تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

این روزها چند مورد مختلف پیش اومده که باعث شده من دقیق بشم به روش « خواهش کردن» و «کمک خواستن». یک موردش همون بود که تو یکی از پست های قبلی نوشتم. مورد جدیدش در مورد یک آقایی است (میزان رابطه: سه-چهار هفته همکلاس بودیم!)  که برای من ای-میل زد و خواست تا من برای پذیرش گرفتن از این دانشگاه راهنماییش کنم. تا اینجای کار هیچ ایرادی نداره. در اولین ای-میلش نوشت که از من کمک می خواد چون از هر کسی می پرسه فقط «یک مشت وب سایت بهش معرفی می کنن»! اون موقع نفهمیدم منظورش رو ولی الان چرا!

چند جمله از ای-میل های جدیدش می نویسم (اول هر ای-میل ابراز شرمندگی می کنه از اینکه مرتب مزاحم می شه):

Nameh Darkhastamo be Englisi neveshtam ke kheili ham toolani shode, age bayad be almani bashe, lotfan be almani tarjomash kon  ya age khodet chizi mesle in dari baram befrest.

mamnoon

in application va resume man ke behesh attach shode ro bi zahmat age iradi dare tashih kon. mamnun

dar zemn behem goftan ke bayad too Application biaram ke chera be in ostad alaghemand shodam, lotfan jomalati ro ke midooni vase in bayan monaseband ro ham be APPLICATION ezafe konin.

من شرایط این آدم رو درک می کنم: هیچ ایده ای از اینکه اینجا چی می گذره و چه چیزی برای استاد اهمیت داره، نداره. در نامه هاش برای استاد تعارف می کنه! (ببخشید مزاحم شدم، به من لطف کنید و...) و زبان انگلیسی اش هم اصلا خوب نیست. اما چیزی که درک نمی کنم اینه که چرا با وجود اینکه به اینترنت دسترسی داره، به جای گشتن و تلاش برای پیدا کردن جواب سوالهاش اونا رو از من می پرسه یا به جای اینکه نامه رو خودش درست کنه از من می خواد که همهء کارها رو براش انجام بدم. من از کمک کردن خوشحال می شم ولی از اینکه کسی فکر کنه کمک یعنی « کارهای من رو تو انجام بده» یا با طرف مثل منشی برخورد کنه خیلی تعجب می کنم. 

گاهی با خودم فکر می کنم فرض کن تمام نامه های این آدم رو تصحیح کردی و پذیرش رو هم گرفت و اومد، کسی که جواب ساده ترین سوالهاش رو هم از اینترنت پیدا نمی کنه و  می خواد بقیه حاضر و آماده بذارن جلوش، اینجا چه بلایی سر استادش و همکارهاش میاره؟!!    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 12:34  توسط من (روزمره نگار)  | 

دیروز یک کار جدید کردم و بهم احساس جالبی داد: رفتم به قسمت لوازم خانگی یک فرشگاه بزرگ و به این فکر کردم که برای خونه ام/ خونه مون چی دلم می خواد بخرم. احساس تازه و عجیب و دوست داشتنی ای بود. توی این سه سال که خونهء ما یک اتاق بسیار فسقلی بود به علت کمبود جا،  به خرید چیزی بیشتر از یک ماهیتابه یا دو تا بشقاب نمی شد فکر کرد و به همین دلیل هیچوقت به این قسمت از فروشگاه حتی سر نزده بودم. هراس همیشگی از اسباب کشی هم از طرف دیگه اجازه نمی داد که به خریدن چیزی بیش از نیازهای روزمره فکر کنم.

اما حالا قراره ما یک خونه داشته باشیم، یک خونهء فسقلی واقعی که می شه براش گلدون خرید، شمع خرید و به سبک وسایل توش فکر کرد. دیروز احساس خوبی داشتم. احساس کردم یه جور خوبی بزرگ شدم (: 

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 15:20  توسط من (روزمره نگار)  | 

فکر کنم اگر این همکار جدید ایتالیایی ام بره اون رستوران ایتالیایی تو میرداماد، نذارن حتی از در تو بره و بندازنش بیرون! آخه اصلا مثل آدمهای تو رستوران و گارسونهاش «با کلاس و ایتالیایی و خارجی!» نیست. نه تنها سرتا پاش گوچی و آرمانی و ... نیست بلکه وقتی غذا به نظرش خوشمزه باشه، بشقابش رو با نون تمیز می کنه*!

