این رو بخونید تا من هم یک داستان بگم براتون در همین مورد. البته داستان که چه عرض کنم، خاطره.
وسطای ماه رمضون (که من ایران بودم) توی واگن اول مترو (مخصوص خانومها) کنار دو خانوم و یک پسر بچه وایساده بودم. پسر بچه گرسنه بود و غرغر می کرد. یکی از خانومها بهش گفت: "چقدر غر می زنی. برو خدا رو شکر کن که از ۱۳ سالگی باید روزه بگیری. دختر بیچارهء من سال دیگه ۹ سالش تموم می شه و باید یک ماه تمام روزه بگیره. خیلی هم ضعیفه." من خودم رو وارد بحث کردم و گفتم:" ۹ سالگی برای دخترای عرب زمان پیغمبر سن تکلیف بوده، شما برای دخترتون عین پسرها همون ۱۳ در نظر بگیرید"
گفت:" آره، اتفاقا شنیدم که توی یک رساله ای هم همین رو نوشتن. واقعا هم براش زوده. من خودم الان خیلی معده درد دارم. یک بار دکتر گفت روزه گرفتن های بچگی ام تاثیر بدی داشته. حالا می ترسم دخترم هم همینطوری بشه. می ترسم روی درسش هم تاثیر منفی بذاره"
من خیلی خوشحال گفتم:" خب، پس به دخترتون بگید از سال دیگه روزه نگیره و صبر کنه هروقت توانش رو داشت و براش ضرر نداشت!"
زن یک مکثی کرد و گفت:" نه، آخه نمی شه که، حکم خداست. باید اجرا بشه. اون خودش هم دوست داره. یک کم باید تحمل کنه"
رسیده بودم به ایستگاه و باید پیاده می شدم. فرصت نشد به جز خداحافظی چیزی بگم. گرچه که چیزی هم نداشتم برای گفتن. به یک نادان چی می شه گفت.
دلم سوخت برای دخترٍ خانومه و برای خودمون و برای همهء کسایی که دارن تلاش می کنن آگاهی پخش کنن بین این همه جهل.
اون خانوم چادری نبود. ظاهر مذهبی هم نداشت. کسی بود شبیه بیشتر مردم اون شهر.