تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

دوستم: (...) خیلی ناراحته؟

من: آره، خیلی. من نگرانشم.

دوستم: جدی؟ می گم اگه اینقدر ناراحته، یه وقت نره یک عده رو shoot کنه؟

من:  !!!!!

توضیحات لازم: دوستم یک ساله که تو آمریکا زندگی می کنه!

سوال: این دوست من قبلا اصلا از این چرت و پرتها نمی گفت یعنی فرهنگ آمریکایی اینقدر رو مخ آدم تاثیر می ذاره؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 10:39  توسط من (روزمره نگار)  | 

باید خیلی بیشتر از این می نوشتم از دو هفته پیش تا حالا. باید همهء فکرهایی که توی کله ام بود می نوشتم که یادم نره. دلم می خواست نوشته بودم تا چند سال دیگه بیام بخونمشون و یادم بیاد این تجربه چه جوری من رو عوض کرد. چه جوری شد که از دو هفته پیش تا امروز دنیا رو جور دیگه ای نگاه می کنم و اون زلزله ای که دیروز عصر من رو و خیلی از دیدگاه هام رو لرزوند چی بود. دیروز عصر بد بود، خیلی بد. سخت ترین قسمتش بود شاید. زلزله وقتی اومد که واقعیت رو، که به اندازهء یک بند انگشت بود، دیدم، با دقت بررسی کردم و دعا کردم اون چیزی نباشه که فکر می کنم. از اون دعا ها که وقت گفتنش می دونی برآورده نمی شه. توی اون چند لحظه که نگاهش می کردم دنبال چیزهای عجیبی گشتم دست، پا، قلب. چیزهایی که هنوز نداشت یا من نمی دیدم. بعد بستمش و گذاشتمش کنار. انداختمش دور. از اول هم قرار همین بود. اما نمی دونستم که این قسمتش سهم منه. سخت ترین قسمتش سهم منه. شاید هم درستش این باشه. البته من قبلا یک خداحافظی مختصری کرده بودم ها. همون موقع که داشتم فرم ها رو پر می کردم و خودکار دیگه ننوشت.

از «تو» پرسیدم به نظرت چی بود؟ تو گفتی فکر کنم خود نامردش بود. از اینکه گفتی نامرد ناراحت شدم. نمی دونم چرا. همین جوری بهم برخورد! دست خودم نبود!

بعد با خودم فکر کردم همه چیز چه جوری می شد اگر اینجوری نمی شد. گریه کردم. برای چی؟ نمی دونم. چرا می دونم. سخت بود. این آخری خیلی سخت بود. حتی برای من که از اول به قول اون یارو سعی کردم هیچی رو « دراماتیزیره» نکنم. 

دیشب بهم گفتی به من افتخار می کنی چون عاقل و قوی ام. گفتی اگر تو بودی نمی تونستی به این راحتی حل کنی همه چیز رو. من باور کردم. خوشحال شدم. این دو تا دقیقا چیزایی بود که من همیشه می خواستم باشم. تو گفتی، من باور کردم که هستم. فکر کنم راست گفتی نه؟

همیشه معتقد بودم که در شرایط سخت باید دکمهء عقل و منطق رو تنظیم کرد روی صد در صد و جلو رفت. هر وقت به کسی که در شرایط سخت بوده این رو گفتم عذاب وجدان گرفتم و فکر کردم چون به جای اون نیستم می تونم با این قاطعیت بگم. اما این بار چندم بود که خودم در شرایط واقعی دیدم که واعظ غیر متعظ نیستم. این من رو خوشحال کرد.

اینها که نوشتم به قول بر و بکس! فقط دو دیقشه! (۲ دقیقه اش است!!!) اما شاید همین دو دقیقه بس باشه که من یاد همه اش بیفتم.

* ااین تیتر رو انتخاب کردم که خواننده از اول بدونه متن براش بی سر و ته است! صرفا برای ثبت در تاریخ نوشتم.

