تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

من امروز به دنیا اومدم، بیست و پنج سال پیش.

امروز برای من تجربهء جدیدی از تولد بود. دور از همهء کسانی که خیلی دوسشون دارم و در یک شهر جدید. اما خوب بود.

بیست و پنج سال از ساعت یازده صبح روز جمعه، بیست و هفت شهریور شصت، گذشته و من یک دوره جنگ رو پشت سر گذاشتم، یک دوره سازندگی و یک دوره اصلاحات و خیلی چیزهای خیلی مهمتر از اینها رو!

من امروز به دنیا اومدم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 23:44  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. اینهمه از فیلم خانهء خلوت گفتم، یک چیز یادم رفت. فکر می کنید نقش سردبیر رو کی بازی می کرد؟

آقای دات یا همون یونس شکرخواه. عین همین الان بود فقط فکر کنم عینکش عوض شده بود! دیدنش خیلی خوشحالم کرد. یاد چند تا خاطرهء قدیمی افتادم. اولین باری که وبلاگش رو دیدم براش یک ای-میل زدم و اونم جواب داد و گفت که من رو یادش میاد. خیلی خوشحال شدم (:

۲. یک چندین روزی می رم کنفرانس و نیستم. پس تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 18:33  توسط من (روزمره نگار)  | 

دیشب فیلم خانهء خلوت رو دیدم (خلاصهء داستان پایین صفحه). خیلی وقت پیش این فیلم رو در تلویزیون دیده بودم و اما دیدن دوبارهء اون من رو خیلی به فکر انداخت.

 شاید برای اولین بار بود که از پیری ترسیدم. از تنهایی، از ناتوانی و از جا موندن از جامعه، از اینکه من هم مثل امیر جلال الدین، پاورقی نویس قدیمی، ایده هام در قدیم باقی بمونه و به قول خودش هر چقدر سعی کنم جامعه رو بفهمم، نتونم. از این ترسیدم که یک زمان بخوام «مغزم زاد و ولد کنه » اما نتونم. اما این همهء چیزایی نبود که من رو ترسوند و ناراحت کرد. بین جلال و پدر خودم نقطهء اشتراک پررنگی می دیدم:« نون خوردن از راه نوشتن» و این اشتراک پررنگ من رو می ترسوند که: نکنه پدر من هم به این احساس برسه که جلال رسید. به این فکر می کردم که آیندهء کسانی که در ایران از راه نوشتن زندگی می گذرونند چیه؟ وقتی برای جوونها هم جا نیست و کار نیست و ...

یک جای فیلم ملک، همسر جلال، با گریه گفت: چرا ما آدمها وقتی پیر می شیم نمی ریم یک جا کپهء مرگمون رو بذاریم که مزاحم بقیه نشیم. از این احساس زیادی بودن ترسیدم.

 عذاب وجدان گرفتم که مادر و پدرم رو تنها گذاشتم، گرچه که الان هنوز میان سال هستند نه پیر ولی فکر نمی کنم وقتی پیر بشن هم من اونجا باشم.بعد از فیلم وقتی به ساعت نوی نو که هنوز تو جعبه بود نگاه می کردم دلم واقعا براشون تنگ شد، خیلی تنگ. مامانم مثل همیشه فکر همه چیز بوده: پول کادوی تولدم رو گذاشته بود پیش او که به موقع بهم بده و برای خودم از طرف اونها هدیه تولد بخرم.

دیشب وقتی داشتم دوستم رو برای جشن تولدم دعوت می کردم پرسید حالا چند سالت می شه؟ گفتم :۲۵ گفت برات کارت تبریک بیارم یا تسلیت؟ خیلی شاد و مغرور گفتم : معلومه تبریک! برای من تا تولد نود سالگیم همیشه کارت تبریک بیار!

بعد از فیلم چندان هم از جواب خودم مطمئن نبودم!   

