تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

فیلم آتش بس رو دیدم. خیلی هم خوشم اومد. راستش دیگه یه جورایی مثل قبل از فیلم های تهمینه میلانی خوشم نمی یومد و حتی زن زیادی رو هم هنوز ندیدم اما این فیلم انگار روزنهء امیدی بود برای من که باز هم فیلمهای میلانی رو دنبال کنم. چندین چیز مختلف در مورد فیلم هست که به نظرم جالبه:

۱. فیلم کمدی هست و شعار هم نمی ده.

۲.رفتن پیش مشاور رو به عنوان یک راه حل خوب پیش نهاد می کنه.

۳. رفتار مادر شوهر فیلم خیلی جالبه: زنی که زندگی سختی داشته و شوهرش اذیتش می کرده، نمی خواد این بلا سر کس دیگه ای بیاد و به جای اینکه به ناحق طرف پسرش رو بگیره، ار عروسش طرفداری می کنه. هرچند که رفتارش اغراق آمیز به نظر میاد ولی موضوع خوبی رو مطرح کرده چون این چیزیه که هنوز برای خیلی ها جا نیفتاده. بارها شنیدم که زنهای مسن در مورد زنهای جوون اطرافشون می گن: ما کشیدیم، اونا هم باید تحمل کنن! و این البته حالت خوب ماجراست و حالت بدتر وقتیه که طرف همه بلاهایی که سر خودش اومده رو می خواد سر بقیه هم بیاره!

۴. اشارهء گذرای فیلم به موضوع تغییر جنسیت هم جالب بود. اونجا که دلارام/داراب داشت از کارای مادرش می گفت و اینکه مادرش «پسر» می خواد، خیلی برام ناراحت کننده بود. 

۵.ارتقاء قابل توجه آتیلا پسیانی از «همیشه روانی!» به روانشناس رو هم از همینجا بهش شادباش می گم!!! 

۶.این خانوم میلانی خیلی از شوهرش خوشش میاد!!!! چون همیشه هرچی نقش آدم باشخصیت هست میده به اون! این دفعه هم توی یک صحنهء کوتاه نقش مدیرعامل رو داشت. بعد از فیلم نیمهء پنهان از خانم میلانی پرسیدن چرا این نقش رو دادی به شوهرت؟ گفت: آخه دنبال یه چهره ای می گشتم که هم جاافتاده باشه هم روشنفکر!!!! ( این جک نیست ها! خودم خوندم)

۷. به نظر من تاثیر گذاری یک همچین فیلمی از فیلمی مثل واکنش پنجم خیلی خیلی بیشتره. تو فیلم ،گذشته از وضع مالی خیلی خوب این زوج جوون، شرایط زندگی شون خیلی عادیه و شبیه خیلی از مردم. نه خیلی نابغه هستند نه خیلی خنگ، نه خیلی روشنفکر هستن نه خیلی سنتی، هیچ جا در فیلم گفته نشد (یا به صورت خاص نشون داده نشد) که زن فیلم فمنیسته و فقط نشون داده شد که به قول دکتر «امروزی» هست و در عین حال رفتار زن هم ، با اینکه خیلی وقتها مورد قبول خودش هم نبود، ایراد زیاد داشت که همین ماجراها رو قابل قبول تر می کرد.

در مجموع وقتی کسی می شنوه که مثلا فیلم فمینیسته، ممکنه از اول موضع بگیره (مثبت یا منفی) و بیطرف فیلم رو نبینه، که این خودش از تاثیر گذاری فیلم کم می کنه.

۷.تهمینه میلانی تو فیلمش به گیشه هم نیم نگاهی انداخته بود و هنرپیشه های جوون پسند آورده بود. بازی شون هم بد نبود. و کلا چون فیلم خوبی بود و بهتر بود که دیده بشه! این کمک خوبی بوده. (نمی دونم فروشش چقدر بوده و نظر منتقدهای ایران در مورد فیلم چی بوده)

۸. این بود انشای من!     