 

پ.ن: باز بلاگ رولینگ خرابه؟ باز برق وبلاگستان رفت؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 16:13  توسط من (روزمره نگار)  | 

چه چیزی بهتر از این که صبح روز دوشنبه که آفتابی هم هست، بعد از ۴ روز، پرانرژی و شاد بیای سرکار و ببینی که می تونی لوگوی «ناهید و محبوبه را آزاد کنید» رو برداری! واقعا چی بهتر از این؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 10:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

دوباره سلام

دوباره ممنون٬ دوباره خیلی ممنون از این همه مهربونی تون و از این همه دوستی تون.

عمل تموم شد و من الان خونه ام. حالم خوبه و امیدوارم از هفتهء بعد زندگی ام به حالت عادی برگرده. الان با لپ تاپ خودم کار نمی کنم و نمی دونم بعضی حرفها کحا هستند! فعلا فقط خواستم تشکر کنم و خبری بدم. بعدا میام و بیشتر می نویسم (:

دوستدار همه شما دوستان خوب٬

روزمره نگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 22:7  توسط من (روزمره نگار)  | 

سلام،

خیلی خیلی ممنون از احوالپرسی ها تون. از اینکه به فکرم بودید، نگرانم شدید و احوالپرسی کردید. اونقدر خوشحالم کرد که نگو.

فردا باید عمل کنم. هفتهء پیش در جلسهء مشاورهء قبل از عمل که اجباری هم هست یک جزوه بهم دادن که توش شرایط و حالتهای قبل و بعد از عمل رو نوشته بود. خوندن این جزوه باعث شد که قسمتی از ترسم، که در واقع ترس از ناشناخته ها بود، بریزه. روحیه ام خوبه و این روزها اونقدر وقت و بی وقت حالم خوب نبوده و نتونستم از زندگی لذت ببرم که خودم با کمال میل منتظر فردا هستم که ایشالا بعدش خوب بشم.

فردا برام دعا کنید که عمل خوب و بی مشکل انجام بشه، به نتیجهء دلخواه برسه و دوران بعد از عمل هم سخت نباشه.

از این حرفها که بگذریم، فیلم اخراجی ها رو دیدم! واقعا خوشحال شدم که تو جشنواره بهش جایزه دادن و حتی بعدش هم ازش عذرخواهی کردن که چرا بیشتر ندادن و خیلی خوشحال شدم که وزیر ارشاد از این فیلم خوششون اومده و مردم هم به عنوان «فیلم برگزیدهء تماشاگران» انتخابش کردن. اگر غیر از این بود عجیب بود! اینجوری همه چیزمون به هم میاد: رییس جمهورمون احمدی نژاده، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مون در اختیار کیهانه و فیلم ساز برگزیده مون هم مسعود ده نمکی! 

اگر تو اون مملکت رو سر مسعود ده نمکی تاج طلا و رو سر بهرام بیضایی تاج خار نذارن عجیبه.

در این مورد بخوانید:+ و +

فیلم Little miss sunshine رو هم دیدم، خوشم اومد. ساده و روان و طبیعی و غیرهالیوودی (: اگه می خواین یک فیلمی ببینین که اذیتتون نکنه درگیرتون هم نکنه، این رو توصیه می کنم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 14:38  توسط من (روزمره نگار)  | 

مامانم زنگ زد و کلی درددل کرد از چیزهایی که اذیتش می کنند گفت و از فشار زیادی که باید تحمل کند. از زندگی در تهران گفت که روز به روز سخت تر می شود و .... آخرش گفت: "خلاصه قدر زندگی تو بدون." خوشحالم که از پشت تلفن خندهء تلخم را ندید، فقط تونستم بگویم:" خب، هر کسی مشکلات خودش رو داره" نمی دانم لحن گفتنم بود یا خود جمله بود که باعث شد بحث رو عوض کند و از سیزده به در بگوید و مردم که با وجود باران تاب بسته بودند و بازی می کردند و ...

