خودم که به پست آخر نگاه می کنم و تاریخش، احساس می کنم مردم! اول اومدم گفتم که سخت بیمارم و بعد دیگه خبری ندادم!
نه، نمردم. خوب خوبم فقط کم حرفم، همینجوری!
راستی اینها رو دیده اید؟ مسیح علینژاد یک مسابقه ترتیب داده به یاد روزنامه نگار درگذشته، مهران قاسمی. همه می تونن در مسابقه شرکت کنن. شرایط رو تو وبلاگش توضیح داده.
تو بی بی سی نوشته تحقیقات یک گروه دانشمند نشون داده هر که لنگش (به کسر لام) درازتر، برای جنس مخالف جذابتر! مرد و زن هم نداره. البته گفتن لنگ خیلی دراز هم خوب نیست!
دویچه وله رفته تو نخ بایرامعلی خان و باهاش مصاحبه کرده. من خوشم اومد (:
مسعود بهنود از ابراهیم گلستان نوشته. از این هم خوشم اومد.
اگر دختر هستید و خوابگاهی بودید این رو بخونید که احتمالا حرف دل شما هم هست اگر نه، باز هم بخونید که با درددل دخترهای خوابگاه آشنا بشید.
دهم بهمن روز اعلام همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند است. شما هم لوگو رو در وبلاگتون بذارین، اگر دوست دارید. چون ممکنه وبلاگشون فیلتر باشه اسامی و لوگو رو تو ادامهء مطلب می نویسم.
حنا جون من نمی تونم برات کامنت بذارم. فکر کنم اول باید یک account بگیرم بعد بتونم. خلاصه ناراحت نشی ها!
پ.ن: می دونید کم جمعیت ترین مدرسهء ایران کجاست؟ تنها معلم اونجا توی وبلاگش حرفهای خیلی جالبی زده.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 16:32  توسط من (روزمره نگار)
|
دو سه ماه پیش از
مبارزه’ من و سرماخوردگی نوشته بودم. این روزها دیگه مبارزه ای در کار نیست من شکست سختی خوردم و اون هم مرتب می تازه. اولی خوب نشده دومی شروع می شه و دومی خوب نشه، بعدی از راه می رسه! جدیدترینش هم همین شنبه بود که مجبور شدم زنگ بزنم به دکتر اورژانس تا بیاد خونه و به دادم برسه!
باید فکری به حال قوای دفاعی بدنم بکنم. خیلی ضعیف شدن و در مقابل سرما و ویروسها و ... دوام نمی یارن و من رو از پا می اندازن.
راستی ایران نشین ها، عجب برفی دارید!!!! اینجا عجیب گرم شده و هوا امروز آفتابیه. امسال اصلا برف قابل توجهی نیومده. عکس آدم برفی های خوشگل و برف بازی و البته ترافیک و مشکلات رو تو بی بی سی دیدم. برف تهران رو راستی راستی خوشگل می کنه (:
پ.ن: بی بی سی با بهرام بیضایی مصاحبه کرده. اگر دوست دارید اینجا ببینید. این رو هم دیدم و به یاد پارسال این موقع افتادم که من هم ایران بودم و آنجا بودم. زود می گذره، زود.
+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 14:3  توسط من (روزمره نگار)
|
بهترین خبر همین حضور
تو.
جلوه جواهری و مریم حسین خواه آزاد شدند.
پ.ن کاملا بی ربط: وبلاگ خانوم شین یکی از بهترین وبلاگ هایی است که این روزها می خوانم. اگر دوست دارید سر بزنید (:
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:29  توسط من (روزمره نگار)
|
۱. قبول کردن خیلی چیزها به آسون شدن و قشنگ شدن خیلی چیزهای دیگه از جمله زندگی کمک می کنه. اگر قبول کنی وقتی تقویمت عوض می شه «سال نو» رسیده، می تونی بری مثل بقیه ترقه بزنی، آتیش بازی کنی و شامپاین باز کنی و اونایی رو که دوست داری ببوسی. اینجوری خیلی بهتره و من اینجوری هستم (:
۲. هر چیزی هم خوبی داره هم بدی. بدی داشتن دوتا سال نو اینه که از هیچ کدوم نمی شه کامل لذت برد. خوبی اش در عوض اینه که دوبار در سال می شه قول داد و تصمیم گرفت و کارهای سالانه رو مرور کرد!
۳. یکی از دوستای خیلی خوبم دیروز فهمیده که حامله است و فوری بهم خبر داد. خیلی خوشحال شدم. اما یک خوشحالی جدید. یک جور احساسی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12:58  توسط من (روزمره نگار)
|
ما برگشتیم. خوش گذشت. گپ و گفت های زیاد٬ چای های خوش طعم و خوش رنگ٬ دو فیلم خوب٬غذاهای خوشمزه٬ تکیلای خوب و مهربونی صاحبخونه ها روزهای خوبی برای ما ساخت.
یلدا و کریسمس اما آش شله قلم کار بودند. شب یلدا رو اول در یک رستوران گذراندیم به صرف پاستا و پیتزا و بعد در خونه بدون حافظ٬ بدون هندوانه٬ با نامجو و تکیلا. خوب بود ولی «یلدا نبود». شب کریسمس هم به رسم اینجایی ها غاز که نه٬ اردک خوردیم و شراب و بعد در یک کافه-دیسکوی ایرانی رقصیدیم! و ساعت سه شب٬ در راه برگشت سری زدیم به محلهء فاحشه ها که البته شب کریسمس اونجا هم نیمه تعطیل بود! این هم خوب بود ولی «کریسمس نبود».
شما چطورید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 15:3  توسط من (روزمره نگار)
|