 

پ.ن: فیلم pirates of the caribbean رو هم دیدم، خیلی بد بود! همین!    

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 19:38  توسط من (روزمره نگار)  | 

مثل اینکه قضیه بلیط نصف قیمت هواپیما برای دانشجوها  جدی شده و تحت توجهات رییس جمهور مهروز و کابینهء پرکارشون دانشجویان عزیز خارج کشور می تونن بیشتر به مملکت اسلامی سر بزنن تا این بازدیدهای مداوم خطر هر نوع شیفتگی نسبت به غرب رو از اونها دور کنه. البته مطمینا قضیه به این سادگی ها هم نخواهد بود چون هیچ کاری بدون کاغذبازی صفا نداره، خاصه از نوع کاغذبازی ایرانی! امروز به سفارت تلفن زدم و کشف کردم که باید اول پرونده دانشجویی تشکیل داد و بعد هم منتظر شد تا بخشنامه بیاد!

خلاصه هر که دارد هوس بلیط نصف قیمت بسم الله!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 19:43  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. عکس رو عوض کردم، یعنی حالم خوبه!

۲. می خوام قرارداد تلفنم رو با این شرکت فسخ کنم و اولش فکر کردم که کار راحتیه اما زود فهمیدم که کور خوندم. اول رفتم به یکی از مغازه ها (شعبه ها)ی این شرکت تلفن (O2) و گفتم که می خوام قراردادم رو فسخ کنم. یه شماره تلفن بهم داد که یه خط تلفن مخصوص فسخ قرارداد بود! فکر کردم اینا دیگه کی هستن، برای کار به این سادگی چه دم و دستگاهی درست کردن! زنگ زدم و گفتم چی کار می خوام بکنم. گفتن همانا و سوال پیچ شدن به وسیلهء خانمی که پشت خط بود همانا. مگه ول می کرد: چرا می خوای فسخ کنی؟ مشکلت چیه؟ حالا گوش کن، یه سری خدمات دیگه هم هست شاید اونا به دردت بخوره. اگه فسخ کنی ممکنه این بلا و اون بلا سرت بیاد و ..... خلاصه خانومه همچین مخ من رو زد که یادم رفت مشکلم چی بوده! و فکر کردم حالا تمدید هم شاید بد نباشه و گفتم فکر می کنم، دوباره زنگ می زنم. گوشی رو که گذاشتم و با او هم حرف زدم تازه عقلم دوباره اومد سرجاش و یادم اومد اصلا چرا زنگ زدم. خلاصه اینکه من سه بار برای این کار زنگ زدم و دوبارش به همین روش خیلی اعصاب خورد کن سین جیم شدم! و تازه فهمیدم که اونا درست فهمیدن که یه همچین دم و دستگاهی راه انداختن. همهء کارمندای این بخش آموزش مخ زنی! به روش خیلی موءدبانه دیدن و واقعا هم سمج هستن. کاملا واضحه که در خیلی از موارد هم نتیجه می ده.

یکی از دلایلی که من از این شرکت بدم میاد هم همین رفتار کارمندهاشه. با باادبی تمام هرچیزی که دلشون می خواد به آدم غالب می کنن! و در مواقعی که واقعا کمک و اطلاعات می خوای هیچ کاری برات نمی کنن.

با همکارم که حرف زدم اون هم می گفت که از این رفتار خیلی از شرکتها بدش میاد و ما مجبور نیستیم که به سوالهاشون جواب بدیم. گفتم من نمی تونم جواب ندم! گفت آره چون ما غافلگیر می شیم و اونا هم کارشون رو خوب بلدن اما من بعد از اینکه چندین بار خیلی عصبانی شدم چندتا جواب موءدبانه فکر کردم و یکی دوبار هم گفتم! مثل: در این مورد چیزی نمی خوام بگم اما شماره فکس رو احتیاج دارم. یا: دلیل کارم ربطی به موضوع نداره. حالا برام آسونتر شده. باید یاد بگیری بگی نه! این خیلی لازمت می شه!!!!

