* این نوشته نسبتا طولانی و کاملا برای دل خودم است. گفتم که اگر حوصله ندارید نخوانید (:
لیست بالا بلند کارهایی که در آنها هیچ "گهی" نشده ام را از حفظم، از بی اهمیت تا مهم. اما لیستی از کارهایی که در آنها "گهی" شده ام یا "به جایی رسیده ام" ندارم. گاهی تصور می کنم اگر این حرفهایی که من به خودم می زنم کس دیگری به من می گفت با او چه می کردم؟ این همه سرزنش، این همه دعوا و مرافعه و انتظار. فکر می کنم اگر این انگشت سبابه که بی وقفه در ذهنم تکان تکان می خورد و مرا ادب می کند و به پیشرفت و بهتر شدن و ... دعوت می کند واقعی بود تا به حال نشکسته بودمش از شدت فشاری که به روحم می آورد؟ فکر می کنم چطور می شود همه چیز "کار" باشد و "وظیفه" و انجام ندادن یا حتی بی نقص نبودن آن سزاوار عذاب وجدانهای دائمی؟
اگر مردم دنیا بر من همانقدر سخت می گرفتند که خودم بر خودم دنیای من چه شکلی داشت؟
هروقت می خواهم سرگرمی جدیدی را امتحان کنم به یاد همان لیست لعنتی می افتم و برای جریمه هم شده خودم را تا زمانی که قبلی ها را به جایی نرسانده ام محروم می کنم! اگر هم سمت بخشاینده تر ذهنم وساطت کند و سعادت امتحان سرگرمی جدید را پیدا کنم سمت سخت گیر آنچنان زود آن را به "کاری که باید بی نقص انجام شود" تبدیل می کند که جایی برای لذت بردن، که شرط اصلی پیشرفت در هر چیزی است، باقی نمی گذارد. وقتی هم که اینها را می نویسم فکر می کنم" پس باید لذت کارها را کشف کنم. باید لذت ببرم". باید باید باید...
تازگی ها دریافته ام این وبلاگ یکی از معدود چیزهای زندگی من است که از "وظیفه شدن" در امان مانده است. به خودم فشاری برای بهتر شدنش و پرخواننده شدنش وارد نمی کنم و این را شاید از شکل بسیار ساده اش بشود فهمید. از اینکه به جز امکانات سادهء بلاگفا و قالب معمولی آن چیزی ندارد. البته اینجا و سر و شکلش هم از سرزنش گاه و بیگاه سمت سخت گیر در امان نیست اما انگار تا امروز زورش نچربیده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 15:0  توسط من (روزمره نگار)
|
داستان آریشگاه رفتنش را تعریف می کند:" از در رفتم تو یه نگاهی کردم دیدم جاش خوبه مشتری هم زیاد دارن. پرسیدم آرایشگر کیه؟ یه مرده رو نشون دادن. گفتم خوب مردا هم که آرایشگرای خوبین واسه همین نوبت گرفتم."
شماره تلفن دندانپزشک را می گویم و می نویسد. می گویم دکتر، زن است. می گوید:"ا، مطمئنی خوبه؟ آخه می گن زنا دستشون خوب نیست." می پرسم:"یعنی چی دستشون خوب نیست؟ اینا مزخرفات ضد زنیه که تو کلهء ما فرو کردن" می گوید:"من خودم فمنیستم ولی خوب شنیدم می گن زنا دستشون خوب نیست. یعنی بلد نیستن خوب درست کنن. مردا تو همه چی بهترن"
بله، این قصه سر دراز دارد فقط جای شکرش باقی است که همه فمنیست هستند...
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 15:27  توسط من (روزمره نگار)
|
به لایحهء حمایت از خانواده !!!! (بخوانید حمایت از مردان خانواده یا حمایت از فروپاشی خانواده) اعتراض کنید.
