عکس که جلوم باز شد اونقدر خاطره هم زمان به ذهنم اومد که نمی دونستم به کدومش اول فکر کنم. اون لبخند کج همیشگی، همون نگاه عجیب و نافذ، همون قیافهک خیلی کج و کوله، ما که یه سال تمام علاف بودیم ... فقط این کت و شلوار جدید بود. اصلا به این سبک عادت نداشتم و البته موهای کوتاه.
عجیبه که یک عکس اینقدددددددددددددددر خاطره رو برای من زنده می کنه. خاطرهء دوستی ام با یکی از بهترین دوستام، خاطرهء یک سال و نیم زندگی متفاوتی که هیچ وقت تکرار نمی شه، از خنده های فراوونش بگیر تا گریه های آخرش که هر کاری می کردم بند نمی یومد.
ما یک آدم شکل دادیم، عاشقش شدیم بعد شناختیمش و ازش دور شدیم. اما بعد از چندین سال انگار من هنوز با دیدن عکس، یاد کسی می افتم که «ما شکل دادیم» نه اون کسی که شناختیم....
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 18:46  توسط من (روزمره نگار)
|