این هم یکی از اون مشکلاتیه که آدمایی مثل من اینجا پیدا می کنن. دلیل هاش هم مختلفه. یکی اینه که توی ایران که بودم اصلا یک همچین کارایی نکردم که اونجا تجربه کرده باشم. یکی دیگه اینه که روش برخورد با مشتری اینجا خیلی با ایران فرق داره و خیلی فریبنده است و خیلی احتمال داره که آدم گول ظاهرش رو بخوره و دقت نکنه. اما چندین بار پیش اومده که دیدم این لبخندها و روی خوش نشون دادن ها و احترام ها تا وقتیه که ممکنه تو مشتری اونها بشی و وقتی اعتراضی داشته باشی اوضاع عوض می شه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 19:17  توسط من (روزمره نگار)  | 

وقتی کسی حال و حوصله نداره، حالا به هر دلیل،  لطفا براش توضیح ندین که بقیه مردم دنیا چقدر بدبختن و هی بهش یادآوری نکنید که چقدر آدما دوست دارن جای اون باشن و ........

تو رو خدا توضیح ندین این چیزا رو، خواهش می کنم. به مرگ خودم هیچ تاثیری نداره!!!

مرسی!

(البته فکر کنم خودم خیلی این کار رو می کنم !!! حالا می فهمم طرف چه حرصی می خوره!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 18:23  توسط من (روزمره نگار)  | 

دوست دارم کتابها رو بردارم، کاغذها رو جمع کنم و میز رو با یک دستمال تمیز تمیز کنم.

یک پیچ گوشتی خوش دست از آزمایشگاه بردارم و پیچ ها رو یکی یکی باز کنم تا دو تا نیم کره از هم جدا بشن. آروم و با احتیاط مغزم رو بیارم بیرون و بذارم رو میز. دوباره پیچ ها رو یکی یکی ببندم و تکیه بدم به پشتی صندلی ای که روش نشستم و همین آهنگی که دارم می شنوم رو گوش بدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 17:2  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. چند وقت پیش ماجرای بدی براش پیش اومده بود و هنوز هم کامل حالش از اون موضوع جا نیومده.

چند وقتی می شه که اصلا حوصلا ندارم، نه حوصلهء خودم رو نه بقیه رو نه کارام رو و خلاصه هیچی رو. کار هم خیلی دارم.

هفته ای یک ای-میل می زنه برام و روزی چندین پیغام می فرسته با اورکات و مسنجر و اینا. اول یا آخر یا هردوش! هم می نویسه که «تو که خوبی، پس حال کن» «من دارم می میرم ولی تو به جای من هم خوش باش» «تو هم که اصلا به یاد من نیستی». هر دفعه ای-میل رو که می خوندم یه کم صبر می کردم، یه نفس عمیق می کشیدم و reply زو می زدم و به خودم فشار می آوردم که یه جواب خوب بنویسم، از اون دست جوابایی که دوستای خوب برای هم می نویسن. باز دوباره ای-میل بعدی میومد و همون برنامه.

این دفعه به خودم فشار نیوردم. چند خط نوشتم و آخرش هم توضیح دادم که کلا حوصله ندارم.

این دفعه که پیغام داده بود نوشته بود: چرا نگفتی حال نداری؟ تو دلم گفتم: پرسیدی تو؟

دلم می خواست براش می نوشتم: ببین عزیزم، اگه یکی هر روز توضیح نمی ده که چقدر حالش گرفته است یا چقدر کار داره معنی اش این نیست که...

۲. زن یکی از دوستامون بهش گفت بابا چرا هرجا می ریم رسیده و نرسیده شرح مریضی ات رو می دی؟ گفت: مریضی خودمه! دوست دارم به همه بگم.

