ایران
ایران بهم خوش گذشت. خیلی کوتاه بود ولی خوب بود. دوستامو دیدم و با خانواده ام بودن و همهء اینا خیلی آرامش داد بهم. از اینکه هنوز با دوستام بهم خیلی خوش می گذره کیف کردم. از بودن با آدمهایی که به خاطر وجه اشتراکهامون باهاشون دوست شدم و نه اجبار فرار از تنهایی لذت بردم و حسابی حرف زدم، حرف شنیدم، درددل کردم و درددل شنیدم. بعد از سالها با همکلاسی های دبیرستانم دور هم جمع شدیم و نزدیکی ای که بینمون بود شگفت زده ام کرد. همه خیلی راحت در مورد خودشون حرف می زدن. قبل از دیدنشون فکر می کردم حداقل چندتایی شون شبیه آدمهای عجیب و غریب تو خیابون لباس پوشیده باشن اما اصلا اینطور نبود. همه شیک، ساده و دلپذیر بودن. تا اینجا هم همه به جاهای خوبی رسیده بودن. از دیدن ۱۰-۱۲ نفر دیگه که با من خیلی فرق نداشتند و ندارند احساس خوبی داشتم.
من اینجا-در آلمان- تنها نیستم. دوستانی دارم که باهاشون بیرون می رم، تفریح می کنم و ... اما دلیل آشناییمون ایرانی بودن بود و از بین جمع چندین نفری ایرانی ها هم با چندتایی صمیمی تر شدم اما با هیچ کدوم احساسی که با دوستان قدیمی ام دارم تجربه نکردم.
درددل با مامان و بابا و خواهرو برادر و عمه ام هم جای خودش رو داشت. اما این وسط چیزی که برام از همه جالبتره خود «ما» است، «من» و «او». ما هم در ایران یک شکل دیگریم. شکل احساس و رابطه مون عوض می شه و خیلی شبیه می شه به قبل. ما تو ایران شبیه قبلنا می شیم و من این رو دوست دارم.
خسته شدم از تایپ کردن، بقیه اش باشه برا بعد...

