تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

بعضی اصطلاح های فارسی واقعا خیلی با معنی هستن مثل اصطلاح « عزت زور» !!!! عزت زور قضیه همین مسافرتیه که امشب با مامانم باید بریم. من که عزا گرفتم براش مامانم هم چندان ذوقی نداره ولی چون یه عده اصرار شدیدی دارن که از ما پذیرایی کنن و به ما لطف کنن !!!! باید بریم!

ترجیح می دادم تمام آخر هفته رو تو همون اتاق یه وجبی ام می شستم ولی این مسافرت رو نمی رفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:54  توسط من (روزمره نگار)  | 

گفت و گو:

مکان: یکی از شهرهای آلمان، یک مهمانی ایرانی، در آشپزخانه

گفت و گو کننده ها: دو دختر دانشجو ( یکی پزشکی و یکی شیمی)

دانشجوی شیمی:« شانس هم نداریم ها. فکر کنم این چند روزی که برم لب دریا پریود باشم.»

دانشجوی پزشکی:« اشکال نداره یه شلوار کوتاه ببر که وقتی مریضی راحت باشی.»

دانشجوی شیمی:« نه بابا، مریض که نمی شم تا اون موقع، هوا خوبه. پریود رو می گم. اونه که بده.»

دانشجوی پزشکی:« می دونم. همونو می گم دیگه.»

دانشجوی شیمی:« آخه پریود که مرض نیست، آدم مریض نمی شه که!»

دانشجوی پزشکی:« داد نزن بابا زشته! آدم باید مرتب و خوب حرف بزنه. نمی شه که هی این کلمه رو به کار برد»

من: وقتی یه دختر دانشجوی رشته «پزشکی» که در یک کشور آزاد با مردم مدرن درس می خونه و زندگی می کنه طبیعی ترین سیکل بدن خودش رو «مرض» می دونه و به کار بردن کلمه درستش براش « بی ادبی» حساب می شه و از «یه خانوم بعیده»!!!!  دیگه از بقیه چه انتظاری می شه داشت! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 11:32  توسط من (روزمره نگار)  | 

موزیک گوش می ده، تقریبا همیشه، به زبون های مختلف. الان یه CD گذاشته به زبون چکی یه کم می فهمه و گاهی برام ترجمه می کنه: من یه درختم، فقط یه درخت. من آسمونم، فقط آسمون با خورشید، روشن، با ابر، گرفته...    خیلی قشنگه.

راحته، با همه چی. اول از همه با خودش. بدون اینکه موهای پاشو بزنه دامن بلند می پوشه. دامن هایی که خودش می دوزه. یه بار که صبح وقت بیرون اومدن بلوزش لک شده بود، پشت و رو کرده بود و پوشیده بود. پشت بلوزه از روش قشنگ تر بود به نظره من!

تعریف متفاوت و جالبی از زیبایی داره. توی تعریفش طبیعی بودن به زیبا بودن خیلی نزدیکه. همه چیز رو نقاشی می کنه، پر از ابتکاره و  از چیزای به ظاهر به درد نخود چیزای خیلی جالبی می سازه. وقتی هم کاری می کنه با آب و تاب برام از سر تا تهش می گه.

از اینکه با یه همچین آدم خلاق و پرشر و شور و متفاوتی همکارم خوشحالم. گاهی احساس می کنم کاراش به خلاقیت به خواب رفته من هم سیخونکی می زنه و بیدارش می کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 17:17  توسط من (روزمره نگار)  | 

در سفر به اندونزی، برای صرفه جویی در مصرف برق و رفاه حال ایرانیان عزیز، رییس جمهور محبوب به جای هاله نور از هاله چوب استفاده کردند!

دکتر احمدی نژاد: قیافه شو! دستتو بنداز بابا! مسخره!

منبع عکسها: فارس نیوز

در ضمن این لینک هم خیلی خوندنیه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 0:52  توسط من (روزمره نگار)  | 

چیزایی که برای مامانم جالبه ( جاذبه های توریستی!):

- پارکینگ دوچرخه ها

- پیش بند مخصوصی که همه گارسون ها می بندند.

- سگهای خیلی با ادب

- راننده های زن برای مترو

- کم استفاده کردن مردم از موبایل و قدیمی بودن گوشی ها

- تنوع نون و خوشمزگی نون ها

- دختر و پسرهایی که روی پله برقی یا کلا در ملا عام! مشغول ماچ و موچ هستن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 15:21  توسط من (روزمره نگار)  | 

من قول می دم که یک ماه هم شده برای مامانم بچه خوبی باشم، باهاش چونه نزنم، سعی نکنم تغییرش بدم و یادم باشه که اون اومده من رو ببینه و با هم تفریح کنیم نه اینکه من سعی کنم افکارم رو رو مغز اون install کنم!

