تبليغاتX
روزمرگی های من! - ایران

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

ایران

حالا کمی بهتر شدم و می تونم در موردش بنویسم. یکی دو روز اول که رسیده بودم کمی تا قسمتی حالم گرفته بود از برگشتن اما حالا همه چی عادی تر شده. خدا بیامرزه پدر عادت رو. فکر می کردم اروپایی هایی که از تعطیلات بر می گردن آلمان این احساس من رو ندارن اما امروز از یک پرتغالی و یک اسپانیایی هم شنیدم که اونا هم برگشتن براشون سخته و روزای اول حال و حوصله ندارن.

ایران بهم خوش گذشت. خیلی کوتاه بود ولی خوب بود. دوستامو دیدم و با خانواده ام بودن و همهء اینا خیلی آرامش داد بهم. از اینکه هنوز با دوستام بهم خیلی خوش می گذره کیف کردم. از بودن با آدمهایی که به خاطر وجه اشتراکهامون باهاشون دوست شدم و نه اجبار فرار از تنهایی لذت بردم و حسابی حرف زدم، حرف شنیدم، درددل کردم و درددل شنیدم. بعد از سالها با همکلاسی های دبیرستانم دور هم جمع شدیم و نزدیکی ای که بینمون بود شگفت زده ام کرد. همه خیلی راحت در مورد خودشون حرف می زدن. قبل از دیدنشون فکر می کردم حداقل چندتایی شون شبیه آدمهای عجیب و غریب تو خیابون لباس پوشیده باشن اما اصلا اینطور نبود. همه شیک، ساده و دلپذیر بودن. تا اینجا هم همه به جاهای خوبی رسیده بودن. از دیدن ۱۰-۱۲ نفر دیگه که با من خیلی فرق نداشتند و  ندارند احساس خوبی داشتم.

من اینجا-در آلمان- تنها نیستم. دوستانی دارم که باهاشون بیرون می رم، تفریح می کنم و ... اما دلیل آشناییمون ایرانی بودن بود و از بین جمع چندین نفری ایرانی ها هم با چندتایی صمیمی تر شدم اما با هیچ کدوم احساسی که با دوستان قدیمی ام دارم تجربه نکردم.    

درددل با مامان و بابا و خواهرو برادر و عمه ام هم جای خودش رو داشت. اما این وسط چیزی که برام از همه جالبتره خود «ما» است، «من» و «او». ما هم در ایران یک شکل دیگریم. شکل احساس و رابطه مون عوض می شه و خیلی شبیه می شه به قبل. ما تو ایران شبیه قبلنا می شیم و من این رو دوست دارم. 

خسته شدم از تایپ کردن، بقیه اش باشه برا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 18:15  توسط من (روزمره نگار)  |