تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

۱. من اینجا با اسم مستعار می نویسم و سعی خودم رو می کنم که در این وبلاگ اطلاع خاصی از محل زندگی ام یا هر چیزی که ممکنه باعث شناخته شدنم بشه٬ ندم. در عوض وبلاگ کسانی که با اسم خودشون می نویسند برام جالبه. گاهی تو اورکات پیداشون می کنم و عکسشون رو می ببینم. بله٬ من اینجوری هستم ترسو و تودار و فضول و می دونم که تنها نیستم!!!! 

۲. به خداوندی خدا اگر همیجور به فرستادن نامه برقی های Do we like the same books? ادامه بدید از لیست آدرسهای نامه برقی ام حذفتون می کنم!!!!!!!!!!! دیوانه ام کردید! (شما رو نمی گم!)

۳. وقتی کاری مهم باشه حتی انجام ندادنش هم معنی داره. اینجا نوشتن مهمه برای همین گاهی٬ مثل همین الان٬ وقتی تصمیمی می گیرم به خودم می گم: نه٬ فعلا ننویس اگر یک هفته انجام دادی بیا بنویس. پس فعلا این باشه تا هفتهء آینده.

۴. مستی آدمهای خوش مست گاهی خیلی بامزه است. البته گاهی!

۵. راستی کم پیدایید. کجایید؟ چه می کنید؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 20:7  توسط من (روزمره نگار)  | 

 امروز یعنی ۲۶ مهرماه تولد شناسنامه ای این وبلاگه. می گم شناسنامه ای چون پست اول وبلاگ قبلی ام گم شد! و نمی دونم اولین وبلاگم کی به دنیا اومد.

از دو ساله شدن اینجا خوشحالم و متعجب! تعجب می کنم چطور اینقدر پشتکار از خودم نشون دادم!

من اینجا رو دوست دارم به خاطر شما. به خاطر شما که به من سر می زنید، با من حرف می زنید. به خاطر شما که هستید و بهتون فکر می کنم و باهاتون حرف می زنم و در نهایت، به خاطر شما که «اثر می گذارید» بر من و روزمرگی های من.

بیشتر کسانی که لینک شون گوشهء این صفحه هست «وارد زندگی من شده اند» اول مجازی و حالا حقیقی.

حقیقی یعنی به شما هم «مثل دوستان حقیقی ام» فکر می کنم، وسط کارهای روزانه به یادتون می افتم و به خودم یادآوری می کنم تا به کسی حتما سر بزنم و احوالپرسی کنم، راستی بهتر شد؟ مشکلش حل شد؟ نتیجهء مسابقه چی شد؟ برام پیغامی نوشته؟ ... 

خوشحالم که من با شما، با این پنجره، دوساله شدم. دلم می خواد سالهای زیادی با هم ارتباط داشته باشیم، پنجره به پنجره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 16:30  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. دبستان که می رفتم تابستونها توی کلاسهای تفریحی-آموزشی که تو محل کار پدرم برای بچه ها برگزار می شد شرکت می کردم. بعضی روزها کلاسها که تموم می شدن می رفتم دفتر بابام و از منشی هر چی فرم اشتراک و عضویت و .... بود می گرفتم و پر می کردم. عاشق فرم پر کردن بودم. منشی هم این رو می دونست. هر وقت فرم جدیدی می رسید به دستشون یک کپی می داد به من که خوشحال بشم!!!!!

این روزها کارم شده فرم پر کردن. قبل از مسافرت یکی، بعد از مسافرت یکی، برای این کنفرانس یکی و... تقویمم هم پره از «روزهای سر اومدن موعد!» ( به جای عبارت فرنگی و نامانوس!! Deadline)

حتما حالا باید خوشحال باشم که به عشق بچگی ام رسیدم،نه؟!!!

۲. این روزها حرفی برای نوشتن ندارم. نه اینکه وقت نباشه، حرف نیست. روزهایی هست که حرف زیاده. همینطور که دارم فکر می کنم روزی چند بار با خودم می گم این رو تو وبلاگ بنویسم، این روزها پیش نیومده که این جمله رو بگم. کم کم بهتر می شه (:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 17:27  توسط من (روزمره نگار)  | 

قضیهء جایزه های نوبل امسال خیلی جالب شده. نوبل ادبیات رو یک خانم انگلیسی به نام دوریس لسینگ برده. نکتهء جالب -برای ما ایرانیها- اینکه این خانوم متولد ایران است! این هم سهم امسال ما از جایزهء نوبل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 13:42  توسط من (روزمره نگار)  | 

فکرش رو بکنید! امسال دو تا آلمانی جایزهء نویل بردن (آلمانی هایی که در آلمان تحقیق و کار می کنن) یکی در فیزیک و یکی در شیمی و یکی از این برنده ها استادٍ استاد من بوده!!!!! این یعنی ما الان خیلیییییییی هیجان زده هستیییییییییییییم به قول استادم: "پدربزرگ آکادمیک ما (یعنی پدر آکادمیک او)  نوبل برده!"

