تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

احساس می کنم کمی تا قسمتی افسرده ام. شاید نه به معنی علمی اش یعنی شاید روانشناس به کسی مانند من نگوید کمی افسرده بلکه دل گرفته یا یک همچین چیزهایی.

این یکی دو روز تلاش کردم دلایلش را کشف کنم. فکر می کنم مهم ترین دلیلش خبرهای بد بی پایانی است که از ایران می رسد و خود و ناخودآگاه تاثیر زیادی روی روحیهء همه ما گذاشته است. از طرفی قضیهء زندگی موقت در یک خانهء موقت و کمی دور از آقای نون و به هم خوردن روتین زندگی ام آن هم به دلیلی کاملا احمقانه بیش از چیزی که فکر می کردم به من فشار آورده است.به اینها اضافه کنید مشکلات تازه در کار آقای نون، پیچیدگی های کار خودم، یک مسافرت کاری سخت و دراز مدت و عذاب آور پیش رو  و تیروییدی که کمی کم کار شده است را هم.

کمی که ژرف تر نگاه می کنم می بینم یکی از دلایل ریشه ای اش تلقین " من سختم نیست" و " من قوی هستم" است. وقتی به خانهء موقت رفتم دختر همخانه روز دوم پرسید عوض کردن عادتهایت برای یک ماه سختت نیست؟ من گفتم نه و فکر می کردم که نیست. اما کمی هست و این کمی را هم باید به اندازهء خودش جدی گرفت. باید به خودم اجازه بدهم و بگویم: بله، این کمی سختم است!

من اهل درددل نیستم و این عادت خوبی نیست. البته درددل پیش هر کسی و همیشه هم بیشتر از کمک مایهء عذاب می شود اما درددل کردن پیش آن یک دو نفری که عزیزند و مورد اعتماد اخلاق خوبی است که من ندارم. شاید درمان این روزهای من نشستن در آشپزخانهء زیبای دوستم، چای نوشیدن و گپ زدن باشد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 15:34  توسط من (روزمره نگار)  | 

در کلکسیون رییس جمهور منتصب تنها ژست فمنیستی کم بود که اون رو هم با وجود اخطار های فاطمه رجبی با معرفی دو وزیر زن و وعدهء معرفی سومی کامل کرد. اکنون بخونید از فاطمه آجرلو وزیر پيشنهادي برای وزارت رفاه!

برای اونهایی که لینک ها براشون تو الک گیر می کنه نوشته رو در ادامه مطلب کپی کردم.

پ.ن: این پستهای مرتبط را هم بخوانید: از سایه و از پیاده رو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 20:22  توسط من (روزمره نگار)  | 

من اینجا بس دلم تنگ است و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 0:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

حادثه

وقتی گفتیم «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم» خواب این خرداد و تیر و امرداد را هم نمی دیدیم...


پ.ن: کمی از پشت صحنه با فایزه هاشمی بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:23  توسط من (روزمره نگار)  | 

داغ

از روزی که نویسندهء وبلاگ ساز مخالف خبر گم شدن دایی اش، بهزاد مهاجر، را داده بود هر بار که می دیدم در لیست به روز شده هاست دعا می کردم این بار خبر خوبی نوشته باشد از دایی اش. چندین بار به روز شد و چندین و چند بار من م خیلی های دیگر دعا کردیم ولی ثمر نداشت و دوشنبه نوشت که دایی اش شهید شده و در روزهای پیشتر هم در سردخانه بوده است. قصهء تلخی است که این روزها بی انتها می نماید.

 فردا خانوادهء شهید بهزاد مهاجر به احترام او و دیگر شهیدانی که اجازهء برگزاری مراسم نداشتند در منزلشان را به روی همه باز گذاشته اند. اگر می توانید سری بزنید.

نشاني: سعادت‌آباد، ميدان سرو، شهرك مخابرات، روبروي فرشگاه شهروند، خيابان هفدهم خيابان پيوند شمالي، كوچه 22 پلاك 11

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 10:51  توسط من (روزمره نگار)  | 

واریتهء بیست و سی (×) یا از خریت که اینها استادش هستند یا از رنجی که می بریم یا ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 19:18  توسط من (روزمره نگار)  | 

سختمه. هربار سختمه. حالا تو بگو مگه چن سال یه باره٬ حالا تو بگو ما که حرفها رو زدیم و من گفتم درک می کنم و باشه و اشکال نداره. فهمیدم٬ اما سخته...
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 19:17  توسط من (روزمره نگار)  | 

ثبات

هاینی و آلرون هردو ۷۰ ساله هستند. چهل سال پیش در آکادمی هنر با هم آشنا شدن و ایدهء راه انداختن یک کارگاه هنری برای بچه های ۳ تا ۱۵ سال به سرشون زده و با دو تا از دوستای دیگه شون اون رو راه انداختن. کارگاه چهل ساله که هست و هاینی و آلرون چهل ساله که همکارن. از دو نفر دیگه یکی مرده و یکی هم از این شهر رفته و کارگاه همچنان هست.