* من این کارش رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 11:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. خواهرم می گفت در دانشکده شون اعتراض به نمرهء امتحان ممنوع شده!! یعنی اگه کسی می خواد به نتیجهء امتحانش اعتراض کنه باید نامه بده به مدیر گروه و اون موافقت کنه و نامه بده به رییس دانشکده و اگه اون موافقت کرد تازه دانشجو می تونه به استاد اعتراض کنه. البته اینکه استاد عزیز چقدر این اعتراض رو جدی بگیره داستان دیگه ای داره! به نظر من این خیلی قانون خوبیه و باعث می شه که انرژی استادهای عزیز الکی تلف نشه چون مگه در مملکت امام زمان اشتباه هم وجود داره که کسی بخواد بهش اعتراض کنه.

۲. باز هم خواهرم می گفت از یکی از درسها نمره ای کمتر ازحد انتظارش گرفته و رفته با استاد حرف زده. استاد عزیز در جواب اعتراض خواهرم گفته: این قانون منه. خواهرم گفته: قانون رو که آدم یک دفعه بی خبر آخر ترم تغییر نمی ده!! جواب داده که: اینجوریه دیگه!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 17:32  توسط من (روزمره نگار)  | 

من گاهی واقعا خسته می شم از این گه گیجهء گفتن یا نگفتن. به کی بگیم، به کی نگیم، حالا اگه نگم و خودش بفهمه که بدتره. اصلا مگه چه اشکالی داره؟ آخه شترسواری که دولا دولا نمی شه!!!!

بعضی وقتا واقعا خسته می شم. از اینکه یک موضوع بی اهمیت از من انرژی می گیره. من از پنهونکاری بدم میاد، متنفرم. همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم و کارهام رو جوری انجام بدم که از گفتن و نشون دادنشون هراسی نداشته باشم اما این یکی فرق می کنه، از گفتن و نشون دادنش نه تنها هراسی ندارم بلکه خیلی خیلی هم خوشحال می شم اما هزار و یک ملاحظه ای که باید بکنم، اجازه نمی ده اونجوری رفتار کنم که دوست دارم. اصلا نمی دونم چی کار باید بکنم. از طرفی دلم نمی خواد کارهام و طرز زندگیم باعث ناراحتی و نگرانی مامان و بابام بشه، از طرفی هم این « زندگی منه» و اگر اونطوری نباشه که من می خوام، حروم شده، از دستم رفته.

برای من، مخصوصا حالا که اینجا زندگی می کنم، اینکه دیگران چی می گن کوچکترین ارزشی نداره. (البته واضحه که این «دیگران» یک عده از دوستان و اطرافیان نزدیکم رو شامل نمی شه) اما تصور اینکه کسی به پدر و مادرم چیزی در مورد من بگه که اونا رو ناراحت کنه من رو مجبور می کنه به ملاحظه کردن و البته عذاب کشیدن.

نمی دونم حدوسط قضیه کجاست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 17:22  توسط من (روزمره نگار)  | 

یک همکلاسی قدیم ( میزان رابطه:گاهی یک سلام و علیکی داشتیم!) برام پیغام نوشته: سلام دوست عزیزم، من یک هفته تعطیلی دارم می خوام بیام پیشت. پرواز ارزون سراغ نداری؟

من:

شما بودید چه جوابی می دادید؟!

پ.ن: نتیجه این شد: من یکی دو روز فکر کردم و با خودم مبارزه کردم تا بتونم صریح بهش بگم کار دارم و وقت مناسبی نیست. اگر می خواستم حقیقت رو بنویسم باید می گفتم که من تمایلی به دیدنت ندارم، نه الان و نه تا چندین سال آینده! اما از اونجایی که می دونستم اینجور برخورد کردن اصلا در توانم نیست، از فکرم بیرونش کردم وفقط سعی کردم بدون اینکه تعارف بیجا بکنم یا با کسی که با رفتارش هیچ احترامی به من نگذاشته، ادب بیجا به خرج بدم بهش بگم نیا!

در مجموع این مورد خاص چندان چیز مهمی نبود ولی پروسهء فکری ای که طی کردم تا بتونم- حداقل در یک مورد- رفتارهای غیرلازمم رو ( که بعد از انجامشون خودم از دست خودم عصبانی می شم!) حذف کنم برام مهم بود. برای من خیلی پیش میاد که برای خوش آمدن دیگران و ناراحت نکردن دیگران، کارهایی می کنم که انجامشون برام دردسره یا حرفهایی می زنم که بهشون اعتقادی ندارم. این بار جلوی خودم رو گرفتم. البته تصور وجود این آدم به مدت یک هفته در خونه ام هم انگیزهء کافی رو بهم داد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 11:55  توسط من (روزمره نگار)  | 

آقا من به شدت کبکم خروس می خونه! و بسی خوشحال می باشم. ما یک خونه پیدا کردیم توووووپ. یعنی حداقل اینجوری به نظر میاد و " نه چک زدیم و نه چونه، عروس اومد تو خونه" ! یعنی در واقع ما رفتیم تو خونه. چون دیشب که رفتیم دیدم گفتیم خوشمون اومده و قرار شد امروز خبر بدیم. امروز که زنگ زدم به طرف، گفت ما هم دیشب تصمیم گرفتیم که اگه شما خواستین خونه رو بدیم به شما! چون ازتون خوشمون اومد و اینا

و این گونه است که اگه خدا بخواد ما هفت خوان رستم رو رد می کنیم!