تو هم مریضی خودته. می تونی به من بگی چه مشکلی داری می تونی هم نگی و به جاش با کارات من رو عصبی کنی. نمی دونم من کم طاقت تر از قبل شدم یا کار تو خیلی اذیت کننده است یا هر دو یا هیچ کدوم.

۳. روزی که بخواد خوب باشه، خوبه حتی اگه آدم نخواد! دیروز خوب بود، خیلی خوب.   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 15:19  توسط من (روزمره نگار)  | 

این فصل از سال که می شه خیابونها و مرکز خریدهای این شهر بیشتر شبیه خیابونهای یک کشور عربی می شه تا آلمان. تابستونها مرکز خریدها پر می شه از مردها و زنها و بچه های عرب که با سر و شکل متفاوتشون توجه همه رو به خودشون جلب می کنن. در نگاه اول همه یه شکل هستن: دسته هایی از زنهای با حجاب که با بچه ها پشت سر مردها راه می رن. مردها گاهی لباس های «اینجایی» تری مثل شلوار کوتاه پوشیده اند و گاهی هم لباسهایی مثل آنچه که مردها در ایران می پوشن. اما تفاوت فرهنگ  کشورهای عرب با همدیگر رو در حجاب خانمها می تونیم ببینیم. همه روسری دارند: بعضی ها رنگی، بعضی ها سیاه. بعضی از زنها حجاب خیلی خیلی کاملی دارند: روسری سیاه ( که معمولا مثل مقنعه می بندن) و مانتوی خیلی بلند سیاه و گاهی حتی رو بنده های طلایی. چادر به شکلی که تو ایران هست تن هیچ کدوم از این زنها ندیدم تا حالا. دیدن این توع حجاب تو روزهای گرم تابستون خیلی دلخراشه مخصوصا که کنار دست همین زن یک زن ،نه چندان متفاوت با اون، با لباسهای خنک و عادی ایستاده باشه.

اما خیلی از زنهایی که می بینیم مانتو ندارند و بلوز بلند و شلوار یا دامن بلند می پوشند اون هم رنگی نه سرتا پا سیاه و دلگیر. عدهء کمی رو هم دیدم که موهاشون یه ذره بیرونه. تقریبا همه آرایشهای خیلی غلیظ دارن و هیکل های نامتناسب. البته مورد دوم در مورد مردهاشون هم هست. دیروز دوتا دختر عرب دیدم که با کلاه، خیلی قشنگ روسری هاشون رو پوشونده بودن و مانتو شلوارهای خیلی شیکی هم تنشون بود و کمی شبیه دخترهای ایرانی بودند. از این ابتکارشون خیلی خوشم اومد، با اینکه قیافه هاشون هنوز هم برای همه عجیب بود ولی از امکانات کمی که برای «مثل دیگران بودن» داشتند نهایت استفاده رو کرده بودند.  

پ.ن: الان این رو هم دیدم که جالبه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 16:55  توسط من (روزمره نگار)  | 

من، و در واقع ما، اینجا دوستان زیادی نداریم. بسته به تعریفی که از دوست در نظر بگیرم، تعدادشون از سه چهارتا تا هیچی تغییر می کنه. اما آشنا بیشتر داریم. کسایی که گاهی باهم بیرون می ریم و همدیگر رو می بینیم و نقطه اشتراکمون هم معمولا ایرانی بودن و زندگی کردن در این شهره. البته برای دوام همین آشنایی مختصر هم یک حداقلهایی از تفاهم لازمه.

دیروز یکی از این آشناها مهمونی داشت و ما دعوت نشدیم. اولش این خیلی عجیب نبود اما بعد که دیدیم شخص دیگه ای که با اونها در حد ما روابط داشت دعوت شده، موضوع برامون ناخوشایند شد. نه از این نظر  که مهمونی رو نرفتیم و شب شنبه خونه بودیم بلکه از این نظر که: چرا؟

 پیدا کردن جواب این چرا روی دیگه ای از من رو بهم نشون داد. رویی که تا حالا کمتر دیده بودمش. روی نه چندان اجتماعی من. فکر کردن به این موضوع برام جالب بود. من از اول اینجوری بودم و توی ایران متوجه نشده بودم یا این هم از تغییراتیه که اینجا کردم؟ البته در اینکه از وقتی اومدم اینجا ضد تلفن شدم که شکی نیست ...