 

خلاصهء داستان: جلال ،یک پاورقی نویس بازنشسته که ویولون سل هم می زنه، با زنش، ملک، در یک خونهء بزرگ و قدیمی زندگی می کنن. بچه هاشون خارج از ایران هستن. فیلم زندگی یک پیرزن و پیرمرد تنها رو نشون می ده و همین طور تلاش جلال برای نوشتن یک پاورقی که سردبیر حاضر به چاپ کردنش باشه.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 16:27  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. این چند روزه( مخصوصا آخر هفته)  آنتن ما افتاده بود رو مسجد و هر کانالی می زدی جناب پاپ رو نشون می داد. پاپ از شنبه تا سه شنبه برای دیدن وطن و البته شهر محل تولدش اومده بود آلمان (یا دقیقتر ایالت باواریا/بایرن) و نماز یک شنبه! شهر مونیخ هم این هفته به امامت پاپ عزیز برگزار شد. شعاری هم که برای تبلیغ این مراسم انتخاب کرده بودند این بود: هر کس ایمان دارد تنها نیست! جالبه که عدهء خیلی زیادی برای مراسم روز یک شنبه رفته بودند و وقتی پاپ می رفت، اگر به کسی نزدیک می شد طرف دستش رو می گرفت و می بوسید!!! من که گوش ندادم چی گفته ولی از مصاحبهء آخر برنامه با مردم فهمیدم که از کلیسا ها یک انتقادهایی کرده و از یک دختر جوون پرسید که نظرش در مورد این انتقادها چیه. اون هم گفت که به نظرش خیلی خوب بوده که پاپ در این مورد نظر داده چون مثل بچه ها که باید از طرف بزرگترهاشون حمایت بشن، ما هم باید کسی دستمون رو بگیره تا از مسیر درست دور نشیم!!!!!!! بعد از شنیدن این حرف فهمیدم که شعار برنامه خیلی هم عجیب نیست و می شه گفت: استاد مصباح هیچگاه تنها نیست!

من فقط آخر مراسم رو که از تلویزیون پخش می شد دیدم و به نظرم مراسم قشنگی بود. فارغ از مفهوم چیزایی که می خوندن، از به کاربردن موسیقی و آواز در مراسم خیلی خوشم اومد و در مقایسه با مراسم مذهبی که در ایران می بینیم خیلی تر و تمیز و شیک! بود. 

۲. البته این خبر که دیگه خیلی کهنه شده ولی می خواستم از همین منبر قهرمانی راجر فدرر رو در US Open به تمامی دوستدارانش تبریک بگم!!!!!!  شما هم اگه تمام آخر هفته مجبور می شدید تنیس ببینید و ماجراهای عاشقانهء اندی رادیک و ماریا شاراپووا رو دنبال کنید هر جور شده- بی ربط و با ربط- چند جمله در موردش می نوشتید!

۳.دیروز به مناسبت تولد استاد عزیز یک کوهنوردی افتادیم! فکر کنم غرض از یک همجین برنامه ای این بود که فردا و پس فرداش هم از درد ماهیچه یادمون نره که تولد استادمون بوده!!!!!!! البته خیلی خیلی جای قشنگی بود و این هم چند تا عکس از اونجا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 16:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

از اوایل سپتامبر تلویزیون شروع می کنه: هر روز در مورد واقعهء ۱۱ سپتامبر حرف می زنه. یک روز در مورد تاثیرش بر اقتصاد، یک روز در مورد تاثیرش بر تاملهای جهانی و خلاصه تاثیرش بر هر چیز ممکن دیگه ای و البته زندگی مردم عزیز آمریکا. به این قسمت که می رسه روضه ها شروع می شه. با بازمانده ها مصاحبه می کنن، با کسایی که جون سالم به در بردن و آتش نشان ها و ... و همه خاطرات و احساسشون رو می گن. این قسمت از برنامه واقعا برام عصبی کننده و غیرقابل تحمله. از اینکه مرتب القا می شه خون آمریکایی ها از بقیه رنگی تره حالم بد می شه. روزی نیست که تو اخبار خبر کشته شدن مردم عراق رو نشنویم ولی امروز وقتی تلویزیون با سفیر آمریکا در آلمان مصاحبه می کرد فقط حرف از سربازهای آمریکایی بود که می میرن. یه جورایی دیگه خبر مرگ آدمها تو خاورمیانه عادی شده و کسی تعجب خاصی نمی کنه. البته وقتی اتفاقی به وحشتناکی اون چیزی که تو لبنان افتاد، بیفته کمی همدردی دیده می شه ولی تعجب نه. انگار که جنگ و خشونت و مردن جزیی از زندگی خاورمیانه ای هاست! 

