زن چینی
یکی از بهترین تجربه های عمرم مدت ۸ هفته ای بود که در آلمان کلاس زبان رفتم. یک کلاس زبان خیلی ارزون که بعدا فهمیدم مخصوص پناهنده هاست و کسانی که می خوان به نحوی پاس آلمانی بگیردند. اونجا اولین جایی بود که من در زندگی ام با آدمهای غیر دانشگاهی درس می خوندم و وقت زیادی رو می گذروندم. آدمهایی که اصلا انگلیسی بلد نبودن و آلمانی رو هم تازه داشتن یاد می گرفتن. توی همین کلاس زبان بود که با یک خانوم تایلندی آشنا شدم. چهار سال بود که با شوهر آلمانی اش آلمان زندگی می کرد و از من کمتر آلمانی بلد بود. می گفت که شوهرش کمی تایلندی بلده! «کمی»!
از این کلاس زبان خیلی خاطره دارم و دلم می خواد راجع به تک تک آدمهاش بنویسم. با اینکه ۸ هفته بیشتر باهاشون هم کلاس نبودم، هنوز بهشون فکر می کنم، دلم می خواد بدونم چی کار می کنن، کلاس رو تا آخر ادامه دادن، آلمانی یاد گرفتن...
به قول هولدن کالفید: هیچ وقت ماجراهاتو تعریف نکن، چون اونوقت دلت تنگ می شه. راست می گه. منم دلم تنگ شد.