طبق معمول، اینا رو برا خودم نوشتم که یادم بمونه! امیدوارم بتونم!

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 12:7  توسط من (روزمره نگار)  | 

رییس جمهور: یا امان زمان، یعنی مردم اینا رو می خونن! چه جالب!

رییس جمهور: آخی، تو هم مثل خودم اومدی تفرح ها! (  آقای دکتر مهندس پروفسور احمدی نژاد از این دیدار و گفت وگو به عنوان جالب ترین و قابل درک ترین قسمت از بازدیدشون یاد کردند)

رییس جمهور مهرورز: هی، مو قشنگ بیا جلو ببینم. یا همین الان ترتیب مو و خط ریش رو می دی، یا نیم ساعت دیگه سر کوچه می بینمت. حالیت شد؟!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 11:40  توسط من (روزمره نگار)  | 

مامانم اومده پیشم و این خیلی خوبه. علاوه بر کلی خوراکی، از ایران با خودش کلی انرِژی آورده ( البته انرژی هسته ای نه ها!) و خنده های بلند و شیطونی ها و کارای عجیب و غریبش رو.

سرم شلوغه اما از نوعه خوبش. چیزایی که می پرسه و براش جالبه منو یاد روزای اولی که اومده بودم می اندازه و بادم میاره که چه زود عادت کردم و چه زود دیگه خیلی چیزا رو «نمی بینم» و مثل در و دیوار از کنارشون می گذرم.

اینکه نقش ما عوض شده هم جالبه. حالا منم که یه موبایل بهش دادم تا نگرانش نباشم، می برمش خونه می ذارمش و دوباره می رم دنبالش و ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 16:51  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. دست سایت اورکات درد نکنه با این سرویس جدیدش. تازگیها نشون می ده که کی از Profile کی بازدید کرده و این سرویس راه رو بر فضولهایی مثل من می بنده! و نتیجه اینکه تا اطلاع ثانوی اوکات بازی(= یک وقت تلف کنی شدید!) تعطیل!  

۲. تا ما باشیم الکی به کسی نخندیم! حالا می بینیم که حرفای رضا مارمولک پای منبر چقدر هم منطقی بوده! و به واقعیت بدل شده! همین طور سوال های آقای مسالتن!!!!

۳. یه وبلاگ جالب دیدم که نوه یک مادربزرگ از حرفای مادربزرگش می نویسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 20:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

فاصله مالمو و هلسینبوری (اسم این شهر Helsingborg نوشته می شه و سوئدی ها اونو به این صورت تلفظ می کنن) کم بود و ما بعد از نصف روز گردش در مالمو به هلسینبوری رفتیم. چیزی که در مورد مالمو نگفتم این بود که در اونجا ایرانی زیاده و بالطبع رستوران ایرانی و ما هم قبل از حرکت به سمت هلسینبوری، یک نان داغ کباب داغ مشتی! و خیلی خوشمزه زدیم تو رگ! و این شهر رو با خاطره خوش ترک کردیم.

 ۲.هلسینبوری (Helsingborg):

این شهر هم مثل مالمو قبلا به دانمارک تعلق داشته و سال ۱۳۳۲ میلادی یکی از شاه های سوئد اون رو فتح می کنه و در نهایت برای رضایت طرفین کل اون ایالت رو که فتح کرده بوده از دانمارکی ها می خره و از اون به بعد مال سوئد می شه. توی شهر یک قلعه هست که برج دیده بانی داره و برای محافظت از شهر بوده  ( همین که تو عکسه ) امروزه این قلعه تبدیل به یک جاذبه توریستی شده و همچنین برای جشن فارغ التحصیلی بچه هایی که دبیرستان رو تموم می کنن به کار می ره. هر سال دانش آموزهایی که فارغ التحصیل می شن با لباس شب و خیلی شیک میان تو قلعه و از اونجا میان تو شهر و مردم هم براشون گل می ریزن و خلاصه جشن بزرگی برگزار میشه.

