تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

قسمتی از نامهء* من به مادرم:

"می دونی، من فکر نمی کنم که جایزهء نوبل رو به من بدن تا بتونم به تو تقدیم کنم و تو به من افتخار کنی!!! یعنی اگر راستش رو بخوای زیاد هم مشتاق نیستم که بدن! آخه باید خیلی کار کرد تا به اونجا رسید و من حالش رو ندارم! و خوشبختانه برای دریافت جایزه هم نمی شه داوطلب شد واگرنه ممکن بود تو بری یواشکی اسم من رو بنویسی!

پس همون بهتر که به جای اینکه وقتم رو در تنهایی تو آزمایشگاه صرف کنم و آخرش هم هیچ گ.. ای نشم از تو و مامان بزرگ دعوت کنم بیاین اینجا و باهم حال کنیم و فیلم و عکس بگیریم و حسابی افتخار کنیم به همدیگه! اینجوری واقعا بهتره"

* نامهء واقعی. از اونایی که رو کاغذ می نویسن و پست می کنن و پستچی میاره دم خونه! 

 

 پ.ن: تا این لحظه دو نفر  پیشنهاد کردن برای دریافت جایزه داوطلب بشم. در صورت زیاد شدن پیشنهادها روش فکر می کنم!!

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 16:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

خیلی وقته که به دو تا بازی دعوت شدم. اول به دومیش رو می نویسم ( ممنونم از دوست جون در جزیره’ تنهایی که یادم بود و من رو هم دعوت کرد به این بازی)

 از وقتی فهمیدم دعوت شدم که آرزو هام بنویسم کلی آرزو یادم اومد ولی تا امروز که برسم بنویسمشون کلی اش دوباره یادم رفت!! اونایی که یادم مونده اینا هستن:

- یک کم ورزشکار بشم یعنی علاقمند به ورزش!

- چیزایی که می خونم یادم بمونه

- شوخی های بامزه بکنم 

- دست  پختم خوب تر! بشه

- چند نفری هستن که دلم می خواد بکشمون

- یک بار هم که شده عکس روی جلد Nature مال مقالهء من باشه!

- سالم باشم

- از دوستانم ای-میل و نامه و کامنت دریافت کنم

- برای مادر و پدرم فرزند خوب، برای خواهر و برادرم خواهر خوب، برای «او» همراه خوب و برای دوستام دوست خوبی باشم

- روزهای آفتابی و گرم تو آلمان زیاد باشه

- اونایی که حکم شکنجه کردن آدمها رو می دن حداقل یک بار خودشون شکنجه بشن  

- همه ازم نپرسن چرا ازدواج نمی کنی

- یک عده از اونایی که می پرسن فکر نکنن که ازدواج نکردن لزومن به ادامهء تحصیل ربط داره

-  وبلاگم جالب باشه!

- کادوهای ناگهانی بگیرم

- قبل از مرگ من روزی برسه که در ایران «بدیهیات» (یا حداقل بدیهیات ‌ذهن من) واقعا «بدیهی» باشن 

- اطرافیانم دوسم داشته باشن

- ماهی یک دونه کفش مارک دار بخرم

- کم قضاوت کنم و کم قضاوت بشم

- یک مانیکوریست ارزون پیدا کنم که ماهی یک بار برم پیشش ( در همین راستا آرزو داشتم یک آرایشگاه پیدا کنم که ابرو برداشتن بلد باشند که این آرزو برآورده شد!!)

- اونقدر تو کارم خوب باشم که کار دنبال من باشه نه من دنبال کار

- پولدار بشم     

- خیلی چیزا به همین خوبی که هست بمونه

فکر کنم زیادی نوشتم ولی اگر چیزه خیلی جالبی یادم اومد اضافه می کنم!!! آخه من از اونام که با پنج زار میرن بالای منبر و با پنج میلیون!! هم پایین نمی یان! تازه هنوز تو بازی ترس شرکت نکردم!!!

