تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

شادی صدر و محبوبه عباس قلی زاده  آزاد شدند (منبع)
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 15:29  توسط من (روزمره نگار)  | 

آب زنید راه را هین که نگار می رسد          مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 10:7  توسط من (روزمره نگار)  | 

i) برای هم sms می زنیم. برات می نویسم که دلم برات خیلی تنگ شده اما تو چه می دونی که این «خیلی» یعنی چقدر... می دونی، امروز رفتم تو اورکات که عکسات رو نگاه کنم! فکرش رو بکن. آخه ۸ روز که اونقدر نیست...

ii) از وقتی شنیدم چهارشنبه سوری امشبه و نه هفتهء دیگه دلم بدجور گرفت. انگار فرقی هم می کنه.

iii)  همکارم می گه: "تلفن از ایران، برای تو" گوشی رو می گیرم. احوالپرسی و این حرفها. مامانم از خونه تکونی می گه و از این که امروز چهارشنبه سوریه. می پرسه وسایل رو جابه جا کردم یا نه می گم نه. می پرسه اون کلاسوری که توش همهء کاغذهای مهم من بود پیدا شد یا نه. می گم نه. دارم توضیح می دم که چقدر نگرانم که کجاست (البته نمی گم که هر شب بلااستثنا خوابش رو می بینم!!) هنوز یک جمله نگفتم که خواهرم گوشی رو از دستش می کشه و می گه نمی خواد شب با مامان اینا بره بیرون. ترجیح می ده شب چهارشنبه سوری خونه باشه تا با مامان و بابا بره بیرون. جملهء آخر رو درگوشی می گه! می گم: چرا؟ از خونه موندن که بهتره! می گه: وقتی همش با دونفر باشی، بیرون و تو خونه اش فرقی نداره. می گم: مامان به خاطر تو می خواد برین بیرون. اگه نری حالش گرفته می شه. می گه: می دونم، اما مگه آدم چقدر باید فداکاری بکنه؟ می گم: نمی دونم. من الان باید برم.

گوشی رو که می ذارم یادم میاد که ما خیلی سالها برای چهارشنبه هیچ برنامه ای نداشتیم. پس شاید دل من فقط برای چیزهایی که وجود نداره تنگ شده، شاید.

گوشی رو که می ذارم حالم از قبل بدتره. مثل همیشه من چیزی ار نگرانی هام و از دلتنگی هام نگفته ام. خواهرم گفت منتظر می مونه تا دوستش زنگ بزنه و باهم برن بیرون. مامانم گفت: وقتی تا الان نزده دیگه نمی زنه. لابد جایی می ره که نمی شه تو باهاش بری. تو دلم می گم: ای بابا، اونجا هم که همین خبره، تنهایی، منتظری که تلفن زنگ بزنه و دوستی باشه اما نمی زنه. یاد آخر هفتهء خودم افتادم. 

iv) قدیمها می گفتن همسایهء خوب از فامیل بهتره. خب اینجا که من فامیل ندارم و همسایه ها رو هم -به جز یکی- تا به حال ندیدم ولی می تونم بگم همکار خوب و محیط کاری خوب از این آشنا ها و "دوست" های طاق و جفت که همه مثل «هیس»* هر وقت کارشون داری نیستن، خیلی بهتره.

 

*هیس اسم اون ماره است در فیلم رابین هود که پی جی می گه: هیس، هروقت کارس داری نیس!

پ.ن: خوبه که این وبلاگ رو دارم. وقتی اینجا می نویسم احساس می کنم با خودم حرف نمی زنم. وقتی کامنت بقیه رو می خونم بیشتر احساس می کنم با خودم حرف نزدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 16:45  توسط من (روزمره نگار)  | 

«زندگی هرچه را که بخواهی به تو می دهد» حالا کلیک کنید!!*

* یکی از تبلیغهای کنار بلاگفا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:21  توسط من (روزمره نگار)  | 

آخر هفته بد بود. خیلی بد بود. غمگین و دلتنگ و کمی تا قسمتی سرماخورده و ضعیف بودم. مدتها بود اینجور احساس تنهایی نکرده بودم. یک جور احساس بی کسی. بی کسی با تنهایی خیلی فرق داره. تنهایی گاهی، شاید هم خیلی وقتها، لازم و لذت بخشه اما بی کسی احساس ترسناکیه. تنهایی همون چیزیه که گاهی تو ایران بهش احتیاج داریم و نمی تونیم داشته باشیم، یه هزار و یک دلیل، و تنهایی اجباری چیزیه که اینجا (بیرون از ایران) همه اون رو حتما تجربه می کنند.