 مقدمه های انقلاب تو ایران آماده می شد که کارگاه راه افتاد. مردم راهپیمایی می کردند، دستگیر می شدند، شکنجه می شدند و می مردند و کارگاه بود. انقلاب شد، جنگ شد، جنگ تموم شد و بچه ها همچنان تو کارگاه کاردستی می ساختند. دوران سازندگی و اصلاحات آمدند و رفتند و در این روزهای وحشتناک گاز اشک آور و فرار و شکنجه و مرگ بچه ها همچنان به کارگاه می یان و کار دستی درست می کنن و بزرگ می شن و زندگی می کنن و ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 14:28  توسط من (روزمره نگار)  | 

اون بار هم دريا نقطه‌ضعفم بود؛ اين بار هم همين‌طور

شادی رو ديدم. لاغر شده. از بس هوای زندان و راهروهاش گرم بوده نمی‌تونسته چيزی بخوره. عينكش هم گرفته بودن و نمی‌تونسته ببينه با چشم‌های نمره شش‌ونيم. (البته حسابی داد و بيداد كرده و عينكش رو پس گرفته چند روز آخر.) گفت اين بار همه‌چيز فرق می‌كرده. اصلاً يه آدمای ديگه‌ای بودن توی 209. هم بازجوها عوض شده بودن هم سيستم كاری‌شون. مثلاً در بدو ورود همه‌ی لباس‌هاش رو گرفتن ازش و لباس زندان دادن بهش. يا اين‌كه توی راهروی بند هم بايد چشم‌بند می‌بسته. 5 بار بازجويی‌اش كرده‌ان كلاً، هر بار 5 ساعت. (برخلاف تصور ما) سه روزِ اول رو توی انفرادی بوده و بقيه‌ی‌ روزا با دو نفر ديگه هم‌سلولی بوده.
اذيت شدنش عمدتاً به دو علت بوده. اوليش همون باری بوده كه به خانواده‌اش زنگ زده بودن كه برای آزاديش برن كفالت بذارن. به خودش هم گفته بودن داره آزاد می‌شه. از خانواده‌اش كفالت رو نپذيرفتن. خودش رو هم اول ترخيص كرده‌ان (لباس‌هاش رو پس داده بودن بهش و امضاء گرفته بودن.) و بعد از سه ساعت انتظار در پنج قدمیِ درِ خروجی، دوباره برگردونده بودنش توی سلولش. گفت اين كارشون داغونش كرده بوده.
دوميش هم وقتی بوده كه برای بازجويی برده بودنش توی يه ساختمون ديگه. توصيف شادی جايی بوده مثل مدرسه. جز شادی، پنج-شش پسر جوون هم (كه همه توی نماز جمعه بازداشت شده بودن) داشتن بازجويی می‌شدن. همه با چشم‌بند رو به ديوار بوده‌ان. بازجوی شادی داشته پرونده‌اش رو مطالعه می‌كرده و شادی يك ساعت تمام فقط زجر می‌كشيده از شنيدن صدای كتك و فحاشی بازجوهای ديگه. می‌گفت يكی‌ از پسرها در حال خرما پخش كردن بين مردم بازداشت شده بوده، يكی ديگه هم اعلاميه داشته.
از شادی تعهد گرفته‌ان كه مصاحبه نكنه. نمی‌دونم چقدر دووم بياره كه حرف نزنه. خيلی دلم سوخت وقتی بهم گفت: "اون بار هم دريا نقطه‌ضعفم بود؛ اين بار هم همين‌طور. نصف وقتی كه اون‌جا بودم داشتم به حقوق كودك فكر می‌كردم. اين‌كه اين بچه زندگی اين شكلی رو انتخاب نكرده".
خوشحالم كه شادی آزاد شده. و يه عالمه آدم ديگه. هنوز خيلی‌ها بازداشتن. كاش به زودی همه آزاد بشن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 11:23  توسط من (روزمره نگار)  | 

شادی

شادی صدر آزاد شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 18:11  توسط من (روزمره نگار)  | 

روزمرگی ها من

۱. دارم با خودم شعر می خونم: دوباره می سازمت وطن  اگرچه با خشت خام خویش! دوبار که خوندم فهمیدم چی دارم می گم! فکر کن، تازه بار دوم ((:

۲. از صبح با آقای نون به "بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی" می خندیم و مطمئن شدیم که هیچ کس "حسن"* نمی شه. ابی نباشه داریوش هست. منصور نباشه اندی هست، واقعا خداییش "حسن" نباشه کی به جاش هست؟!

۳. در راستای ۲ من در گوگل عبارت "مسیر دهن کوسه نیفتی" رو چستجو کردم و بیت اول رو از وبلاگ ایشون پیدا کردم. بیت کامل اینه: به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی   بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی. باشد که جویندهء بعدی در این وبلاگ یابنده شود.

۴. مامانم می گه: نه اس ام اس می زنم نه با موبالی زنگ می زنم. فقط تلفن ثابت. به تو هم مستقیم (بدون کارت تلفن) زنگ نمی زنم تو زنگ بزن من پول کارت ها رو می فرستم برات! نباید پول به جیب این پدر سوخته ها ریخت!

۵. کماکان در صندوق صدقات (بخوانید جیب "برخی افراد") پول می ریزید؟

۶. یک گلدون توت فرنگی خریده بودم که اصلا گل نداشت. حالا گل که داره هیچی، داره توت فرنگی هم می ده (:

۷. بله، من دلم برای اینجا تنگ شده بود.

۸. فردا united 4 iran دیگه، نه؟

۹. کسی خبر داره سر ماشینهای جوک ساز چی اومد؟ جدی چرا دیگه هیچ جوکی ساخته نمی شه؟!

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 14:33  توسط من (روزمره نگار)  |