نمی دونم کیا تا حالا شرکت کردن و کیا نه. من از هاله، جرمنستان، نورا، آیدین برای مخاطب احتمالی! و خانوم حنا  برای شرکت توی این بازی دعوت می کنم. اگر دوست دارید، وقت دارید و ... بفرمایید (:

 

پ.ن: از اونجایی که خانون حنای عزیز ترجیح داد آرزوهاش رو برای دل خودش نگه داره و من هم حتما!! می خوام پنج نفر رو دعوت کنم! از پانیذ خانوم دعوت می کنم که اگر دوست داره توی این بازی شرکت کنه (:  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 16:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

بله بله، من اینجام. نمرده ام بلایی هم سرم نیومده خوشبختانه. مشغول جبران تنبلی های قبل هستم. اون بازی هایی که بهشون دعوت شدم رو هم به خدا یادم نرفته. دعوت کننده های عزیز: معذرت!
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:27  توسط من (روزمره نگار)  | 

اینجا الان «آپریل» است و فردا می شه « می» یا به قول آلمانی ها «مای». هوا عالیه عین همون چیزی که از یک «اردیبهشت» انتظار میره. اما اردیبهشتی که اسمش «اردیبهشت» نباشه، یه چیزی کم داره!
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 11:25  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. خوشبختانه بلاگ رولینگ حالش خوب شده و همه چیز برگشته به « روال عادی برنامه!». البته این مدت که کار نمی کرد من هم خیلی کار داشتم و نه به نوشتن می رسیدم نه به وبلاگ خوندن برای همین زیاد حرص نخوردم.

۲. هوا عالی شده. آفتابی، گرم، بهاری و در یک کلام ایده آل! کی دیگه حوصلهء کار داره؟!!

۳. دوچرخه ام بالاخره سالم شد. البته بیشتر از اونی که فکر می کردم خرج برداشت اما اگر واقعا همون قدر که دلم می خواد ازش استفاده کنم می ارزه. تصمیم دارم هر روز یک قسمت از مسیر طولانی خونه تا دانشگاه رو با دوچرخه برم. اینجوری با خیال راحت می تونم سیب زمینی سرخ کرده بخورم  این خوردن هم بدبختی است در نوع خود! سالهای سال خودم رو می کشتم که بخورم و از خوردن لذت ببرم و چاق بشم!! حالا که از خوردن لذت می برم و به وزن ایده آل هم رسیدم باید مواظب باشم که همه چیز به هم نریزه!

۴. کلهء من قبرستون پست های نوشته نشده است! اگر می شد هر شب، موقعی که تو تخت دراز کشیدم تا خوابم ببره، به کله ام یک سیم وصل کنم که هر چی توش می گذره منتقل بشه به اینجا کلی چیزا نوشته می شد که به نظر خودم از این چیزایی که معمولا می نویسم جالب ترن. اما حیف که نمی شه!!   

۵. چند تا عکس قدیمی دیدم از دانشگاهم توی ایران. دلم خیلی تنگ شد برای همه چیز. اما نمی دونم چرا این روزها هروقت دلم برای ایران تنگ می شه فوری یاد این طرح احمقانهء مبارزه با شل حجابی میفتم!

۶. دیروز به مامانم زنگ زدم و کلی با هم خندیدیم. مثل وقتی که من ایران بودم. حسابی حرفهای مسخره زدیم و با هم ریسه رفتیم از خنده. غیبت هم کردیم! غیبتهای بامزه. خیلی خوش گذشت. بعد از مدتها از ته دل با مامانم خندیدیم (: 

۷. یکی از دوستهای قدیمی و -می تونم بگم نزدیک- من نامزد کرده و داره عروسی می کنه. تلفن که نزد به من بگه هیچی، حتی یک offline ناقابل هم نذاشت. مامانم خیلی اتفاقی فهمیده بود و به من گفت.  البته اعتراف می کنم که اصلا هیجان زده نشدم و خودم هم تا الان زنگ نزدم بهش ( که هم تبریک بگم و هم بگم که از کارش خیلی ناراحتم!) اینها توی یک دوستی نشونهء چیه؟ من فکر می کردم ازدواج کردن  جزء خبرهای هیجان انگیز و مهمه که آدم فوری به دوستای نزدیکش می گه. نمی دونم من اشتباه می کنم یا دوستم اینجوری فکر نمی کنه یا ...

این وسط از یک دوست دیگه ام که اصلا این دوستم رو نمی شناخت شنیدم که قراره لباس عروسیش رو قرض بده به اون تا شب عروسیش بپوشه!!!!!! فکر کن! به من حتی زنگ هم نزده بگه داره عروسی می کنه ولی -نمی دونم چه جوری- با دوست من ارتباط برقرار کرده، از credit دوستی با من خرج کرده و حالا لباس عروسیش رو هم ازش قرض می گیره!!!!! این یکی دیگه خیلی نشیمنگاهم!!! رو سوزوند!!!!!

۸. راستی شما چطورید؟ یک کمی از خودتون بگید (: 

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 14:9  توسط من (روزمره نگار)  |