تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

بشتابید بشتابید: جوانان غیور ایرانی گامی دیگر در راه ف ی لت ر شکنی برداشتند. اینجا را ببینید و اگر از ف ی لت ر به تنگ آمده اید حالش را ببرید. به کوری چشم هرچه فی ل تر کن ! نوش جان همگی

پ.ن: این وبلاگ رو هم اگر دوست داشتید ببینید. مال سرپرست گروه آمریکا در المپیاد فیزیک هست ( المپیاد فیزیک امسال تو ایران و تو اصفهان بر گزار می شه) من از گزارشهای این آقا خوشم اومد (:

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 16:28  توسط من (روزمره نگار)  | 

به همکارم موزیک نامجو دادم گوش کنه که نظرش رو -به عنوان کسی که معنی متن رو متوجه نمی شه- بهم بگه. کلیپ زلف بر باد رو با هم دیدیم و داستان زهرا امیرابراهیمی رو براش گفتم و خلاصه تموم که شد من برگشتم سر کارم.

بعد از چند دقیقه اومده پیشم و می گه: آهنگش خیلی قشنگ بود ولی من از شعرش اصلا خوشم نیومد!!!

من: تو که معنی شعرش رو نمی فهمی!

اون: چرا ! تو اینترنت ترجمه اش رو پیدا کردم! این شعر همه اش در مورد حسادته! هی می گه این کار رو نکن، اون کار رو نکن که من ناراحت نشم. تو چطور خوشت اومد؟

من: 

هرچی به مغزم فشار آوردم نتونستم بهش بفهمونم اونجوری که اون فکر می کنه نیست. یعنی شعر در مورد حسادت هست ها! ولی یه جوریایی هم نیست! آخه «ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم» یا« می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر» با حسودی فرق داره!!!

فقط تونستم بهش بگم که این شعرها رو با مفاهیم مدرن بررسی نمی کنن و ترجمه هم خیلی از احساس شعر رو می گیره و شعر مثل متن می شه و ...

آدم چه چیزایی باید توضیح بده ها!!!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 15:16  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. مثل راههای رسیدن به خدا که به عدد آدمهای روی زمینه! تعریف دوست خوب و دوست صمیمی هم به عدد آدمهای روی زمینه. یکی از چند تا تعریفی که من دوست دارم اینه: کسی که تو خوشی و غم اول از همه به یادش میفتی. تو غم برات تسکینه و خبرهای خوب رو اول از همه به اون میگی و این حرفا.

با این تعریف این روزها این وبلاگ صمیمی ترین دوست منه. انس و الفت خاصی باهاش دارم و دوسش دارم مثل یک دوست.

۲. تا حالا «مرشد و مارگاریتا» نجاتتون داده؟ من رو دیشب نجات داد. وقتی دلم می خواست در برم چشمم افتاد به «مرشد و مارگاریتا» شروع کردم به خوندنش و چند دقیقه ای در رفتم. نمی دونم از چی. ولی لذت بردم و آروم شدم. 

۳. کمی دچار افسردگی «نمی دونم چمه» شدم. بیشتر از معمول گریه می کنم و بیشتر از معمول دوست دارم تنها باشم و «آقای نون» مهربون هم بیشتر از معمول محبت می کنه به من که کمی زده به سرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 16:12  توسط من (روزمره نگار)  | 

اون خوابش برده و من هنوز بیدارم. شروع می کنم به شمردن گوسفندها. هنوز به ده نرسیده که حوصله ام سر می ره. فکر دیگه ای می کنم. سرم رو می چسبونم به پشتش و نفسهاشو می شمرم. هنوز به ده نرسیده که خوابم.

من خوشبختم. 

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 10:21  توسط من (روزمره نگار)  | 

ما از هم محافظت می کنیم و این از عشق زیاد ماست. سالیانی است که آنها، تا آنجا که توان داشته اند، از ما محافظت کرده اند و می کنند، در مقابل خبرهای بد، ترسها، استرسها و فشارها. ما هم کم نگذاشته ایم. خبرهای بد را به مادرم نمی گویم، گاهی به برادرم می گویم و گاهی به خواهرم و آنها هم می دانند که باید بین خودمان بماند " که آنها نگران نشوند".  تلفن زنگ می خورد و خواهرم می گوید: "کسی خونه نیست می خواستم یه چیزی برات بگم، بعدا که تموم شد به مامان اینا می گم، بفهمن نگران می شن"

و ما همچنان محافظت می کنیم از هم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:37  توسط من (روزمره نگار)  | 

دوست عزیز مجازی ام (خودش مجازی نیست، دوستی مون مجازیه!) ازم خواسته بود در مورد هزینهء مکالمات تلفنی در آلمان براش توضیح بدم. خوشبختانه در این مورد من اطلاعات خوبی دارم. می دونید چرا؟! چون اولش نداشتم و چند دفعه نقره داغ شدم و یاد گرفتم تو آلمان بدون اطلاع نمی شه زندگی کرد!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 14:6  توسط من (روزمره نگار)  | 

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند          تو گویی نبودست خود آشنایی
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:29  توسط من (روزمره نگار)  | 

جملهء درخشان مامانم، وقتی به من تلفنی پخت عدس پلو رو یاد می داد:

« همیشه سعی کن تعادل برنج - عدس رو رعایت کنی»!!!!

