تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

ارتباط این پست با قبلی اتفاقی است!

دوستم می گفت یه زنی رو می شناسه که با شیش تا زن دیگه یک خونهء مشترک دارن، همه هم آلمانی. کلا هم الکی با هم همخونه نشدن و کلی هم دیگرو انتخاب کردن و همه ایده های چپ دارن و زندگی آلترناتیو دوست دارن و فمنیست و بعضا اکتیویستن و هی راهپیمایی در اعتراض به این و اون راه می اندازن و الخ. خلاصه که یعنی نه "هر هفت تا زنی" هفت تا از "این زنها". حالا این وسط یکی از این زنها حامله شده. یکی از زنها گفته اون دوست نداره با بچه زندگی کنه و بقیه هم گفتن که زن حامله باید از اون خونه بره.

حالا من می گم اگر یک نفر خوشش نمیاد، اونه که باید بره نه اینکه زن باردار رو به خاطر باردار شدن تو دردسر و استرس خونه عوض کردن و همخونهء تازه و هزار و یک چیز دیگه بندازن. به جای اینکه بیان ازش پشتیبانی کنن، یه جورایی طردش می کنن. حالا اگر همین آدمها می شنیدن که مثلا تو لهستان یکی با یکی این کارو کرده خودشون رو خفه می کردن با اعتراض!

یعنی واقعا پیاده کردن ایده ها تو زندگی اینقدر سخته؟

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 17:49  توسط من (روزمره نگار)  | 

فمنیست!

اتفاقی کنار دختره قرار می گیرم. نمی دونم بحث پیش از اومدن من چی بوده ولی بی مقدمه می گه:" اینمهه ما از حقوق زن تو ایران حرف می زنیم، یکی نیست به حقوق مردا رسیدگی کنه. اونا تو ایران حقشون بیشتر از زنها ضایع می شه" من، با چشمهای گرد، مسلما مخالفت می کنم و می گم:" البته درسته که حق مرد ها هم تو ایران ضایع می شه ولی بحث برابری مال اینه که زنها همون حق و حقوق نصف و نیمهء مردها رو هم ندارن و نصف آدم حساب می شن." می گه:" ولی جداسازی جنسیتی به مردها بیشتر از زنها لطمه می زنه" با چشمهای گرد شده تر می گم:" چطور این حرف رو می زنی در حالی که زنها هستن که باید همیشه خودشون رو بپوشونن، تو خونه بمونن و با هیچ مردی رابطه نداشته باشن و ..." می گه:" آخه جداسازی باعث می شه مردها یک نیازهایی پیدا کنن که تا از ایران میان بیرون چهار تا دوست دختر بگیرن" با چشمهای ریز شده از خشم می گم:" این نیازها واسه زنها هم ایجاد می شه ولی خیلی هاشون یا نمی تونن از ایران بیان بیرون یا بیرون از ایران هم به خودشون جرات دوست پسر داشتن رو نمی دن"

می گه: "آره البته، من خودم هم خیلی فمنیستم" 

و این دفعهء اولی نیست که آخر یک بحث ضد زن طرف می گه "خیلی فمنیسته".    

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 18:7  توسط من (روزمره نگار)  | 

ریسک

خواهرم میگه:" تو آدم ریسک پذیری نیستی، از زنگیت هم پیداست. چسبیدی به همون چیزایی که داری، حالا درسته که خوبن ولی... مثلا همین دوست پسر داشتنت، از اول با یکی دوست شدی و ادامه دادی"

می گم: "خوب تقصیر من چیه که آدم درست رو همون اول دیدم؟"

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 16:40  توسط من (روزمره نگار)  | 

توی فیلم اگر باشد، کهیر می­زنی و شبیه این شکلک سبزهای یاهو می­شوی از گُل درشت بازی.

  اما خودت که ببینی دیگر نه اداست نه شعار:

  چشم­های گاردیه زیر اشک آور همین­طور می­سوخت و آب ازشان سرازیر بود که پسرک دوید سمتش. چند بار دود سیگار را توی صورتش فوت کرد و دوباره در رفت.

اینجا کلی خاطرات خوندنی هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:1  توسط من (روزمره نگار)  | 

یک شبه

از "خامنه ای خمینی دیگر است  ولایتش ولایت حیدر است" که در خیابانها فریاد می شد تا "خامنه ای قاتله  ولایتش باطله" ره صد ساله ای است که به نظرم ما یک شبه طی کرده ایم. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 17:53  توسط من (روزمره نگار)  |