بودن با مادرم خوب است و بد است. خوب است چون دوستش دارم و بد است چون با چشم خودم می بینم که چقدر خسته تر و کم انرژی تر شده است. ساعتهای کم با هم بودنمان پر است از گفت و گو. البته بیشتر من می گویم و او گوش می کند. برایش از لزوم "نه گفتن در زندگی"، "قاطعیت" و "اهمیت به خودش به عنوان یک فرد" می گویم و با خودم فکر می کنم این فرهنگ چه کرده است با ما؟ چه می کند با ما؟ چرا مادر من با نزدیک پنجاه سال سن تنها می تواند خودش را در آینهء "خانواده" و "بچه هایش" تعریف کند و مادر بودن و همسر بودن و فرزند بودنش آنچنان پررنگ است که خودش را نمی بیند؟ اگر مادر من، که پرتلاش، پرشور، اجتماعی، اهل ورزش و بسیار امروزی است، اینجور است بقیه چطورند؟ در خانه های دیگران و در دل اینهمه زن چه می گذرد؟
این روزها زیاد فکر می کنم، زیادی فکر می کنم.