همچنین می شه از برج قلعه بالا رفت و از اونجا تصویر قشنگی از شهر دید.

view

هلسینبوری خیلی خیلی به دانمارک نزدیکه و اون ساحلی که توی عکس اون ور آب دیده می شه یه شهر تو دانمارکه (این عکس رو از بالای برج گرفتم). از هلسینبوری تا اون شهر با کشتی های نه چندان بزرگ و سریع حدود ۲۰ دقیقه راهه و برای این رفت و آمد کشتی هایی هستند که خطی کار می کنن !!! (مثل تاکسی خطی!) و کرایه اش هم برای یک رفت و برگشت کمتر از ۱۰ یورو ( تقریبا ۱۰۰ کرون) است. 

view2

این هم  یه نمای دیگه از شهره که از توی قلعه گرفتم (پایین تر از برج).

مثل خیلی دیگه از شهرهای اروپایی، یکی از قشنگترین ساختمون های شهر به عنوان شهرداری استفاده می شه که نمادی از شهر باشه. این ساختمون که تو عکسه هم شهرداری این شهره که تو میدون زیبایی وسط شهر قرار داره.(اون برج دراز تو عکس قبلی هم مال همین ساختمونه)

این دوتا عکس پایین رو هم از داخل یک کلیسا گرفتم که خانوم دوستمون هر وقت دلش می گیره می ره توش و آرامش می گیره! کلیسای قشنگی بود و توش هم سرد نبود!!!

 یک گروه موسیقی هم داشتن موزیک می زدن که ما به آخرش رسیدیم! ولی عکس رو گرفتم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 20:33  توسط من (روزمره نگار)  | 

خب، کار من دیر و زود ممکنه داشته باشه ولی سوخت و سوز اصلا و ابدا ! با چند روز تاخیر از امروز سوئد نامه رو می نویسم:

در طول سفر ما از چند شهر مختلف دیدن کردیم و در هر شهر به جز یکی، یک روز موندیم: روز اول استکهلم، روز دوم حرکت به طرف گوتنبورگGötenborg) و یه توقف کوتاه ( اونجا رو نگشتیم) و روز سوم مالمو (Malmö)، روز چهارم هلسینبورگ (Helsingborg) و بعد هم برگشت. چون عکسهای استکهلم الان پیشم نیست و در گوتنبرگ هم اصلا نگشتیم، از مالمو شروع می کنم.

۱. مالمو (Malmö):

مالمو یکی از جنوبی ترین شهر های سوئده و یک شهر بندریه. این شهر قبلا جزو کشور دانمارک بوده و در سال ۱۶۵۸ بعد از اینکه چند بار ( در سالهای قبل) توسط سوئد اشغال شده بوده با امضاء یک قرارداد ( و بدون جنگ!!!) به سوئد داده می شه! هنوز هم مردم این منطقه لهجه متفاوتی دارن که اثر زبان دانمارکی است.

کسانی که از اروپا از راه آبی وارد سوئد می شوند اولین شهری که میبینند مالمو است. به همین دلیل در این شهر یک برج بلند بسیار زیبا ساخته اند که نشانی از پیشرفتگی و صنعت سوئد باشه.این برج جوری ساخته شده که انگار در حال چرخشه. طول این برج ۱۹۰ متره و بلندترین برج شمال اروپاست. 

Twisting tower

مالمو به شهر کپنهاگ در دانمارک هم خیلی نزدیکه و این برج از اونجا (کپنهاگ) هم دیده می شه. مالمو و کپنهاگ با یک پل به هم  متصل می شن که پل رو توی عکس می بینید. بعضی مواقع مالمویی ها برای مسافرت از فرودگاه کپنهاگ استفاده می کنن. بعضی از روزهای سال که باد خیلی شدیدی میوزه، خطر پرت شدن ماشین ها هست !!!! ( قدرت باد اونقدر زیاد می شه که می تونه ماشین رو بندازه پایین !!! ) و پل رو می بندند. 

  

   یکی از صنایع مهم در این شهر ساختن زیردریایی است. قدیمیترین زیردریایی سوئدی رو هم برای نمایش گذاشته بودن که البته چون از اون منطقه نمی شد عکس گرفت، عکسی ازش ندارم. 

همونطور که گفتم توی این شهر بادهای شدیدی می وزه و این آلت موسیقی هم جوری ساخته شده که وقتی باد میاد یک آهنگهایی رو بنوازه!

Music instrument

  پ.ن: از رضا و آیدین برای راهنمایی در مورد عکسها ممنونم. من اصلا نمی دونستم این همه دنگ و فنگ داره! همیشه کپی-پیست می کردم !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 18:10  توسط من (روزمره نگار)  |