دیشب فیلم خانهء خلوت رو دیدم (خلاصهء داستان پایین صفحه). خیلی وقت پیش این فیلم رو در تلویزیون دیده بودم و اما دیدن دوبارهء اون من رو خیلی به فکر انداخت.
شاید برای اولین بار بود که از پیری ترسیدم. از تنهایی، از ناتوانی و از جا موندن از جامعه، از اینکه من هم مثل امیر جلال الدین، پاورقی نویس قدیمی، ایده هام در قدیم باقی بمونه و به قول خودش هر چقدر سعی کنم جامعه رو بفهمم، نتونم. از این ترسیدم که یک زمان بخوام «مغزم زاد و ولد کنه » اما نتونم. اما این همهء چیزایی نبود که من رو ترسوند و ناراحت کرد. بین جلال و پدر خودم نقطهء اشتراک پررنگی می دیدم:« نون خوردن از راه نوشتن» و این اشتراک پررنگ من رو می ترسوند که: نکنه پدر من هم به این احساس برسه که جلال رسید. به این فکر می کردم که آیندهء کسانی که در ایران از راه نوشتن زندگی می گذرونند چیه؟ وقتی برای جوونها هم جا نیست و کار نیست و ...
یک جای فیلم ملک، همسر جلال، با گریه گفت: چرا ما آدمها وقتی پیر می شیم نمی ریم یک جا کپهء مرگمون رو بذاریم که مزاحم بقیه نشیم. از این احساس زیادی بودن ترسیدم.
عذاب وجدان گرفتم که مادر و پدرم رو تنها گذاشتم، گرچه که الان هنوز میان سال هستند نه پیر ولی فکر نمی کنم وقتی پیر بشن هم من اونجا باشم.بعد از فیلم وقتی به ساعت نوی نو که هنوز تو جعبه بود نگاه می کردم دلم واقعا براشون تنگ شد، خیلی تنگ. مامانم مثل همیشه فکر همه چیز بوده: پول کادوی تولدم رو گذاشته بود پیش او که به موقع بهم بده و برای خودم از طرف اونها هدیه تولد بخرم.
دیشب وقتی داشتم دوستم رو برای جشن تولدم دعوت می کردم پرسید حالا چند سالت می شه؟ گفتم :۲۵ گفت برات کارت تبریک بیارم یا تسلیت؟ خیلی شاد و مغرور گفتم : معلومه تبریک! برای من تا تولد نود سالگیم همیشه کارت تبریک بیار!
بعد از فیلم چندان هم از جواب خودم مطمئن نبودم!
خلاصهء داستان: جلال ،یک پاورقی نویس بازنشسته که ویولون سل هم می زنه، با زنش، ملک، در یک خونهء بزرگ و قدیمی زندگی می کنن. بچه هاشون خارج از ایران هستن. فیلم زندگی یک پیرزن و پیرمرد تنها رو نشون می ده و همین طور تلاش جلال برای نوشتن یک پاورقی که سردبیر حاضر به چاپ کردنش باشه.