نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز- خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب
ای دل من ، گرچه در ای روزگار جامهء رنگین نمی پوشی به کام بادهء رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گا نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 14:20  توسط من (روزمره نگار)
|
این روزها برای من بهترین و سخت ترین هستند. هیچ زمانی از سال اینطور عاشق درختها و گلها نیستم . هیچ زمانی اینطور هیجان زده نیستم. انگار نوروز چیزی باشد که از درونم می جوشد! اما هیچ زمانی هم مثل این روزها دلتنگ نیستم. دلتنگ همهء چیزهایی که روزهای دیگر هم نیستند و کم اند ما این روزها بیشتر نیستند و بیشتر کم اند کنارم یا کم ام کنارشان.
کمی خانه تکانی کرده ام. می گویند روح درگذشته ها در نوروز مهمان خانه های تمیز و زیبا می شوند و برای صاحبان خانه برکت می آورند. خانهء ما هم آنقدر تمیز هست که پدربزرگهای هردو مان و مادر بزرگهای آقای نون به ما هم سر بزنند!
هفت سین را از پریروز چیده ام. سبزه کم دارد. سبزه هایمان سبز نشد ولی غمی نیست به جایش دو سنبل زیبا گذاشته ام. سمنو هم که غایب هرساله است.
سال تحویل کنار دوستان خوبی خواهیم بود و بعد هم سفر به یک شهر آفتابی و دریا دریا دریاااااااا
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 11:33  توسط من (روزمره نگار)
|
من کلا انسان "رای بده ای" هستم! این یعنی به شرکت در انتخابات بیش از تحریم باور دارم و این یعنی اگر ایران بودم فردا رای می دادم چون «راه دیگری برای تاثیر گذاری بلد نیستم» .
البته مثل خیلی های دیگر بیشتر وقتها به این فکر هم می افتم که «تاثیر گذاری ای در کار نیست» و «همه اش بازی دادن ما است» و صد البته که از این فکرها احساس بدی به من دست می دهد اما چون هنوز این فکرها در ذهنم در حد فکر هستند و مطمئن نیستم که درست یا غلطند ترجیح می دهم این تنها امکان ساده را به کار ببرم.
اینها را گفتم که در حد خودم تبلیغی هم برای باورم کرده باشم! در لینکدونی چندین لینک در این مورد گذاشته ام اما چون بیشتر وبلاگهایی که این روزها دیدم در تشویق شرکت نوشته بودند لینک زیادی از تحریمی ها ندارم که بگذارم. این لینک هم دلیلهایی برای رای دادن و تحریم نکردن نوشته است و گوشزد هم دلیل هایی برای رای ندادن و همینطور عباس عبدی.
اینجا هم می توانید راهنمای انتخابات را بخوانید و لیست اصلاح طلبان در تهران را ببینید.
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 17:23  توسط من (روزمره نگار)
|
بازی آرزو مدتهاست که تمام شده اما من این آرزویم را اینجا می نویسم:
آرزو داشتم کسی این یک خط شعر را برای من گفته بود: " جاده های مهربونی رگای آبی دستات"
همین. با این یک خط شعر حتما عاشق رگهای آبی ای می شدم که هیچگاه دوستشان نداشته ام.
پ.ن: این روزها لینک دونی پربار تز از اینجاست. دوست دارید نگاهی بیندازید (:
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11:39  توسط من (روزمره نگار)
|
به زودی سرازیر خواهی شد در آغوشم و من شوق دارم، شوق (:
+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 18:32  توسط من (روزمره نگار)
|
سلام. یک مدت نبودم از حالا دوباره هستم (: این مدت خوب بودم، یعنی بد نبودم و
فقط کار می کردم. امیدوارم نتیجهء خوبی بدهد.