امروز یک اتفاق بسیار ناگوار برای آزمایشم افتاد ولی اینقدر از این قضیهء خونه کوک هستم که ناراحت نشدم!!!

خلاصه گفتم یک ابراز شادمانی ای بکنم در اینجا که همش پر از غر غر نباشه (: 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 11:40  توسط من (روزمره نگار)  | 

« من، تو، ما   برای انقلاب چه کردیم؟ » این جمله رو امروز توی تبلیغ های کنار بلاگفا دیدم و تبلیغ « مسابقهء وبلاگ نویسی فجر»! بود. حالا اینکه من اصلا نمی فهمم این مسابقهء وبلاگ نویسی اونم از نوع فجر چی هست بماند، سوالش برام خیلی جالب بود! چون به احتمال زیاد تا حالا دیگه روشن شده که انقلاب با ما چی کار کرده! و قراره ما با وبلاگمون بگیم که ما چه [غلطی] کردیم!

 نمی دونم چرا این تبلیغ به صورت بی ربطی! من رو یاد اون سوال همیشگی انداخت که: بالاخره ما نفهمیدیم ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 16:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

برادرم تو یک شهر نه چندان کوچیک و نه چندان کم جمعیت درس می خونه. دو هفته پیش خونه اش رو عوض کرد و رفت به یک آپارتمان در یک مجتمع در به قول خودش: محلهء با کلاس شهر.

چند شب پیش که با هم حرف می زدیم گفت: توی این دو هفته دو بار ازم شکایت شده. من:  دو بار تو همین دو هفته؟!!!! سر چی؟

دفعهء اول شکایت از این بوده که چرا توی خونهء خودش با شلوارک و بلوز آستین حلقه ای راه می ره!!!!! دفعهء دوم شکایت از این بوده که چرا تو خونهء خودش بدون بلوز می گرده !!!!!!!!!!!! ( می گفت هیچ وقت با این لباسها تو پله نرفته)

طرز فکر کسی/کسانی که شکایت کرده اند برای من واقعا «جالب» است! طرف بدون هیچ خجالتی توی خونهء همسایه رو دید می زنه و به کوچکترین امور زندگیش سرک می کشه و نه تنها این کار رو بد نمی دونه و اون رو پنهون نمی کنه، بلکه خیلی هم حق به جانب از طرف شکایت می کنه! و درخواست می کنه که اون توی خونه اش جوری لباس بپوشه که وقتی می خواد فضولی کنه ناراحت نشه!!! بقیه هم نه تنها به فضولی او اعتراضی نمی کنن بلکه شکایتش هم منعکس می شه!

طبق گفتهء برادرم تنها کسانی که می تونن داخل خونهء او رو ببینند یک خانوادهء سه نفری شامل مادر و پدر و یک دختر هستند. اگر این قضیه برعکس بود و برادر من خونهء اونا رو دید می زد و شکایت می کرد که چرا دختر خانواده تو خونه تاپ می پوشه یا ... از نظر اعضای ساختمون خونش حلال نبود؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 11:5  توسط من (روزمره نگار)  | 

راستی تو نشر چشمه طبقهء دوم تبلیغ تور دوبی برای دیدن کنسرت Roger Waters دیدم. همین جوری عرض شد...

پ.ن. : از دوبی رفتن برای تافل و GRE که بهتره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 18:49  توسط من (روزمره نگار)  | 

همین جور که داشت تو پرونده هاش دنبال خونهء مناسب برای ما می گشت از من پرسید کجایی هستم.

گفتم: "ایرانی".

 گفت:" حدس زدم. اول فکر کردم ایتالیایی یا اسپانیایی هستی ولی بعد از لهجه ات و چشمات فهمیدم." لبخند زدم.

 گفت:" ما وقتی اسم ایران رو می شنویم فکر می کنیم همهء زنها اونجا روسری دارن اما شما یک خانم مدرن هستید."

گفتم:" حجاب در ایران قانونه و همه باید رعایت کنن اما بیشتر زنهای ایرانی ای که از ایران میان بیرون دیگه روسری سرشون نمی کنن یا بهتر بگم اطرافیان من همه شبیه من هستن" 

داشت در مورد علاقه اش به کشورهای شرقی می گفت که تلفن زنگ زد. در این فرصت کوتاه به جمله هایی که رد و بدل شده بود فکر کردم و از دست خودم حسابی عصبانی شدم. اون خانم روسری نداشتن رو معادل با مدرن بودن قرارداده بود و من با جوابی که دادم عملا حرف اون رو تایید کرده بودم. به جای اینکه بگم من زنهای محجبه ای می شناسم که از بعضی زنهای آلمانی و زنهای ایرانی بی اعتقاد به حجاب خیلی هم اندیشه های مدرن تری دارند و کلا اصلا این «مدرن بودن» که می گی یعنی چی، توضیح بی ربطی دادم که حجاب در ایران اجباریه و خیلی ها علاقه ای بهش ندارند و ...

