می پرسم همه تون زن بودید نه؟ مکث می کنه و با تردید می گه:" نه، یعنی آره ولی نه، همه زن نبودیم" من در حالی که تعجب کردم می پرسم چطور؟! می گه آخه کانا می گه اون مرده.
من: آهان.
نتیجهء اخلاقی: همهء چیزهایی که به نظر بدیهی میان لزوما بدیهی نیستن!
از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!
می پرسم همه تون زن بودید نه؟ مکث می کنه و با تردید می گه:" نه، یعنی آره ولی نه، همه زن نبودیم" من در حالی که تعجب کردم می پرسم چطور؟! می گه آخه کانا می گه اون مرده.
من: آهان.
نتیجهء اخلاقی: همهء چیزهایی که به نظر بدیهی میان لزوما بدیهی نیستن!
اسم سنتوریٍ فیلم فقط می تونست «علی» باشه. «علی سنتوری» و نه هیچ اسم دیگه ای و «علی سنتوری» می تونه هرکدوم از ما باشه با هر اسمی. قسمتی از هر کدوم ما که اگه معتاد هم نشدیم و قاطی کارتن خوابها هم نخوابیدیم یک جایی، یک زمانی «این لعنتی ها» یک جایی از روحمون رو مچاله کردن. ما ها که مثل اون تو دامن معلم پرورشی ها، "فرشته های سیاه پوش"* و حکومت اسلامی تربیت شدیم و آخرش "سنتوری" و "حرومی"** از آب در اومدیم.
آخرای فیلم علی توی اتاقش تو کلینیک ترک اعتیاد سنتور می زد. تا صدای موزیکش بلند شد هم توجه شون جلب شد و اومدن به طرفش. یک دفعه یاد اینهمه سالهای خالی از صدا افتادم که مدرسه رفتیم، زندگی کردیم و سرودهای انقلابی شادترین نغمه هایی بودند که بیرون از خونه شنیدیم!
موزیک فیلم عالی بود. بازی بهرام رادان و گلشیفته فراهانی عالی بود. حیف که فیلم مهرجویی هم به عاقبت آهنگهای علی سنتوری دچار شد. حیف.
*: لقبی که علی به مادر شدیدا مذهبی اش که طردش کرده داد
**: لقبی که مادر علی چون سنتور می زد بهش داد.
پ.ن: امروز می خواستم از ولنتاینی که جشن نمی گیریم بنویسم اما این حرفها جلوتر اومدن. فیلم اصلا برای حال و هوای گرفتهء این روزهای من مناسب نبود!
۲. از طرف دیگه از اونجایی که طرفداران دولت در اجرای عدالت کوشش می کنند اون یکی نوهء امام، سید حسن خمینی، رو هم بی نصیب نذاشته و حسابی بهش توپیدن. (چون لینک فیلتره قسمت جالبش رو در ادامهء مطلب نوشتم) این دعواهای داخلی وقتی به بیرون بروز می کنه خیلی جالبه.
۳. دیدن فیلم My Blueberry nights رو توصیه می کنم، حتی به شما دوست عزیز.
۴. فیلم پرسپولیس مرجان ساتراپی رو هم دیدم و مثل کتابش خیلی دوست داشتم. البته فیلم و کتابش جایگزین هم نبودند و این خیلی عالی بود. اما بر خلاف انتظارم فیلم برام غم انگیز بود و حتی بعضی جاهاش گریه ام گرفته بود (که البته در رودربایستی دوستان آلمانی به زور جلوی خودم رو گرفتم!!!) لینک این دو تا مصاحبه (+ و ++) رو هم تو وبلاگ بایرامعلی دیدم و میذارم اینجا که اگر دوست دارید ببینید.
پ.ن: اگر دوست دارید می تونید این رو هم به سبد افتخارات ایرانیان اضافه کنید: فیلم بردار فیلم My Blueberry Nights یک آقایی هستند متولد تهران (+) از پدری ایرانی و مادری فرانسوی. فیلم برادری این فیلم از نظر من یکی از نقاط قوت بزرگ فیلم بود. دست آقا داریوش درد نکنه.
ترانه: عزیز دلم وای وای یار خوشگلم وای وای
تو رو که دارم وای وای عروس گلم وای وای
...
لطفا اگر می دونید یا به آقای اندی دسترسی دارید و می تونید بپرسید به من بگید و خانواده ای رو از نگرانی برهانید!
* این لقب رو تو رادیو جوان شنیدم!