دلتنگی، دلتنگی هم چیز ناخوشایندی است! وقتی شروع بشه مثل یک مایع چسبنده می چسبه به تک تک سلولها مغز آدم و همه چیز رو ناخوشایند می کنه و انگار دیگه هیچ چیزی سر آدم رو گرم نمی کنه.

مثل هرسال نزدیک عید، دلم می خواد برم خونه. برای سبزه تازه دیشب عدس ریختم توی آب. ایران که بودم از سبزهء عدس بیشتر خوشم میومد تا گندم اما اینجا چون گندم ندارم دلم می خواست گندم سبز می کردم!!!! نمی دونم تا عید سبزه ای سبز می شه یا نه. اشکال اینجاست که اینجا عید یعنی سال تحویل، فقط سال تحویل و بعدش دوباره همه چیز می شه مثل قبل و خب یک لحظه فرصت کوتاهیه برای تجربه کردن نشاط نوروز!   

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 10:40  توسط من (روزمره نگار)  | 

دیروز به مناسبت روز جهانی زن یک نمایش دو ساعته اجرا می شد به اسم The vagina monologues که متن اون از کتابی به همین اسم برداشته شده بود. در این کتاب نویسنده با حدود ۲۰۰ زن در مورد vagina صحبت کرده و صحبتها و احساسات و مشکلات و تردیدهای این زنها رو نوشته. برگزار کنندهء این تاتر، که در شهرهای مختلف دنیا اجرا شده و می شه، کمپینی است به نام V-Day. این کمپین که توسط نویسندهء همین کتاب، خانم Eve Ensler ایجاد شده برای مبارزه با خشونت علیه زنان تلاش می کنه.

سبک اجرای نمایش برام تازگی داشت و حرفهایی که زنهای مختلف با سن و موقعیتهای متفاوت گفته بودن واقعا برام خیلی جالب بود.

در ضمن یک کار مهم!! هم کردم: دم در ورودی یک تابلوی بزرگ بود که روی اون شعار کمپین «  until the violence stops » رو به زبونهای مختلف نوشته بودند و البته قابل حدسه که فارسی جز اون زبونها نبود. اما من گشتم و یکی از مسوولان اصلی برگزاری رو پیدا کردم و ترجمهء فارسی این شعار رو براش نوشتم تا از دفعهء بعد اون رو هم اضافه کنند. این هم ماموریتی برای وطنم!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 16:38  توسط من (روزمره نگار)  | 

به نظرم این لینک ارزش نوشته شدن در یک پست رو داره. موضوع اینه: در یک فیلم به نام ۳۰۰ که موضوعش جنگ ایران و یونان است، تصویری غیرواقعی و زست از ایرانیان اون زمان ارائه شده. حالا بهترین کاری که ما می تونیم برای مقابله با اون بکنیم چیه؟ یکی از جوابها رو توی همین لینک می بینید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 12:6  توسط من (روزمره نگار)  | 

شما رو نمی گم ها، خودم رو عرض می کنم:

با بچه ها قراره ناهار بریم بیرون. وقتی می رسم می بینم یکی دیگه هم اومده که من حوصله شو ندارم. تو دلم می گم:" ای بابا، این دیگه از کجا پیداش شد". باز تو دلم می گم:" حالا به تو چی کار داره، تو برای خودت خوش باش" همینجوری در حال کلنجار با خودمم که یک شوخی ناخوشایند می کنه و یادم میاد که چرا حوصله شو ندارم. همهء این ها رو داشته باشید، حالا ناهار رو خوردیم و می خوام خداحافظی کنم و برم. دست میدیم، روبوسی می کنیم و من می گم: خوشحال شدم دیدمت!!!! اون هم می گه من هم همینطور و من میرم! بعد از چند لحظه خودم کف می کنم از این جملهء آخری که از دهنم پریده.

عجب جالبه این عادت به گفتن حرفهایی که اصلا راست نیست و گفتنش هم اصلا لازم نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 16:36  توسط من (روزمره نگار)  | 

می دونستم اینجوری می شه، فقط نمی دونستم کی. از یک ماه قبل دیده بودم که ۸ مارس پنجشنبه است. نمی دونستم شنبه باید منتظر باشم یا یک شنبه یا... و نمی دونستم به چه بهانه ای.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 10:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

دیشب توی خونهء نو غریب بودیم. انگار اومدیم مهمونی و باید زود بریم. اول که از در رفتم تو یعنی اولین بار که پامو گذاشتم تو خونه ای که حالا دیگه واقعا خونهء ماست، احساسم خوشحالی نبود. یه جور دلتنگی بود. برای اتاقی که داشتیم و همهء چیزیایی که با اومدن به این خونه تموم شده بودن.