بهرحال «یکی نغزبازی کند روزگار         که بنشاندت پیش آموزگار» !! من هم حالا باید به درست کردن  چیزی فکر کنم که همیشه به عنوان یکی از اصلی ترین نقاط قوتم بهش نگاه می کردم. آموزگاری هم در کار نیست، آزمون و خطاست! از دیشب یه لیست زدم به دیوار و اسم آدمهایی که باید بهشون زنگ بزنیم رو نوشتم!

اینجا معنی و ارزش دوست ها و آشنا ها با ایران خیلی فرق می کنه. انگار باید تئوری "یک دوست خوب به از کلی آشنا" رو کنار گذاشت و جور دیگه ای به قضایا نگاه کرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 12:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

تو رفتي
شهر در تو سوخت
باغ در تو سوخت
اما دو دست جوانت
بشارت فردا
هر سال سبز مي شود
و با شاخه هاي زمزمه گر در تمام خاك
گل مي دهد
گلي به سرخي خون

«خسرو گلسرخی»

 

نمی خوام من هم لینک بدم و بگم اعصابم خورد شده از این خبر وحشتناک چند روز پیش و ...

در واقع گاهی فکر می کنم چندان هم به این شعری که نوشتم عقیده ندارم، نمی دونم «گلی می روید» یا نه و یا اصلا چرا باید من انتظار یه همچین چیزی رو داشته باشم و آیا برای پدر و مادر اون و جوونی حیف و میل شده اش فرقی هم می کنه یا نه...

گاهی دیدن این جور شعرها و اینجور فکرکردن ها بدجور بهم احساس سوءاستفاده چی بودن میده، یه جور مرده خوری با اسانس شعر و روکش روشنفکری...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 12:53  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. دیروز بعد از مدتها کوه دیدم. خیلی خوشحال شدم. احساس عجیبی داشتم، انگار یه آشنای قدیمی رو تو یه لباس جدید دیده بودم یا انگار که یکی رو دیده بودم که خیلی شبیه یکی از آدمای قدیم بود و با اینکه اون نبود، دیدنش حالم رو خوب می کرد. خلاصه یه همچین احساسی.

۲. دارم یه کتاب عالی می خونم. پرسپولیس از مرجانه ساتراپی . یه کتاب دو جلدی که به همه خوندنش رو پیشنهاد می کنم. جلد اول داستان بچگی نویسنده تو ایرانه و انقلاب و جنگ و ... و جلد دوم داستان نوجونی اش در اتریش و ایران. فرم کتاب کمیک هست، یه ترکیب خیلی عالی از نوشته و طرح.

نویسنده ده سال از من بزرگتره و قسمتهایی که از بچه گی هاش شرح میده چیزایی هستن که من خیلی هاش رو تجربه نکردم ولی شنیدم . اما جلد دوم که الان دارم می خونم در مورد زندگی اش در اتریش هست و من این قسمت برام کمی قابل لمس تر بود. یه سری از مشکلاتش، برداشت هاش و برخوردهاش رو خودم هم تجربه کردم. اگرچه که شرایط اون زمان اون با الان من زمین تا آسمون فرق داره. در مجموع نویسنده همه چیز رو خیلی جالب شرح داده و با وجود اینکه کتاب در مورد زندگی شخصی خود نویسنده است، من هم خودم رو از فضا دور احساس نمی کنم و کتاب خیلی راحت من رو از دنیایی که توش هستم به دنیای خودش می بره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 16:21  توسط من (روزمره نگار)  | 

قسطی می خریم و نقدی پز می دیم اونم چه جوووووووووووور! اینم دنیاییه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 11:40  توسط من (روزمره نگار)  |