گاهی احساس می کنم اونقدر به دفاع کردن فکر می کنم که اصلا منطقی بودن سوال رو در نظر نمی گیرم. این یعنی قرار داشتن در موضع ضعف. یعنی هر چی طرف مقابل داره خوبه و اگه می گه شما ندارید به جای اینکه در اصل خوب بودن یا نبودنش شک کنی، توضیح می دی که نه، نه، ما هم اینطورها که می گن نیستیم!!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 16:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

دو شبه خوابهای بد می بینم. صبح که پا می شم از شب که خوابیدم خسته ترم. دیشب خواب دیدم یکی بهم تجاوز کرده. توی خونهء خودمون، تو ایران. مامان و بابام طبقهء اول بودن و من طبقهء چهارم. خیلی بد بود. فکرش از صبح داره اذیتم می کنه گفتم بنویسمش شاید بهتر بشم. قبلش هم خواب دیدم که درگیر تقلاهای خاله و پسرخاله ام برای نجات دادن اوی یکی پسرخاله ام هستم. با اینکه من هیچ کاری نمی کردم، تمام خواب در تقلا بودم.

حالم خوب نیست.

قضیهء برف خیلی جدی شده. حسابی باریده و ول هم نمی کنه. به زودی دفن می شیم همه!!

دیشب یک فیلم خیلی خنده دار دیدم (خوب شد فیلم خنده دار بود و این خوابها رو دیدم اگه ترسناک بود چی می شد!!!!) فیلم: شب ها در موزه. خیلی بامزه و جالب بود. به همه توصیه می شود. هر دو هنرپیشهء فیلم (بن استیلر و رابین ویلیامز) رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 11:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. سرم شلوغه. معنی این حرف این نیست که کارهای زیادی هم انجام میدم بلکه معنی و مفهوم آن این است که بی وقفه باید به کارهایی که « باید انجام بدم» فکر کنم و همین باعث می شه تمرکز نداشته باشم و ... تقریبا هر کسی از اطرافیان در حال حاضر از من کاری می خواد. در راس همه «او» و استاد عزیز قرار دارن که یکی حضورا و دیگری با ای-میل مرتب به من کارهامو یادآوری می کنن.  نتیجه اینکه دیرزو از صبح که بیدار شدم تا ساعت ۵ عصر فقط موقع خوردن ناهار استراحت کردم و امروز هم از لحظه ای که رسیدم مثل یک منشی منظم پشت سر هم تلفن زدم و کارهای مختلف رو تنظیم کردم: وقت گرفتم، ثبت نام کردم، قرار گذاشتم و ... امشب هم ما با یک دوست دیگه می خوایم بریم سینما، همه به من گفتن برنامه که جور شد به ما خبر بده!!!!!!!!!

دیروز بعد از دعوای نابهنگام او با من، در حالی که از خواب و خستگی نای هیچ کاری رو نداشتم، خواهرم زنگ زده و از من می پرسه که با دوست پسرش به هم بزنه یا نه!!!!  آنچنان از ته دل توضیح داد چقدر غصه می خوره و نظر من براش چقدر مهمه که من اصلا روم نشد بگم من الان نمی تونمممم.

در حال حاضر هم من در مقابل کلی نتیجهء آزمایش نشسته ام که منتظر من هستن تا اونا رو تفسیر کنم!

دوستام هم تو اورکات پیغام می دن کجایی و تو مسنجر می نویسن: عکسا رو بفرست دیگههههه، چقدر تو تنبلی! 

۲. غر غر بسه! امروز اینجا برف میاد. اولین برف زمستونی و مردم برخلاف همیشه که برف براشون نشونهء سردی و زمستون و... بود خوشحالن. از کاری که زمستون امسال کرد خیلی خوشم اومد. این جماعت رو ادب کرد. از بس از زمستون بد گفتن،امسال اونقدر نیومد و نیومد تا همه منتش رو کشیدن!!

۳. گاهی یک خوابهایی می بینم که از بس واقعی به نظر می رسن بعدا نمی دونم خواب بوده یا واقعا اون کارها رو انجام دادم. داستان این وبلاگ هم همین شده. اونقدر تو ذهنم به چیزایی که می خوام ببنویسم فکر می کنم که گاهی نمی دونم بلاخره اون رو نوشتم یا فکر کردن که نوشتم!!!!!   

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 12:9  توسط من (روزمره نگار)  |