تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

ادب وبلاگی

ادب وبلاگی! حکم می کند به شما خواننده های عزیزم بگویم که دو هفته نیستم و احتمالا اینجا خیلی کم به روز می شود. امیدوارم بتوانم به شما سربزنم.

به امید دیدار (در واقع نوشتار!)

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 16:40  توسط من (روزمره نگار)  | 

همه چیزانه

۱. مغزم پر از چزهای بی اهمیت است که نمی توانم در موردشان تصمیم بگیرم. شش ساعت در قطار نشستن و مستقیم رسیدن بهتر است یا با هواپیما رفتن و ۵ ساعت در مجموع در راه بودن؟ من هتلی را دوست دارم که سونا هم دارد چون شبها که خرد و خمیر از کار برمی گردم خیلی لازم دارم. با استاد چانه زدن بهتر است یا دو هفته در هتل با کیفیت معمولی ماندن؟ اصلا چیزهایی که لازم دارم در این سفر به دست می آورم یا نه؟ تا سعی می کنم جواب یکی را پیدا کنم اعصابم خرد می شود و به جای جواب پیدا کردن و تصمیم گرفتن یک وبلاگ دیگر می خوانم!

۲. توکای مقدس از حسن تصادف نوشته و چه حسن تصادفی که من هم دیروز چند تا از این تصادفهای خوب را تجربه کردم. اول مغازه ای که دنبالش می گشتم و پیدا نمی کردم را در اوج ناامیدی و با کمک عجیب یک فروشندهء دیگر که با فروشندهء مورد نظر من لج بود پیدا کردم. بعد تصمیم گرفتم تا ایستگاه متروی بعدی پیاده روی کنم. در راه خیلی اتفاقی چند خانم و آقای جوان را دیدم که در یک کارگاه هنری مشغول مجسمه سازی و کوزه گری اند. من قبلا هم این کارگاه هنری را می شناختم و می دانستم که برای آموزش بچه هاست. دیشب خیلی اتفاقی فهمیدم که یک روز در هفته برنامهء آموزش بزرگسالان هم دارند و از خوشی این کشفم داشتم دیوانه می شدم. درست همان چیزی که من دنبالش می گشتم، در بهترین روز هفته برای من، در خیابانی که من عاشقش هستم و برایم خوش مسیر است، با هزینهء کم و آدمهایی که به نظر دوستانه و خوش اخلاق هستند. چه چیزی از این بهتر!

هنوز از این شوک این کشف بی نظیر بیرون نیامده بودم که دیدم یکی از مغازه های مورد علاقه ام در این خیابان چکمه های چرمی اش را حراج کرده و همه را ۵۰ یورو می فروشد!!!! البته چون عجله داشتم چیزی نخریدم ولی احتمالا دوباره سری می زنم و یک چکمهء سیاه می خرم.

۳. این روزهای من بیش از اینکه به کار کردن بگذرند به برنامه ریزی و فکر کردن می گذرند. اینجا کشور برنامه های درازمدت است. برنامه ریزی از شش ماه پیش و بلکه هم پیشتر نه تنها عجیب نیست بلکه لازم است. من هنوز خو نگرفته ام و مقداری از استرسهایم از همین است. خیلی وقت است می خواهم یک پست در همین مورد بنویسم.    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 15:2  توسط من (روزمره نگار)  | 

گرچه راهی است پر از بیم ز ما تا بر دوست               رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

نقد عمرت ببرد غصهء   دنیا     به      گزاف                 گر شب و روز دراین قصهء مشکل باشی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 17:21  توسط من (روزمره نگار)  |