در این مدت خیلی کم فرصت فکر کردن به وبلاگ یا هر چیز دیگری به جز کارم را داشته ام و برای همین حرف چندانی برای نوشتن ندارم اما حتما به زودی پیدا می کنم (:
شما خوبید؟ به جز دوری من که ملالی نیست؟ هست؟!!! (:
+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 15:26  توسط من (روزمره نگار)
|
وقتی
پست قبلی رو در مورد سنتوری می نوشتم واقعا «پر» بودم ازش. قبل از خواب فیلم رو دیده بودم و تو خواب ولم نکرده بود و صبح هم کماکان ولم نمی کرد. حالا که از فیلم فاصله گرفتم می تونم نکته های منفی ای که به نظرم رسید رو هم بنویسم.
بزرگترین ضعف فیلم، به نظر من، بی ارتباط بودن سکانس و مونولوگ اول فیلم با بقیهء فیلم بود. من هنوز نفهمیدم چرا گفت امروز آخرین روزیه که هوای کثیف تهران رو می دم تو ریه های سوخته ام. اگر کسی فهمید به من هم بگه!!! یک قسمت دیگهء فیلم که من اصلا خوشم نیومد تک گویی های هانیه، زن علی سنتوری، بود. چند تا جمله که کاملا مستقیم و بدون هیچ پیچ و تاب هنری منظور فیلم رو بیان می کرد!
از همهء اینها که بگذریم می خواستم بگم خدا رو شکر که عذاب وجدان من و امثال من از دیدن فیلم اکران نشده، درد بی درمان نبود و تهیه کننده ها یک حساب بانکیی اعلام کردند که بشه پول فیلم رو واریز کرد. 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032) اینجوری اگر بیشتر کسانی که فیلم رو می بینند پول رو واریز کنند عدو سبب خیر شده و مردم می تونن فیلم بدون سانسور ببینن، تهیه کننده هم به حقش می رسه و دماغ «بعضی ها» که توی اون وزرارت خونهء محترم! کار می کنند هم می سوزه.
فقط این وسط یک قسمت کار به نظرم لوس اومد و اون اینکه تهیه کننده ها گفتند برای اینکه مردم فکر نکنند اونها از روی «احتیاج» حساب بانکی اعلام کردن پولی که جمع بشه رو صرف امور خیریه می کنن!! مگه اشکالی داره کسی که فیلم ساخته دنبال حقش- در اینجا پولش- باشه که اینها این حرف رو زدن؟
از اینها هم که بگذریم، شاید خبر خوش رو شنیده باشید : رضا ناجی هنرپیشهء فیلم آواز گنجشکها در جشنوارهء برلین خرس نقره ای برد (: اینجا یک گفتگو با اون هست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:24  توسط من (روزمره نگار)
|
تجربه کردن نقشهای جدید آسون نیست ولی هیجان انگیز هست. چند روزی میزبان پدرم بودم در «خونهء خودم»، «خونهء دخترش». جاها عوض شده بود و این سخت بود. می بردمش گردش و تفریح و سیاحت تو شهر، بهش غذا و نوشیدنی پیشنهاد می دادم، تو خرید بهش کمک می کردم و اون با تمام وجود سعی می کرد قوانین! خونهء من رو رعایت کنه.
به این نقش جدید عادت نداشتم.
امروز صبح کمک ممتحن!* دو امتحان شفاهی بودم و باید آخر جلسه همراه استادم برای نمره ای که به دانشجوها می دادیم تصمیم می گرفتم. هنوز مدت زیادی از روزهایی که من اون ور میز نشسته بودم و استاد و کمک ممتحن این ور میز نگذشته و من بیشتر احساس دانشجو رو درک می کردم تا استاد رو! برام باور عوض شدن موقعیتم توی این مدت کوتاه سخت بود.
به این تقش جدید هم اصلا عادت نداشتم.
* یک چیزی مثل کمک خلبان! یعنی کسی که کنار استاد می شینه و سوال ها و جوابهای شفاهی رو می نویسه و آخر همراه استاد در مورد نمرهء دانشجوها نظر می ده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 14:7  توسط من (روزمره نگار)
|