اینجور وقتها به وضوح عوض شدن نقشها را می بینم. قبلا او بود که ساکت به دردل من گوش می داد و از خودش چیزی نمی گفت که من نگران نشوم حالا مدتهاست که من به جز روزمرگی هایم و خوشی هایم چیزی نمی گویم و به درددل او با حوصله گوش می دهم حتی اگر مثل امروز خودم بیش از هر کسی دلم گوش شنوایی بخواهد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 15:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

اونقدر پرم از احساسات عجیب و مختلف که نمی دونم اینجا از کدوم بنویسم. اصلا درست نمی دونم چی هستند این احساسات. ترسهای مختلف، نگرانی و شوک. امروز صبح شوک عجیبی بهم وارد شد. نمی گم که مطمئنم دیگه هیچ وقت در زندگی ام در همچین موقعیتی قرار نمی گیرم (هرچند که در مخیله ام هم نمی گنجید که کلا چنین چیزی پیش بیاد) اما هرچیزی بار اولش فرق می کنه و من هم به همین دلیل تا روزی که نباشم امروز صبح، اون تصویر کوچیک توی اون تلویزیون کوچیک و احساس خودم رو فراموش نمی کنم.

بیرون که اومدم شوکه بودم. به سر کوچه که رسیدم راهم رو کج کردم و رفتم توی کلیسای سر کوچه. همون که صداش نمی ذاره بخوابیم. چند نفر ردیفهای آخر نشسته بودند و دعا می کردن. اول دنبال شمعها گشتم که یکی روشن کنم، پیدا نکردم. رفتم ردیف اول نشستم و گریه کردم، حسابی اما کم صدا. نمی دونم اون مردی که با مهربونی اومد سراغم کشیش اون کلیسا بود یا مسوولش. ازم پرسید کمک نمی خوام گفتم نه. فقط اومدم اینجا که بتونم گریه کنم. گفت که یک دختر هم سن و سال من داره و می فهمه که تحمل بعضی مشکلات برای ما ممکن سخت باشه. کمی حرف زد و من فقط گریه کردم. گفتم که می ترسم از خیلی چیزا و گریه کمی بهم آرامش می ده برای همین اومدم اینجا که گریه کنم. گفت پس بیشتر بیا، هروقت که دوست داشتی. گفتم امیدوارم به زودی تموم بشه و دیگه نیام اینجا گریه کنم. گفت آره، من هم امیدوارم.

نمی دونم چی می شه. یعنی تقریبا می دونم اما گیجم و پر از ترس. فردا باید برم مشاوره و هفتهء دیگه عمل. همه چیز می تونست خیلی بدتر از این باشه یا خیلی بهتر از این، یعنی کلا نباشه.

بیشتر می خوام بنویسم از این اما الان نمی تونم. درهم بر هم تر از اونم که بتونم چیزی بنویسم...  

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 12:0  توسط من (روزمره نگار)  | 

امروز دقیقا یک هفته است که منتظرم خوب بشم. این انتظار هم مثل هر انتظار دیگه ای سخته. توی این یک هفته که جون انجام هیچ کاری رو نداشتم/ندارم و درست حسابی هم نمی تونستم/نمی تونم غذا بخورم به مریضهای دیگه خیلی فکر کردم. مخصوصا به سرطانی ها. به اینکه چه زندگی سختی دارند. درد و نا توانی/ کم توانی جسمی و ترس از مرگ. مبارزهء خیلی سختیه. 

فردا هم برای یک مسالهء دیگه باید برم دکتر که اون هم خیلی نگرانم می کنه. امیدوارم که نگرانی ام بی مورد باشه و چیز بدی نباشه.

