تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

سوغات سفر (البته برای خودم!) مریضی است و آنتی بیوتیک و در خانه ماندن٬ بی حال و بی جان. در عوض هر روز صبح سریال آبدوخیاری ای را که هیچ وقت نمی رسم ببینم تعقیب می کنم! این سریال مخصوص روزهای مریضی ام است٬ روزهایی که ساعت نه تا ده صبح خانه هستم.

ضعف احساس بسیار ناخوشایندی است. هر بار اینطور ضعیف می شوم گریه می کنم. هر بار گریه می کنم یاد پدرم می افتم. یاد نگرانی اش.

از آقای «نون» سپاسگزارم. گریه هایم را با صبوری تسکین می دهد و بی اندازه و زیبا به من محبت می کند. از او سپاسگزارم و امیدوارم از اسم جدید خوشش بیاید٬ گرچه نظرش را در مورد قبلی ( «او» ) هم نمی دانستم. اما انگار این بهتر است. زیاد فکر کردم تا پیدایش کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 14:44  توسط من (روزمره نگار)  | 

قراره فردا٬ نجشنبه٬ دو نفر رو در تاکستان سنگسار کنن (خبر ٬ا گر فی ل تر شده بگین لطفا). اعلام عمومی هم کردن. این اولین خبری بود که امروز توی بیشتر وبلاگها دیدم. نمی دونم این اطلاع رسانی محدود در وبلاگستان تاثیری داره یا نه؟

 

 پ. ن: بله تاثیر داره! البته اطلاع رسانی تنها که نه ولی تلاش اونهایی که برای  داشتن قانون بدون سنگسار   تلاش می کنن تاثیر داشت و فعلا که سنگسار متوقف شده ( خبر و عکس العمل وبلاگستان)

نمی دونم کسایی که برای متوقف کردن این حکمها تلاش می کنن از نجات جون انسانها چه احساسی دارن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 11:39  توسط من (روزمره نگار)  | 

از مسافرت برگشتم. کوتاه بود و پر از کار و خستگی. البته بد نبود. حتی بعضی قسمتهاش خوب هم بود! امروز استراحت می کنم. برای خودم آشپزی می کنم و در این هوای خوب در شهر قدم می زنم.

از اینکه به خونه برگشتم خیلی خوشحالم.

راستی از این به بعد جواب کامنتها رو تو کامنتدونی همون پست می نویسم

از قسمتهای خوب سفر هم خواهم نوشت. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 11:33  توسط من (روزمره نگار)  | 

آلمانی حرف می زنم، انگلیسی می نویسم و فارسی فکر می کنم و ایمیل های فارگلیش نوشته شده با لهجهء اصفهانی! می خونم!!!  و مشخصا کم کم دارم خل می شم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:27  توسط من (روزمره نگار)  | 

... عزیزم، نازنینم بی نهایت دوست دارم و خوشحالم تو باعث قسمتی از زندگی خوب من بودی. همیشه به هر سه فرزند عزیزم افتخار می کنم و از وجود همگی شما حظ می کنم و مایهء افتخار من هستید. اون قدر از عشق همهء خانواده ام سرشار هستم که نهایت نداره و احساس رضایت انرژی فوق العاده ای بهم می ده...  

من:

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 20:13  توسط من (روزمره نگار)  | 

صبح تو تختم دراز کشیده بودم و توی خواب و بیداری به کلیپ زلف بر باد فکر می کردم و شروع کردم به زمزمه کردن شعرش:

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم       ناز بنیاد مکن تا ؟؟؟؟ بلافاصله درستش کردم: 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم       ناز بنیاد مکن تا نزنی در حالم!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 11:8  توسط من (روزمره نگار)  | 

همه چیز امکان داره. می شه نوهء امام بود و حرف دلنشین زد. حرفهایی که حتی به دل من هم که هیچ شباهتی با او ندارم بنشینه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 14:10  توسط من (روزمره نگار)  | 

 من از امروز «قورباغه رو قورت می دم»!

 برای اونهایی که متوجه نشدن باید بگم که در کتابی به اسم « قورباغه رو قورت بده» نویسنده پیشنهاد کرده بود که وقتی چند کار هست که حتما باید انجام بدیم، اول اونهایی که برامون سخت تره انجام بدیم و به اصطلاح قورباغه رو قورت بدیم. 

من هم از امروز می رم سراغ کارهایی که یکی دو روزه عقب انداختم و انجامشون چندان مورد علاقه ام نیست ولی لازمه. شما هم اگر یک همچین شرایطی دارید از همین امروز ( نخواستین هم فردا!) شروع کنید به قورت دادن قورباغه هاتون!

این هم انرژی مثبت این وبلاگ برای شما!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

احساس بیماری رو دارم که حدس می زنه بیماریش چیه و از درمان فرار می کنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 15:0  توسط من (روزمره نگار)  | 

این چند روز یادم افتاد که چه زود یادم میره همه چیز.