دیشب خوب نخوابیدیم. فکر کنم یک چند روزی طول بکشه تا به خونهء نو و قشنگمون عادت کنیم. نمی دونم وقتی از اینجا بریم چه احساسی خواهم داشت...

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 14:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

الان اینجا به اصطلاح نقشهء جدید خاورمیانه رو دیدم. از دیدن کمتر چیزی تا حالا اینقدر اذیت شده بودم و احساس درد کرده بودم. تصور اینکه یک روزی من و دوستان فعلی ام هموطن نباشیم برام خیلی سنگینه.

من از وقتی اومدم اینجا بیشتر دوستانم از شهرستانهای مختلف ایران میان و تهرانی بینشون کمه. با توجه به این نقشه، چهار تا از اونها دیگه ایرانی نخواهند بود!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 14:11  توسط من (روزمره نگار)  | 

اینقدر خسته ام که انگار یک کتک مفصل خوردم. هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. خونه هم اجازه ندارم برم چون باید سرکار باشم!!!

دیروز نود درصد اسباب کشی تموم شد. خیلی کار کردیم و همه چی هم خوب پیشرفت. قسمتی از مکالمهء ما در حال جمع کردن وسایل:

من (حسابی خسته، دارم بشقابها رو می پیچم لای کاغذ): به نظر من ما دیگه زیادی خاطرهء اسباب کشی و ... داریم که برای بچه ها مون تعریف کنیم.

او (خسته، داره کتابها رو می ذاره تو کارتن): آره، ولی فکر کنم اگه اینجوری پیش بره فقط خاطره داشته باشیم و به بچه دار شدن نرسیم!

من: به اینش تا حالا فکر نکرده بودم!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 13:40  توسط من (روزمره نگار)  | 

عکس که جلوم باز شد اونقدر خاطره هم زمان به ‌ذهنم اومد که نمی دونستم به کدومش اول فکر کنم. اون لبخند کج همیشگی، همون نگاه عجیب و نافذ، همون قیافهک خیلی کج و کوله، ما که یه سال تمام علاف بودیم ... فقط این کت و شلوار جدید بود. اصلا به این سبک عادت نداشتم و البته موهای کوتاه.

عجیبه که یک عکس اینقدددددددددددددددر خاطره رو برای من زنده می کنه. خاطرهء دوستی ام با یکی از بهترین دوستام، خاطرهء یک سال و نیم زندگی متفاوتی که هیچ وقت تکرار نمی شه، از خنده های فراوونش بگیر تا گریه های آخرش که هر کاری می کردم بند نمی یومد.

ما یک آدم شکل دادیم، عاشقش شدیم بعد شناختیمش و ازش دور شدیم. اما بعد از چندین سال انگار من هنوز با دیدن عکس، یاد کسی می افتم که «ما شکل دادیم» نه اون کسی که شناختیم.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 18:46  توسط من (روزمره نگار)  | 

دیروز، توی اون موقعیت، هیچ چیزی نمی تونست به اندازهء شنیدن صدای نخراشیدهء آرش که فریاد می زد: "برو، برو دیگه تو رو نمی خوام"  من رو خوشحال کنه! هنوز کامل در افکار مایوسانهء خودم و یاس فلسفی ای که اینجور موقعها به سراغم میاد فرونرفته بودم که آرش نجاتم داد!  وقتی تو کارناوال دیروز توی سه تا از پنج تا دکه ای که ازشون خوراکی خریدیم موزیک ایتالیایی پخش شد و همکارم با صدای بلند اونها رو تکرار کرد و حالش رو برد، یاس فلسفی من هم شروع شد. سوال همکارم با این مضمون که موزیک پاپ ایرانی اینجا طرفدار داره یا نه، داشت ضربهء مهلک رو به من می زد که آرش با فریادش به دادم رسید!!!! هنوز من جواب نداده بودم که صدای «برو برو دلم تو رو نمی خواد» از یک بار ایتالیایی بلند شد!! در اون لحظه بود که من فهمیدم آرش، با اون صدای خنده دارش، افتخارآفرین ترین! فرزند ایران زمین است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 13:54  توسط من (روزمره نگار)  |