این پست پر شد از مریضی! تعجبی هم نداره چون این یک هفته فقط درگیر همین موضوع بودم. تقریبا به هیچ کس نتونستم زنگ بزنم و سال نو رو تبریک بگم. خیلی هم بد شد. نوروز یکی از موقعیتهای محدودیه که آدم با کسایی که ارتباط چندانی نداره هم صحبت کنه.

امیدوارم نوروز امسال به اونایی که تعطیل بودن خوش گذشته باشه و به اونایی که مثل من تعطیل نبودن بد نگذشته باشه. سیزده به در هم صفا کنید حسابی (:

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 17:18  توسط من (روزمره نگار)  | 

سه روزه که به خاطر مریضی مجبور به خانه مانی شده ام. این شرکت تلفن بی پدر* هم تازه فردا قراره بیاد و اینترنت ما رو وصل کنه. نتیجه اینکه امروز برای اینترنت بازی اومدم سرکار!

در این سه روزه سعی کردم فکر کنم ببینم خانه دارها در طول روز چی کار می کنند که حوصله شون سر نمی ره و به این نتیجه رسیدم که حوصله شون سر می ره! علاوه بر این مقادیر متنابهی هم سریال آبکی دیدم تو تلویزیون که البته از چند نظر جالب بود. یکی از این نظر که من تا حالا نمی دونستم تلویزیون روزا در طول هفته چی نشون می ده، حالا فهمیدم! از طرف دیگه بعد از سه روز سریال بینی! به این نتیجه رسیدم که برنامه های تلویزیون آلمان هم کم ضد زن نیست. تو بیشتر سریالها شوهر زنهایی که در کارشون موفق هستن و به کار اهمیت می دن بهشون خیانت می کنن و می رن دنبال یک زن دیگه که مثلا تو همون شرکت ( که زن خودشون رییسش هست!) کار می کنه اما پست مهمی نداره و وقت داره که به آقا محبت کنه و این حرفا!  

*امروز سر ناهار بحث فحش بود حالا منم فحشم میاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 13:43  توسط من (روزمره نگار)  | 

سال تحویل شد و عید اینجا تموم شد. می مونه سیزده به در که دو هفته دیگه است. اگه هوا خوب باشه و وقت باشه سیزده رو هم به در می کنیم و سبزه مون رو به دست آب می سپریم.

هفت سین چیدم با ۶ تا سین بدون تخم مرغ رنگی بدون انار توی آب، وقت نشد سرکه بخرم، وقت نشد تخم مرغ رنگ کنم، وقت نشد انار بخرم.

روز آخری سعی کردم یک کم خونه تکونی کنم آخه ترسیدم اگه اصلا خونه تکونی نکنم روان درگذشته هام.ن به خونهء ما سر نزنن. آخه دوست داشتم حالا که هیچ کس نمیاد پدربزرگهام یک سری بزنن به ما!

عید اینجا هم داستانی داره. همون داستانی که خیلی ها تعریف کردن و می کنن. خیلی هایی که « نوروز دور از وطن» رو تجربه کردن. هر سال تنها قسمتی از عید که کامل برگزار می شه سبزی پلو ماهی خوردنه اونم از صدق سر دوستی که خیلی با سلیقه و با همته و هر سال هفت سین خیلی زیبایی می چینه و نهنگ! پلو ماهی ( نهنگ واقعی نه ها! ماهی بزرگ!) می پزه و با تلویزیون ایرانی اش تنهایی سال تحویل ما رو پر می کنه. با وجود همهء اینها من هنوز سر سال تحویل ساکت می شم و دعا می کنم. امسال قبل از هرچیز برای صلح دعا کردم. دعا کردم که جنگی نباشه و دعا کردم که زندگی مردم بهتر بشه.بعد هم مثل همیشه دعا برای خودم و خانواده و دوستان و ...  

سال نو مبارک و نوروزتان پیروز

برای همه کسانی که اول بهار سالی نو آغاز کردند آرزوی روزهایی خوش دارم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 15:15  توسط من (روزمره نگار)  |