یکی از دوستانم که قبلا توی این شهر زندگی می کرد و از سه ماه پیش از اینجا رفت، بعد از سه ماه یک سری به ما زد. اون روز که همه با هم رفتیم بیرون یادم افتاد که چقدر خوش می گذشت وقتی اینجا بود.

دیشب خیلی اتفاقی قسمت آخر سریال «سلطان و شبان» رو دیدم. انگار که یک آشنای عزیز و قدیمی رو دیده باشم. با موزیکش و با دیدن صحنه های مختلف فیلم که توی ذهنم زنده و روشن بود، یاد خیلی چیزا افتادم. از هم بیشتر بابام که موقع دیدن سریال رو پاش می شستم و معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم رو بهم می گفت.

وقتی اومدم اینجا چندتا دوست خوب پیدا کردم. یکی شون سه سال پیش رفت کانادا. این دوست خوب دیشب اومده اینجا و قراره یک هفته بمونه. خوب شد که اومد و دوباره «خودش» رو می بینم. برای من بیشتر شبیه «اورکات» و «مسنجر» و «گوشی تلفن» شده بود!    

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 11:27  توسط من (روزمره نگار)  | 

من هنوز عاشق پنجشنبه هام. هنوز فکر می کنم پنجشنبه ها قرمز خوش رنگ هستن!

 با اینکه می دونم فرداش تعطیل نسیت، با اینکه می دونم شبش مهمونی دعوت نیستم و با اینکه می دونم پنجشنبه مساوی با شوق ناهار خانوادگی و خواب بعد از نهار نیست.

اینجا پنجشنبه یعنی دو روز مونده به شنبه! اما من هنوز هم عاشق پنجشنبه هام!  

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 10:54  توسط من (روزمره نگار)  | 

گذشت ده سال رو احساس نکردم برای همین باورش برام سخته. ده سال پیش من کلاس سوم دبیرستان بودم، رای اولی بودم (هر چند که اون دوره رای اولی ها ارج و قرب خاصی نداشتن و از دورهء بعد همه تحویل گفتن اونا رو)، جوگیر بودم، امتحان ورود به پیش دانشگاهی داشتم، امیدوار بودم، مشتاق بودم، روزنامه می خوندم، فکر می کردم همه چیز با رای ما بهتر می شه، ایران بودم...

امروز من هنوز دارم درس می خونم، گیرم هی پشت سر هم مقطع عوض کرده باشم و بالاتر رفته باشم، هنوز رای میدم و به تاثیر رای دادن اعتقاد دارم و خوشحالم اولین رای زندگی ام رو به کسی دادم که واقعا به قدرت و ارزش «رای» باور داشت. هنوز خاتمی رو دوست دارم هم به عنوان یک ایرانی معمولی هم به عنوان «رییس جمهور سابق ایران»، کمتر امیدوارم و کمتر مشتاق.

خوشحالم که زمان خاتمی دانشگاه رفتم و خوشحالم که زمان خاتمی عاشق شدم تا برای خوردن آش رشته، تو هوای دو نفره، تو پارک طالقانی چک و سیلی نخورم.

درست یادم نیست اون روز جمعه چه تصوری از آینده داشتم اما مطمئنم پر از امید بود و باز هم مطمئنم اگر کسی عکسی از امروز جلوم می ذاشت باور نمی کردم.

امروز هیچ تصوری از ده سال آیندهء «ما ایرانی ها» ندارم. حالا دیگه یاد گرفتم که می شه به فاصلهء یکی دو ماه همه چیز عوض بشه و در جایی به اسم ایران هیچ چیز غیرممکن نیست و هیچ چیز عجیب نیست. شنیده بودم که آمریکایی ها می گن: Impossible is nothing توی ایران هم به نظر من این جمله صادقه اما نمی دونم چرا وقتی آمریکایی ها می گن سرشار از انرژی و شوق پیشرفت می شم ولی وقتی به ورژن ایرانیش فکر می کنم ترس وجودم رو می گیره. 

تا ببینیم سال ۱۳۹۶ کجا استاده ایم...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 13:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

فکر کنم تا الان همه دیگه عکسها رو دیده باشید و خبر رو هم خونده باشید. از وقتی که این طرح لعنتی مبارزه با بد حجابی شروع شده تا الان تقریبا مرتب پیگیر اخبارش بودم. عکسهاش رو نگاه کردم، نوشته ها و برداشتهای کسایی که تو ایران هستن رو خوندم و مثل خیلی های دیگه عصبانی شدم، متاسف شدم، ترسیدم، غصه خوردم و ...

اما دیروز صبح که این عکس رو دیدم شوکه شدم. انگار این با بقیه فرق داشت. خوب که فکر کردم دیدم نه، در اصل فرقی نداشت. تنها فرقش این بود که خیلی خیلی بیشتر از دفعه های قبل، با تمام وجودم، احساس کردم « ممکن بود من جای این دختر باشم» آخه هفت تیر نزدیک خونهء ماست، آخه من و دوستم چهارسال تمام صبحها از اون جا می رفتیم دانشگاه، آخه... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 17:26  توسط من (روزمره نگار)  |