۱. شنبه در این شهر زیبای زیادی بارانی ما جشنهای
Christopher Street Day برگزار شد و ما هم جای شما خالی شرکت کردیم و لذت بردیم. این جشنها سالیانه در بیشتر شهرهای اروپا برگزار می شوند و برای آشنایی بیشتر مردم با همجنسگرا های زن و مرد، دو جنسی ها و
ترنس جندر ها ست. در این روز مانند خیلی روزهای دیگر یاد این می افتم که :ما کجاییم و اینها کجا! فاصلهء اعدام کردن و جشن گرفتن چقدر است؟
فکر کنم اولین باری که فهمیدم "بعضی ها همجنسبازند" در تولد دوستم بود که همه می گفتند دیده اند الف و ب "لب گرفته اند". من ندیدم ولی حرف آنها را باور کردم و با خودم گفتم" آهان!" اصلا یادم نیست از چه زمانی "همجنسباز ها" برایم به "همجنسگرا ها" تبدیل شدند. اما یادم هست که چندین سال است مداوم کوشش می کنم که دیدم را به آنها عادی و عادی تر کنم. قبلا وقتی در خیابان کسانی را می دیدم که به چشمم همجنسگرا می آمدند به همراهانم نشان می دادم و می گفتم که هنجنسگراها هم مثل ما هستند غافل از اینکه همین "دنبالشان گشتن" و تاکید کردن روی "مثل ما هستند" یعنی جایی پس کله ام آنها "مثل ما نیستند". این روزها کوشش می کنم نه دنبالشان بگردم و نه به وجودشان فکر کنم. همانجور که به وجود دگرجنسگرا ها فکر نمی کنم.برداشتن این قدمها زمان می خواهد و کند و کاو درونی. باید تکه تکه دیدگاه های قدیمی را بیرون کشید، کاوید، سنجید، نو کرد و سرجایش گذاشت.
راستی اگر کسی از شما این خانم که حرفه اش خبرنگاری است را دید مهربانی کند و از او بپرسد چرا از همجنسگرایی بدش می آید؟ از چه چیز همجنسگرایی/ همجمسگرا ها چندشش می شود؟
۲. بعد از عمری شرمندگی کشیدن از ندیدن فیلم وطنی!!! برندهء جایزهء اسکار، فیلم زندگی دیگران را دیدم. بسیار هم دوست داشتم. از دیدن فیلم یاد این دو پست افتادم: نیکمردان کجا رفتند/ مهرانگیز کار و
نسلی که دیر به رنگ قرمز رسید/ معصومه ناصری. فیلم را ببینید اگر ندیده اید. برای ما ایرانی ها مزهء دیگری دارد!
۳. این وبلاگ خیلی مرا حرص می دهد، خیلی. گاهی که مازوخیست می شوم سر می زنم و یکی دو پست را تا ته می خوانم. گفتم معرفی کنم که در چنان روزهایی بی خوراک نمانید!
+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 14:12  توسط من (روزمره نگار)
|
از دید شما کسی که بی مقدمه به طرف آدم می آید و می گوید: "یقهء این بلوزت چقدر بازه" و از آن هم بی مقدمه تر با دست به زور سر و ته آن را به هم می رساند و مچاله می کند، با خودش چه فکر می کند؟!!!!
از دید شما اگر در یک جمع کاملا زنانه! بیش از پنجاه درصد افراد حاضر بدون هماهنگی با هم چنین کاری را تکرار کنند، با چه جمعی روبه رو هستیم؟
از دید شما چه چیزهایی ارزش حرص خوردن دارند؟
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 15:32  توسط من (روزمره نگار)
|
تابستان فصل رونق گرفتن ایوانهاست. میز و صندلی های چوبی و گلدانهای رنگارنگ دوباره چیده می شوند و هرکس به تناسب حال زمانی را در ایوان خانه اش می گذراند. بعضی ها فقط سیگار می کشند، بعضی ها نوشیدنی می نوشند و غذا می خورند بعضی هم فقط به تماشا می ایستند.
برای ما که هیچ همسایه ای را نمی بینیم تابستان اجتماعی ترین فصل سال است. با قیافهء همسایه ها آشنا می شویم و حتی گاهی سلامی هم رد و بدل می کنیم و چند کلام مختصری. همهء ایوانهای ساختمان ما در یک سمت ساختمان و رو به حیاط سرسبز نسبتا بزرگی هستند. ایوانهای ساختمان های روبرویی و کناری هم رو به حیاط ما هستند. بعضی شبها اتفاقی گردهمایی کوچکی درست می شود، چندین خانواده تنها یا با دوستانشان در ایوانها می نشینند و شمع ها را روشن می کنند و گفت و گو می کنند و می خندند. بازار سرکشی به ایوان دیگران هم گرم است (:
تابستان پیش ما نه میز و صندلی داشتیم نه گلهای رنگ به رنگ. امسال به همت مادر جان یک شمعدانی صورتی داریم و یک گلدان پر از گلهای بنفش. میز و صندلی را هم از IKEA خریدیم و بدون ماشین کشاندیم و آوردیم خانه، باز هم با کمک مادر جان. حالا ما هم گاهی، مثل دیشب، در شب نشینی کوچک محله مان شرکت می کنیم. شمع روشن می کنیم، شراب می نوشیم و ماهواره هایی که در آسمان پرنور و کم نور می شوند نگاه می کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 11:6  توسط من (روزمره نگار)
|