همینطور که گوجه های سالاد شیرازی را خرد می کردم از رادیو زمانه شنیدم و دلم گرفت. با دوستان و همکارانش مصاحبه می کرد و هر کس خاطره ای می گفت. برنامه که تمام شد رفتم در عوالم خودم. در فکر و خیال روزهای خوش یا روزهای کمتر بد که گذشتند و نماندند.
یاد «جامعه» افتادم که از نان شب واجب تر شده بود برایم و «توس» که نگذاشت آب در دل ما تکان بخورد و جای خالی «جامعه» رو احساس کنیم و شنیدم که «بورقانی» ترتیب این کار را داده است. یاد روزی افتادم که شنیدم مرتضوی به بورقانی اخطار داده. تعجب کردم. مگر زور مرتضوی به معاون وزیر ارشاد هم میرسد؟ دیدم که رسید. یاد مجلس ششم افتادم و امیدهایمان و یاد همین چیزهای دیگری که همه نوشته اند و حافظهء من هم به یاد می آورد.
حالا نه اینکه از این غم از خواب و خوراک بیفتم. لیمو ها را آب گرفتم، سالاد شیرازی را خوردیم با عدس پلو، جای شما خالی، اما دلم گرفت که یک نشانه کم شد از روزهای خوب که رفتند و نماندند...
پ.ن بی ربط زیبا از اینجا: علی (که پیشتر هم در مطلبی به نام صداقت به او رفرنس داده بودم) سربازیاش را در منطقهی مرزی دهلران گذراند. میگفت یک روز مرد بسیار مسنی به درمانگاه آمده بود. پرسیدم "پدرجان، چند سالته؟"، گفت "مَ هِی بیمَم"، گفتم "سنات پدرجان... چند سال سن داری؟"، باز گفت "مَ هِی بیمَم"، خلاصه دکتر علی میگفت هرطور خواستم از سنوسال او سر درآورم، جز "مَ هِی بیمَم" چیزی دستگیرم نشد. ناچار همراهش را صدا کردم و خواستم جملهی پیرمرد را برایم ترجمه کند .
و شستم خبردار شد که "مَ هِی بیمَم" یعنی "من همینطور بودم... هرچه فکر میکنم میبینم که همیشه بودم... و هیچ یادم نمیآید که زمانی نبوده باشم."
اگر دوست دارید بدونید امام راحل عظیم الشانمان در این روز عزیز در بهشت زهرا «دقیقا» چه گفت اینجا رو بخونید. قسمت مهمش رو البته همه می دونیم: من دولت تعیین می کنم، من به پشتیبانی این دولت تو دهن ملت می زنم!! (یه جور دیگه گفت ملی منظورش همین بود!) و البته آب و برق و گاز و اینها رو هم قطع، نه ببخشید مجانی! می کنم.
یک بار توی تاکسی یا توی یک صفی چیزی، یک آقایی گفت: اون راست گفت. این حرفها رو تو بهشت زهرا زد واسه مرده ها. برای اونها هم آب و برق و گاز مجانیه!
خلاصه که دههء فجر مبارک!
پ.ن: با وجود نفرت انگیز بودن کل قضیه نمی تونم انکار کنم که جشنهای مدرسه، گروه سرود و تاتر و سرودهای انقلابی برام نوستالژیک اند.
امروز دهم بهمن ماه است. روزی که برای همبستگی با دانشجویان دربند انتخاب شده است. روز جشن سده، یکی از چهار جشن بزرگ ایرانی. نوروز، تیرگان، مهرگان و سده. جشن پیدایش آتش.
این روزها که حکمرانان سرزمین ما با کوششی خستگی ناپذیر می کوشند که غم را به جای شادی بگذارند و سوگواری را به جای جشن، بر ماست که از جشنها یاد کنیم، به هم شاد باش بگوییم و همبسته بمانیم.
یک پیش بینی-حدس* دارم که خدمتتان عرض می کنم:
اگر چند وقت دیگر جوانان ساکن میرداماد و جردن و زعفرانیه و ... به این نتیجه برسند که نماز خواندن " حال می ده" و " بریم با بر و بکس یک نماز جماعت بزنیم و حالش رو ببریم" و در خیابان با چادر نمازها و سجاده های مارک دار نماز جماعت بخوانند، نماز خواندن هم در ایران اسلامی ممنوع می شود!
امتحانش سخت ولی مجانی است!
* پیش بینی هایی از این دست بر اساس یک اصل کلی در ج.ا.ا آسان است: "هرچی مردم ازش لذت می برند ممنوع! "
کم کم درست می شوند، اگر خدا بخواهد!!!