تعادل برنج - عدس : چیزی تو مایه های تعادل اسید و باز یا ...!  

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 16:16  توسط من (روزمره نگار)  | 

خانوما، آقایون نام ماه پنجم تقویم ما ( هجری شمسی) امرداد هست نه، مرداد! 

مرداد یعنی مرگ و نیستی و امرداد یعنی جاودانگی و بیمرگی! (+)  لطفا خودتون از واژهء درست استفاده کنید و به بقیه هم یادآوری کنید. ماه های تقویم ایرانی معانی خیلی قشنگی دارند. مثلا اردیبهشت یعنی بهترین پاکی و راستی، شهریور یعنی شهریاری، بهمن یعنی اندیشهء نیک و ... حیف نیست خودمون با دست خودمون به ماه پنجم اسم «نیستی و مرگ» بدیم؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 11:12  توسط من (روزمره نگار)  | 

امروز صبح از اخبار تلویزیون آلمان شنیدم که " دولت ایران دیشب آخر وقت اعلام کرده که بنزین از فردا سهمیه بندی می شه و این موضوع باعث ترافیک و به هم ریختگی شده" اولش هم از اینکه ایم موضوع در اخبار صبحگاهی اینها مطرح شده تعجب کردم. نگو که خیلی بیش از "ترافیک و به هم ریختگی" بوده!!!

عکسها رو ببنید و داستان رو بخونید:(عکس) (از زبان حاضران)

پ.ن: واقعا دلم می خواد بدونم این رییس مجلس خودش این حرفهایی که زده باورش می شه! مثلا اینجاش: آقای حدادعادل در مورد اقدامات خشونت آميز و آتش زدن جايگاههای بنزين که در پی آغاز سهميه بندی بنزين رخ داد گفت: "ملت ایران دشمنانی دارد و آنها پول خرج می‌ کنند و عده ‌ای معدود و فریب خورده که همیشه وجود داشته و خواهند داشت، به بهانه‌ بنزین تخریبهایی به وجود می‌ آورند".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 10:54  توسط من (روزمره نگار)  | 

فرض کن یک زن فلسطینی هم جنس گرا باشی! اون وقت می شی نقطه اشتراک بیشتر مشکل داران عالم!!!!!

مشکلات عادی زنها رو که داری، مشکلات زنهای جوامع سنتی و اسلامی رو هم که داری، فلسطینی هم که هستی تازه همجنسگرا هم هستی!!!

فقط فکرشو بکن!

(این از اون فکرهای بی ربطی بود که دیشب زیر دوش به سرم زد! گفتم به شما هم بگم بی نصیب نباشید از این افاضات گاه گاه من!!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 11:42  توسط من (روزمره نگار)  | 

روز تولدش را خوب به خاطر دارم. تلفن پدرم را، خوشحالی مادربزگ و خاله هایم و ناراحتی خودم را! یادم نیست به سوال " خیلی خوشحالی،نه؟" چه جوابی می دادم اما یادم است که در دل می گفتم نه!!! فکر کنم برای شش ساله ها تحمل رقیب سخت است!

خوشحالم که مادرم راست می گفت. خوشحالم که "بزرگ شدم و قدر خواهرم رو فهمیدم"

حالا بیست ساله شده است و من نیستم. اولین بار نیست. هجده سالگی برایش مهم بود. هجده ساله شد و من نبودم. دانشگاه قبول شد، شاد بود و من نبودم و نبودن عادت رنج آور این سالهای من است.

برایش از قبل هدیه فرستاده بودم، خوشش آمده بود. خوشحال شدم. امروز زنگ زدم برای تبریک، برای جبران نبودن. شاد و شنگول و بیست ساله برایم از دوستان جدیدی گفت که پیدا کرده و از "پسرها"یی که می آیند و می روند در زندگی اش و من یادم افتاد که همیشه دوست داشتم این روزها را کنارش باشم تا اول با "طرف" قهوه ای بخوریم بعد به خانه بیاییم و غیبت کنیم و بخندیم. البته غیبت و خندیدن که هست ولی ...

زندگی من در بیست سالگی چرخ قشنگی خورد، برای او هم پیچ و تابهای زیبا، بالا و پایینهای پر هیجان و آرامش آرزو می کنم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 16:11  توسط من (روزمره نگار)  |