اینجا در یک فایل pdf در مورد این لایحه و مفادش توضیح داده شده و راههای اعتراض هم مشخص شده. حتما بخونید و حتما اعتراض کنید.
پ.ن: متن بروشور رو در ادامهء مطلب گذاشتم.
پ.ن۲: در اینجا لینک کسانی که در این مورد نوشتن رو می ذارم هرکدوم که فیلتره بگید متنش رو بذارم تو ادامهء مطلب. بلوط: این یک بازی نیست عقبگرد فرهنگی است، باز هم از بلوط در رادیو زمانه، لیلا موری در یک پست لینکهای خیلی خوبی رو گردآوری کرده واینجا هم مریم رحمانی از ماجرای پیامکهایی که برای نماینده ها زده نوشته. بسیار خوندنی است و توصیه می کنم بخونید و باغ بی برگی از واکنشهای اطرافیانش نوشته.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 11:0  توسط من (روزمره نگار)
|
اتفاق مهیبی نیست. می دانم نیست آن هم بعد از چهار پنج سال. یک زندگی مشترک زمانی شروع شده است، لابد با عشق، زمانی هم تمام شده است. یعنی یکی از دو نفر تمامش کرده است. حالا آنکه در تصمیم تمام شدن همراه نبوده است، بگیر زن، خوش نیست. پیش نمی رود و در رخوت و خودساخته اش فرورفته است و آنکه تمام کرده است، بگیر مرد، خوش است و خرم. انگار که نیمهء گمشده را یافته باشد. من که ندیده ام اما می گویند خوب زندگی می کند، می خندد و دیروز بچه دار شده است.
به عکسهای زن جدید نگاه می کنم و به مرد که کنارش خوشبخت و دل نشین لبخند زده است. به مرد نگاه می کنم و به یاد زن دیگر می افتم.
دوست دارم به زن بگویم بلند شو، بساز، جلو برو، بخند خیلی، از ته دل.
آه می کشم.
راستی "قدم نو رسیده" به کدامشان رفته است؟
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 15:38  توسط من (روزمره نگار)
|
خبرنگار ها و توریستهای آلمانی از حالا رفته اند چین و خودشان را آماده می کنند برای المپیک. تازه آنجا که رسیده اند فهمیده اند این فیلترینگ و دسترسی نداشتن به دنیای آزاد یعنی چی. وبلاگهای شخصی شان، به زبانهای مختلف از پرتغالی تا آلمانی، که هیچ ربطی هم به دولت چین و ساستهایش ندارند ف یل تر هستند چون واژه های "وبلاگ" و "بلاگ" ف یل ترند! نمی توانند عکس آپلود کنند چون سایت مربوطه مسدود است. این ور و آن ور مرتب جلوی خبرنگارهای آلمانی را می گیرند و نمی گذارند گزارش تهیه کنند. اینها هم خشمگین شده اند که دولت چین دروغ گفت و ما را فریب داد.
از آن طرف حقوق بشری ها دادشان در آمده است که دولت چین به وعده هایش عمل نکرده و وضع حقوق بشر بهتر که نشده هیچ با این بگیر و ببند های قبل از بازیها و تهدید های "مصاحبه نکنید" "خفه خون بگیرید" بدتر هم شده است.
نمی دانم چرا سر صبح که این ها را می شنوم دلم خنک می شود! با خودم می گویم بگذار یک بار هم که شده بکشند تا ببینند این نقض حقوق بشر که از آن می شنوند در بهترین! و ساده ترین حالت ممکن چه شکلی است!
پ.ن: این هم خبرهای بی بی سی در همین مورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 10:53  توسط من (روزمره نگار)
|
درسته که
مردی، ولی حرف که می زنی؟ اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی با کسی حرف نزنه؟ حالا یعنی راستی راستی مردی؟ یعنی علی عابدینی هم نبود که درت بیاره از تو دریا؟ علی عابدینی، هم محلی قدیمی ...
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 14:46  توسط من (روزمره نگار)
|