این چیزایی که گفتم به این معنا نیست که من از مردن آدمها در یازده سپتامبر متاسف نشدم. من از این متاسفم و ناراحت می شم که ارزش جون آدمها هم به جهان اولی و جهان سومی بودنشون بستگی داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 16:42  توسط من (روزمره نگار)  | 

دیشب مریض و بی حال خوابیده بودم که خواهرم زنگ زد و گفت انتخاب اولش برای دانشگاه آزاد رو قبول شده و خودم سر و صدای خوشحالی بقیه رو می شنیدم. خبر خوشش حال من رو هم بهتر کرد. حالا خیال همه راحت شده. خیال خواهرم از اینکه از این سد احمقانهء کنکور گذشته و خیال مامان و بابام از اینکه خواهرم بلاتکلیف نیست و کنکوری های خانواده تموم شدن! این وسط عکس العمل مادربزرگم هم جالب بوده. خواهرم می گفت اون از همه خوشحال تر بوده و فقط دوتا سوال ازش پرسیده: تهران می مونی؟ این رشته آینده اش خوبه؟ و بعد بغلش کرده حسابی تشویق و ابراز خوشحالی که البته این جور ابراز احساسات از مادربزرگ من بعیده!

بعد از رفتن هم زمان  و یک دفعه ای من و برادرم، مادربزرگم، که همسایهء ماست، خیلی احساس تنهایی می کرد و مرتب مستقیم و غیر مستقیم به خواهرم می گفت که تهران بمونه.

حالا همه منتظرن که نتیجهء سراسری بیاد و موقع تصمیم گیری و انتخاب برسه. واقعا تو ایران، «اگه دانشگاه نرم چی کار کنم » یک سوال خیلی اساسی و خورد کننده است و من نه تنها فشارش رو رو خودم و خانواده ام کاملا حس کردم بلکه رو تقریبا تمام اطرافیان هم دیدم.

خوشحالم و از خواهرم ممنونم برای این خوشحالی. بعد از مدتها با مامان و بابام که حرف زدم تو صداشون خوشحالی حس کردم (:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 13:24  توسط من (روزمره نگار)  | 

در این گزارش بی بی سی نوشته شده است که در ایران از هر هزار نفر تنها ۷۲ نفر به اینترنت دسترسی دارند و از هر هزار نفر تنها ۵۲ نفر تلفن همراه دارند. شاید این آمارها برای کسانی که هرازچند گاهی به بررسی تاثیر وبلاگها و سایتهای اینترنتی می پردازند جالب باشد. البته این بررسی را در مورد میزان تاثیر sms ها هم می شود انجام داد.

با توجه به اینکه از این ۷۲ نفر از هزار نفر، عده ای ( که به نظر من کم هم نیستند) از اینترنت استفادهء غیرسیاسی* می کنند، بد نیست حکومت ایران و متولیان فیل-تر هم به این آمارها نگاهی بیندازند و بسنجند که آیا هزنیهء زیادی که صرف فیل-تر کردن می کنند ارزش آن را دارد یا خیر و البته پیش فرض من این است که محاسبه و تفکر در تصمیم گیری آنها نقشی هم ایفا کند!!!!

* منظورم از استفادهء سیاسی خیلی خیلی گسترده است. یعنی هر نوع تلاش برای کسب خبر از اینترنت یا نوشتن مطالب انتقادی را سیاسی فرض کرده ام(چیزی شبیه به تعریف حکومتی ها!!!) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 19:9  توسط من (روزمره نگار)  | 

این رو توی قسمت نظر خوانندگان روزنامهء کیهان خوندم:

يك هموطن
¤ چند شبي است كه در زمان پخش سريال نرگس، تلويزيون «ژل بعد از اصلاح» را تبليغ مي كند. تقريبا تمام مراجع تراشيدن صورت را حرام مي دانند. آيا هيچ كميسيوني بر تبليغات صداوسيما نظارت نمي كند. چرا رسانه ملي اسباب فعل حرام را تبليغ مي نمايد.

