تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

امروز برای من آخرین روز کاری سال ۲۰۰۸ است. از امروز عصر تا دوم ژانویه استراحت می کنم تا از دوم به بعد به شدت کار کنم. این دو ماه گذشته سرم خیلی شلوغ بود و از حالا برایم روشن است که سال جدید هم خیلی شلوغ و پرکار و تاثیرگذار بر آینده خواهد بود.

شنبه شب هم که شب یلداست. من عاشق شب یلدا هستم. عاشق دورهم جمع شدن و تا صبح گپ زدن و انار و هندوانه خوردن و فال حافظ گرفتن. امسال چند دوست خوب شب یلدا را پیش ما هستند.

برای همگی یلدایی خوش آرزو دارم و برای آنها که تعطیلی در پیش دارند تعطیلات خوب.

تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 15:31  توسط من (روزمره نگار)  | 

پونه

و به راستی که پونه خواهد رویید در لانه هایتان اگر مار هستید و از پونه بدتان می آید! ما ماریم و دم خونه مون هم روییده!

پی نوشت مهم تر از متن: از خواندن خبر محرومیت اتباع خارجی (بخوانید افغان ها و عراقی های پناهنده) از شرکت در کنکور اول شوکه و بعد عصبانی شدم. می خواستم پستی دربارهء شرم آور و غیرانسانی بودن این قانون بنویسم که در وبلاگ 4 دیواری و برای خاطر کتابها و بلوط نوشته های خوبی خواندم و چیزی ندارم که اضافه کنم. گاهی فکر می کنم از حکومتی که زنهای «ایرانی» را آنقدر «ایرانی» نمی داند که بتواند «فرزند ایرانی» به دنیا بیاورد چه انتظاری می توان داشت؟ یک پرسش دیگر هم خیلی وقت است در ذهنم هست: این ملیت ایرانی چه زر و گوهری است که نه با تولد در خاک ایران و نه با داشتن مادر ایرانی به دست نمی آید و برای داشتنش تنها و تنها بهره مندی از موهبت خون یک پدر ایرانی کارساز است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 19:4  توسط من (روزمره نگار)  | 

ادب از که آموختی؟

من عاشق معاشرت با آدمها هستم. با هرکس که آشنا شوم یکی دو بار معاشرت می کنم تا معلوم شود به هم می خوریم یا نه. با این روش دوستان خوبی پیدا کرده ام و چندین بار هم ناامید یا عصبانی شده ام. معاشرت به من وسعت دید می دهد و کمک می کند بیشتر و بیشتر "واقعا" باور کنم که آدمها خیلی خیلی مختلفند و میشود با هر کدام از آنها دنیای متفاوتی را تجربه کرد و از هر کس چیزی یاد گرفت. اما این روزها احساس می کنم بیشتر یاد گرفتن هایم به روش «ادب آموختن از بی ادب» شده است. خیلی پیش می آید که وسط حرفهای کسی از خودم بپرسم "الان چیزی بگم؟ اعتراضی بکنم؟ چی بگم؟ اصلا می فهمه من چی می گم؟" و در نهایت سکوت را به هر نوع بحث بی نتیجه ای ترجیح بدهم.

نمونه می آورم. دو دوست، یک زن و شوهر، برای من با تفصیل از خوبی های ازدواج می گویند. از اینکه از وقتی ازدواج کرده اند ارتباطشان با جنس مخالف بهتر شده است چرا که در دوران دوستی (دوست دختر-دوست پسری) شان هر برخوردی "جور دیگری تعبیر می شده" و حالا بعد از بستن این پیوند مقدس خیالشان راحت شده است. در طول این بحث بی وقفه با خودم کلنجار می رفتم که اعتراضی کنم و بگویم که از دید من این حرفها مهمل است اما چون امیدی نداشتم که حرفم را بفهمند سکوت کردم!

از این دست موقعیتها خیلی زیادند مخصوصا وقتی بحث به هر شکلی به زنان و/یا حقوق زنان، که موضوع مورد علاقه و پیگیری من است، مربوط شود. موقعیتهایی که در آنها با دیدگاه غالب در جمع مخالفم ولی برای بیان مخالفت باید از پایه شروع کنم و توضیح مفصلی بدهم. از یک طرف مطمئن نیستم در نهایت این توضیح، با فرض اینکه شنیده شود!، حاصلی داشته باشد. از طرف دیگر از مخالف خوان همیشگی بودن لذت نمی برم.

بیرون از ایران فاکتورهای زیادی معاشرت را محدود می کنند و پیدا کردن کسانی که برای توضیح حرفهای معمولی! مجبور به شروع از پایه نباشیم چندان آسان نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 21:3  توسط من (روزمره نگار)  | 

جدایی

چند وقتی است مرتب خبر جدایی آدمهای اطراف شوکه ام می کند. کسانی که فکر می کردم همه چیز رابطه شان مرتب و عالی است یا کسانی که حدس می زدم روزی از هم جدا شوند ولی نه به این زودی. اولین شوک را این خانم حدود شش ماه پیش یا پیشتر به من وارد کرد. نویسندهء این وبلاگ را فقط از نوشته های وبلاگش می شناسم اما این چیزی از شوک خراب شدن "رابطه ای مثال زدنی" کم نکرد. بعدی دوستی بود که حدس می زدم یکی دو سال دیگر از شوهرش جدا شود و در نامه برقی ای برایم نوشت شش ماه از شوهرش جدا شده است. دو مورد بعدی هم همکارانم بودند که رابطه های طولانی مدتشان (بیش از پنج سال) با دوست دخترهایشان به هم خورد.

فکر می کنم قسمت مشترک این ماجرا ها که من را ناخودآگاه خیلی ناراحت می کند یکی ناامیدی است که از خراب شدن "چیزی" خوب و قشنگ و بی نقص احساس می کنم* و دیگری ترس از اینکه نکند "ما " هم اینجور شویم، یادآوری اینکه هیچ تضمینی وجود ندارد، هیچ.

 

* من هیچ کدام از این آدمها را آنقدر نمی شناسم که درک درستی از شکل و چگونگی رابطه شان داشته باشم و این تصویر خوب یا بیشتر زادهء ذهن من بوده است یا تصویر قسمتی از آن رابطه ها. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:8  توسط من (روزمره نگار)  | 

بازگشت

سلام. من برگشتم. کارم قرار بود دو هفته طول بکشد ولی سه هفته طول کشید. این سه هفته را در "جزیرهء کار" بودم! جزیرهء کار هم یعنی جایی که هر وقت به اطراف نگاه می کنی تا جایی که چشم کار کند کار می بینی و کار و کار. در همچین سفری خوش گذشتن که مسلما معنی ندارد فقط امیدوارم نتیجهء این کار سخت و زیاد خوب باشد و مجبور به تکرارش نشوم.

تنها خوبی این سفر کاری طولانی این بود که دوباره به ریتم زیاد و متمرکز کار کردن برگشتم و امیدوارم بتوانم نگهش دارم. انگیزه ام برای کار کردن و به نتیجه رساندن این پروژه زیاد شده است و واقعا کنجکاوم که بدانم "بالاخره به کجا می رسه".

خوشحالم که برگشته ام و خوشحالم که دوباره می توانم اینجا بنویسم. در این مدت حرف گفتنی زیاد بود ولی امکان و وقت نوشتن نبود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 11:21  توسط من (روزمره نگار)  |