این کجا و آن کجا!

۲. حدود دو ماه است که در یک گروه کاری جدید کار می کنم، بین یک گروه آدم خیلی 
خیلی خوب. بعد از مدتها بین این آدم ها احساس « عادی بودن» می کنم. من ایرانی هستم 
و این عجیب نیست. به جای توضیح دادن منظور احمدی نژاد ( که خودم هم نمی فهمم!!! ) 
در مورد موسیقی ایرانی، غذای ایرانی و زبان فارسی حرف می زنم. دز مورد تهران با 
همه زشتی ها و زیباییهاش. آنها از من فارسی یاد می گیرند و  من آلمانی ام را بهتر 
می کنم. آنها می گویند: «نوش جان» و من می گویم: Guten Appetit.

آنها می گویند: «خیلی بیستی»!!! و من می گویم: Ihr seid auch sehr toll!

بین ما کامران و هومن هم به اندازه Bon Jovi عادی هستند!

ایرانی بودن اینجا عادی است و «عادی بودن» حس خیلی خوبیسست.  


+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 17:8  توسط من (روزمره نگار)  | 


یک خلا عمیق احساس می کنم بین همه چیز با همه چیز. بین مغزم و دستم. بین زندگی ام و تفکراتم. بین آن کسی که می خواهم باشم و آن کسی که هستم. بین آن دیوانهء خلاقی
که مثبت و تلاش گر است و آن انسان خمودهء همیشه ناراضی که شبها کرخ روی تخت می
نشیند و به احمقانه ترین برنامه های تلوبزیون نگاه می کند و موقع آگهی های
بازرگانی یاد آن روزی می افتد که کتاب مسخ را خرید. خیابان کریمخان، روز آقتابی.
آخ!

و این وبلاگ، این وبلاگ آینه دق من است. آینه ای که این خلا را هر روز به من نشان
می دهد. آینه ای که هر روز در آن فاصلهء « فکر کردن هایم» و «عمل کردن هایم» را می
بینم . اصلا برای دیگران چه اهمیتی دارد که من وقتی جعفر پناهی خرس نقره ای برد چه
احساسی داشتم؟ اصلا دیگران چه اهمیتی دارند؟

همین ها و خیلی چیزهای دیگر، اینجا را آینهء دق کرده است. شاید هم برای همین بود
که وقتی فهمیدم «او» هم به اینجا سر می زند، هول نکردم. ما که رسوای جهانیم، غم
عالم کشک است!

عکس ازحمید بهرامی

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 19:6  توسط من (روزمره نگار)  | 

مدتهاست عادت کردم که از Lotto گرفته تا ماست پرچرب، تو همه تیزرهای تبلیغاتی بیربط و باربط یه زن گنجونده بشه اما این یکی رو دیگه ندیده بودم:

 

  

عکس صفحه اول شرکت پیج و مهره سازی!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 18:23  توسط من (روزمره نگار)  | 

وقتی فهمیدم جعفر پناهی در برلیناله خرس نقره ای برده خیلی احساس افتخار کردم. از اینکه بالاخره، بعد از مدتهای طولانی، اسم ایران رو در یک مورد خوب شنیدم. شاید اینکه این اتفاق جایی اقتاده که من زندگی می کنم هم بی تاثیر نباشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 20:52  توسط من (روزمره نگار)  |