!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 13:27  توسط من (روزمره نگار)  | 

خبر خوب رو که حتما شنیدین تا حالا و احتمالا حرفهای جهانبگلو به ایسنا رو هم خوندین.

خوب وقتی همهء اینا رو دیدن و می دونین من برای چی نوشتم؟ همین جوری که یه بهانه جور کنم و بگم که من هم مثل خیلی های دیگه خیلی خوشحال شدم. 

پ.ن: نمی دونم چرا مطلب رو عوض کردم. حرفهاش یک کمی برام عجیبه. به همین دلیل هم در مورد رفتنش به ایسنا و «ابتکار بودن » این کار نظرم رو پاک کردم !

پ.ن۲: در همین مورد:

چه کسی باور می کند رامین؟/ سیبستان

اعترافات یک فیلسوف/کافه ناصری

چگونه خرس خرگوش شد 1 و 2 /نیکان

من خرگوشم/الپر

سرزنشت نمی کنم آقای دکتر/جمهور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 16:8  توسط من (روزمره نگار)  | 

بعضی وقتها آدم از کردهء خودش پشیمون می شه. بعضی وقتها آدم به غلط کردن مییفته. بعضی وقتها هم آدم از همهء این مراحل می گذره و از کاری که کرده به گه خوردن میفته! این چند روز اخیر من در همین فاز آخر هستم. دلیلش رو هم اگر حوصله کردم حتما می نویسم تا درس عبرتی شود برای دیگران!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 16:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

اگر استاد من بداند که من وقتی مریض هستم چقدر خوب کار می کنم و از وقتم چقدر مفید استفاده می کنم، حتما دعا می کند که من همیشه مثل امروز مریض باشم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 20:8  توسط من (روزمره نگار)  | 

این نامه’ رییس جمهور عزیزمون من رو یاد نامهء دایی جان ناپلئون انداخت به هیتلر! همون جا که جنگ ممسنی و ... رو توضیح می ده و می گه « آقای بزرگ با مارلین دیتریش آبگوشت بزباش می خوره!» اونم با چی؟ با ترشی گل پر!

پ.ن: همین الان دیدم که رییس جمهور محبوبمون یک دقیقه هم از پای نمی شینند و بوش رو به مناظره دعوت کردن! کارای این الف نون داره لحظه به لحظه به دایی جان شبیه تر می شه! دایی جان هم حاضر شد با کلنل اشتیاق خان! دیدار کنه! البته اون هم مثل رییس جمهور محبوبمون کلی پیش شرط گذاشته بود!  

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 15:59  توسط من (روزمره نگار)  | 

یک گوبلن ریز بافت داشتیم رو دیوار خونه مون که  من فکر می کردم عکس بابامه! نمی دونم چرا. شاید چون سیبیل داشت و عینک داشت و نگاهش شبیه بابام بود! من اون عکس رو خیلی دوست داشتم. خیلی وقتها می رفتم جلوش می ایستادم و با دقت نگاهش می کردم. رنگهاش هنوز یادمه: سفید و صورتی و سورمه ای و ... تازه وقتی خوندن یاد گرفتم و کتاب الدوز و کلاغها رو خوندم دیدم که عکس بابای من!!!! روی کتاب هست و فهمیدم که اون عکس بابام نیست!

اون عکس رو چند وقتی هست که دوباره پیدا کردم و هنوز هم با همون اشتیاق قبل نگاهش می کنم و با نگاه کردن بهش یاد خیلی چیزا میفتم، بابام، خونه ء قبلی مون، بچگی ام و صمد بهرنگی و الدوز و یاشار و ننه کلاغه و نامادری و صندوق و ....

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 15:23  توسط من (روزمره نگار)  |