دیروز سعی کردم و جواب داد: وسط یک کار مشترک علمی، کسی که همکارم بود مرتب سوال می پرسید و مثلا نظرم رو می پرسید در مورد سیاست ایران در مسالهء اتمی!!! چندبار گفتم صبر کن الان باید حواسم جمع باشه و چند بار هم موضوع رو عوض کردم، بالاخره ول کرد!! شاید یک کم که شجاع تر بشم روم بشه بگم که من الان علاقه ای به این بحث ندارم!
ایران بهم خوش گذشت. خیلی کوتاه بود ولی خوب بود. دوستامو دیدم و با خانواده ام بودن و همهء اینا خیلی آرامش داد بهم. از اینکه هنوز با دوستام بهم خیلی خوش می گذره کیف کردم. از بودن با آدمهایی که به خاطر وجه اشتراکهامون باهاشون دوست شدم و نه اجبار فرار از تنهایی لذت بردم و حسابی حرف زدم، حرف شنیدم، درددل کردم و درددل شنیدم. بعد از سالها با همکلاسی های دبیرستانم دور هم جمع شدیم و نزدیکی ای که بینمون بود شگفت زده ام کرد. همه خیلی راحت در مورد خودشون حرف می زدن. قبل از دیدنشون فکر می کردم حداقل چندتایی شون شبیه آدمهای عجیب و غریب تو خیابون لباس پوشیده باشن اما اصلا اینطور نبود. همه شیک، ساده و دلپذیر بودن. تا اینجا هم همه به جاهای خوبی رسیده بودن. از دیدن ۱۰-۱۲ نفر دیگه که با من خیلی فرق نداشتند و ندارند احساس خوبی داشتم.
من اینجا-در آلمان- تنها نیستم. دوستانی دارم که باهاشون بیرون می رم، تفریح می کنم و ... اما دلیل آشناییمون ایرانی بودن بود و از بین جمع چندین نفری ایرانی ها هم با چندتایی صمیمی تر شدم اما با هیچ کدوم احساسی که با دوستان قدیمی ام دارم تجربه نکردم.
درددل با مامان و بابا و خواهرو برادر و عمه ام هم جای خودش رو داشت. اما این وسط چیزی که برام از همه جالبتره خود «ما» است، «من» و «او». ما هم در ایران یک شکل دیگریم. شکل احساس و رابطه مون عوض می شه و خیلی شبیه می شه به قبل. ما تو ایران شبیه قبلنا می شیم و من این رو دوست دارم.
خسته شدم از تایپ کردن، بقیه اش باشه برا بعد...
از دیروز یکی - دو - سه- چهار- پنج بار!! این رو به خودم توضیح دادم و نتیجه هم بد نبوده. آخه بگی نگی تو ترکم**!
* کار دیگه: اینترنت بازی و انواع وقت تلف کنی
** ترک: ترک مورد اول!!!
اینجا دوباره مرتب می شه، کامنتها و ای میلها جواب داده می شه و دوباره « روزمرگی آغاز می شود».
۱. از ۹ ماهگی تا امروز یک ریز حرف می زنم! تو فامیل من از همه زودتر شروع به حرف زدن کردم و هنوز هم باقدرت روز افزون فعالم!
۲. تا سن ۲۳ سالگی از غذا خوردن بدم میومد و گاهی هم نفرت داشتم. آن زمان یکی از بزرگترین آرزوهای من درک لذت غذا خوردن بود که البته این آرزو برآورده شد!
۳. به کرم دست اعتیاد دارم. یعنی بیش از روزی ۷-۸ بار کرم میزنم.
۴. با اینکه حافظه ام چندان قوی نیست هر چیزی که ریتمیک باشه خیلی زود حفظ می شم و یادم هم نمی ره. با توجه به همین استعداد! شعر خوانندگان عزیز لوس آنجلسی رو از خودشون بهتر حفظم!!!
۵. سوم دبستان که بودم یک کتاب می خوندم در مورد اکتشافهای بزشکی و گیر داده بودم به مامانم که یه چیزی که دوست داره بگه تا من کشف کنم و بعد تقدیم کنم به اون!!!
از ژرمنستان ممنونم که من رو دعوت کرد و معذرت که دیر شد امیدوارم بیات نشده باشه!!!


