خیلی وقته که به دو تا بازی دعوت شدم. اول به دومیش رو می نویسم ( ممنونم از
دوست جون در جزیره’ تنهایی که یادم بود و من رو هم دعوت کرد به این بازی)
از وقتی فهمیدم دعوت شدم که آرزو هام بنویسم کلی آرزو یادم اومد ولی تا امروز که برسم بنویسمشون کلی اش دوباره یادم رفت!! اونایی که یادم مونده اینا هستن:
- یک کم ورزشکار بشم یعنی علاقمند به ورزش!
- چیزایی که می خونم یادم بمونه
- شوخی های بامزه بکنم
- دست پختم خوب تر! بشه
- چند نفری هستن که دلم می خواد بکشمون
- یک بار هم که شده عکس روی جلد Nature مال مقالهء من باشه!
- سالم باشم
- از دوستانم ای-میل و نامه و کامنت دریافت کنم
- برای مادر و پدرم فرزند خوب، برای خواهر و برادرم خواهر خوب، برای «او» همراه خوب و برای دوستام دوست خوبی باشم
- روزهای آفتابی و گرم تو آلمان زیاد باشه
- اونایی که حکم شکنجه کردن آدمها رو می دن حداقل یک بار خودشون شکنجه بشن
- همه ازم نپرسن چرا ازدواج نمی کنی
- یک عده از اونایی که می پرسن فکر نکنن که ازدواج نکردن لزومن به ادامهء تحصیل ربط داره
- وبلاگم جالب باشه!
- کادوهای ناگهانی بگیرم
- قبل از مرگ من روزی برسه که در ایران «بدیهیات» (یا حداقل بدیهیات ذهن من) واقعا «بدیهی» باشن
- اطرافیانم دوسم داشته باشن
- ماهی یک دونه کفش مارک دار بخرم
- کم قضاوت کنم و کم قضاوت بشم
- یک مانیکوریست ارزون پیدا کنم که ماهی یک بار برم پیشش ( در همین راستا آرزو داشتم یک آرایشگاه پیدا کنم که ابرو برداشتن بلد باشند که این آرزو برآورده شد!!)
- اونقدر تو کارم خوب باشم که کار دنبال من باشه نه من دنبال کار
- پولدار بشم
- خیلی چیزا به همین خوبی که هست بمونه
فکر کنم زیادی نوشتم ولی اگر چیزه خیلی جالبی یادم اومد اضافه می کنم!!! آخه من از اونام که با پنج زار میرن بالای منبر و با پنج میلیون!! هم پایین نمی یان! تازه هنوز تو بازی ترس شرکت نکردم!!!
نمی دونم کیا تا حالا شرکت کردن و کیا نه. من از هاله، جرمنستان، نورا، آیدین برای مخاطب احتمالی! و خانوم حنا برای شرکت توی این بازی دعوت می کنم. اگر دوست دارید، وقت دارید و ... بفرمایید (:
پ.ن: از اونجایی که خانون حنای عزیز ترجیح داد آرزوهاش رو برای دل خودش نگه داره و من هم حتما!! می خوام پنج نفر رو دعوت کنم! از پانیذ خانوم دعوت می کنم که اگر دوست داره توی این بازی شرکت کنه (: