تبليغاتX
روزمرگی های من! -

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

من، و در واقع ما، اینجا دوستان زیادی نداریم. بسته به تعریفی که از دوست در نظر بگیرم، تعدادشون از سه چهارتا تا هیچی تغییر می کنه. اما آشنا بیشتر داریم. کسایی که گاهی باهم بیرون می ریم و همدیگر رو می بینیم و نقطه اشتراکمون هم معمولا ایرانی بودن و زندگی کردن در این شهره. البته برای دوام همین آشنایی مختصر هم یک حداقلهایی از تفاهم لازمه.

دیروز یکی از این آشناها مهمونی داشت و ما دعوت نشدیم. اولش این خیلی عجیب نبود اما بعد که دیدیم شخص دیگه ای که با اونها در حد ما روابط داشت دعوت شده، موضوع برامون ناخوشایند شد. نه از این نظر  که مهمونی رو نرفتیم و شب شنبه خونه بودیم بلکه از این نظر که: چرا؟

 پیدا کردن جواب این چرا روی دیگه ای از من رو بهم نشون داد. رویی که تا حالا کمتر دیده بودمش. روی نه چندان اجتماعی من. فکر کردن به این موضوع برام جالب بود. من از اول اینجوری بودم و توی ایران متوجه نشده بودم یا این هم از تغییراتیه که اینجا کردم؟ البته در اینکه از وقتی اومدم اینجا ضد تلفن شدم که شکی نیست ...

بهرحال «یکی نغزبازی کند روزگار         که بنشاندت پیش آموزگار» !! من هم حالا باید به درست کردن  چیزی فکر کنم که همیشه به عنوان یکی از اصلی ترین نقاط قوتم بهش نگاه می کردم. آموزگاری هم در کار نیست، آزمون و خطاست! از دیشب یه لیست زدم به دیوار و اسم آدمهایی که باید بهشون زنگ بزنیم رو نوشتم!

اینجا معنی و ارزش دوست ها و آشنا ها با ایران خیلی فرق می کنه. انگار باید تئوری "یک دوست خوب به از کلی آشنا" رو کنار گذاشت و جور دیگه ای به قضایا نگاه کرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 12:48  توسط من (روزمره نگار)  |