پ.ن: بله، بله، می دونم که من هیچ کارهء طرفم! ولی پز که می تونم بدم،نه؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 13:43  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. چون تولد خشک و خالی اصلا مزه نمی ده برای «آقای نون» عزیز جشن تولد هم گرفتیم. ما برای پانزده نفر تدارک دیدیم ولی هشت نفر اومدن که البته زیاد هم اشکال نداشت! فقط غذا زیاد اومد که خودمون از خجالت غذاها در میایم!

۲. برای تولد دو جور غذا پختم که یکی خوب شد و یکی معمولی (شاید هم بد!) البته من وقتی خودم می خوردم به نظرم هردوش واقعا بدمزه می یومد و هر بار کسی می گفت خوب شده تو دلم می گفتم: آره جون خودت! خودم که می دونم!!!!   ولی مامانم خیالم رو راحت کرد و گفت که چون خودم پختم این فکر رو می کنم و نظر بقیه احتمالا درست است!

۳. نکتهء خوب که من رو خوشحال کرد این بود که تونستم دقیق و طبق برنامه ریزی (با کمک مامانم) ۲ ساعت قبل از اومدن مهمونها غذا ها رو آماده کنم و از اون دو ساعت باقی مانده برای زیباسازی خودم استفاده کنم :)

۴. اگر «کتاب مستطاب آشپزی» رو نمی شناسید بهتون معرفی می کنم: یک کتاب آشپزی بسیار جالب و -به نظر من- خوب که نویسنده هاش نجف دریابندری* و خانومش فهیمه راستکار هستن. اگر هم با کتاب آشنا هستید ولی ندارید خریدش رو پیشنهاد می کنم. من این کتاب دو جلدی رو از نشر چشمه خریدم به قیمت ۳۵۰۰۰ تومان (مطمئن نیستم ولی همین حدوده). کتاب علاوه بر اینکه دستور تعداد زیادی غذای ایرانی (محلی ها رو هم شامل می شه) و خارجی رو داره، اطلاعات جانبی زیادی در مورد سبکهای آشپزی، انواع مواد خوراکی (با عکس) و حتی پاکیزه نگه داشتن محیط زیست در اختیار خواننده می ذاره. چیزی که بیش از همه برای من لذت بخشه نثر روان و زیبا و واژه های تخصصی آشپزی به زبان فارسی است که کتاب رو از یک کتاب آشپزی معمولی به کتابی "برای خوندن" تبدیل می کنه.

۵. انگشتم خورد به فر و سوخت اما ناراحت نشدم!! کمی هم خوشحال شدم. آدم تا چندباری دستش نسوزه آشپز نمی شه! 

 

*بله همون مترجم به نام! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 10:55  توسط من (روزمره نگار)  | 

پارسال نوشتم « تولدت مبارک، بر من». خوشحالم که امسال هم تولدت را شادباش می گویم، به خودم و به همهء آنهایی که از مهرت بهره مندند.

در روز تولدت برای تو سالیان سال تندرستی و آرامش و پیروزی آرزو می کنم و برای خودم سالیان سال بودنت را کنارم، شاد و پرتکاپو چنان که هستیم.

دوستت دارم بهترین زادهء مهر.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 14:41  توسط من (روزمره نگار)  | 

سه هفته مثل برق و باد گذشت و من دوباره پشت میز کار نشستم و وبلاگ می نویسم. از اینهمه تبریک تولد خیلی خوشحال شدم و از همگی ممنونم. چهاردیواری جان از کارت قشنگت ممنون و مخمل بانو خانوم عزیز سفارش هات رو انجام دادم

تموم شدن تعطیلات به معنی شروع شدن دوبارهء روزمرگی هاست و البته رونق گرفتن دوبارهء وبلاگم که به حق اسم «روزمرگی های من!» برازنده اش است.

کمی وقت لازم دارم تا نخونده ها رو بخونم و دوباره بیام تو جریان!  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 16:4  توسط من (روزمره نگار)  |