از دلتنگی و همه چیز...
ii) از وقتی شنیدم چهارشنبه سوری امشبه و نه هفتهء دیگه دلم بدجور گرفت. انگار فرقی هم می کنه.
iii) همکارم می گه: "تلفن از ایران، برای تو" گوشی رو می گیرم. احوالپرسی و این حرفها. مامانم از خونه تکونی می گه و از این که امروز چهارشنبه سوریه. می پرسه وسایل رو جابه جا کردم یا نه می گم نه. می پرسه اون کلاسوری که توش همهء کاغذهای مهم من بود پیدا شد یا نه. می گم نه. دارم توضیح می دم که چقدر نگرانم که کجاست (البته نمی گم که هر شب بلااستثنا خوابش رو می بینم!!) هنوز یک جمله نگفتم که خواهرم گوشی رو از دستش می کشه و می گه نمی خواد شب با مامان اینا بره بیرون. ترجیح می ده شب چهارشنبه سوری خونه باشه تا با مامان و بابا بره بیرون. جملهء آخر رو درگوشی می گه! می گم: چرا؟ از خونه موندن که بهتره! می گه: وقتی همش با دونفر باشی، بیرون و تو خونه اش فرقی نداره. می گم: مامان به خاطر تو می خواد برین بیرون. اگه نری حالش گرفته می شه. می گه: می دونم، اما مگه آدم چقدر باید فداکاری بکنه؟ می گم: نمی دونم. من الان باید برم.
گوشی رو که می ذارم یادم میاد که ما خیلی سالها برای چهارشنبه هیچ برنامه ای نداشتیم. پس شاید دل من فقط برای چیزهایی که وجود نداره تنگ شده، شاید.
گوشی رو که می ذارم حالم از قبل بدتره. مثل همیشه من چیزی ار نگرانی هام و از دلتنگی هام نگفته ام. خواهرم گفت منتظر می مونه تا دوستش زنگ بزنه و باهم برن بیرون. مامانم گفت: وقتی تا الان نزده دیگه نمی زنه. لابد جایی می ره که نمی شه تو باهاش بری. تو دلم می گم: ای بابا، اونجا هم که همین خبره، تنهایی، منتظری که تلفن زنگ بزنه و دوستی باشه اما نمی زنه. یاد آخر هفتهء خودم افتادم.
iv) قدیمها می گفتن همسایهء خوب از فامیل بهتره. خب اینجا که من فامیل ندارم و همسایه ها رو هم -به جز یکی- تا به حال ندیدم ولی می تونم بگم همکار خوب و محیط کاری خوب از این آشنا ها و "دوست" های طاق و جفت که همه مثل «هیس»* هر وقت کارشون داری نیستن، خیلی بهتره.
*هیس اسم اون ماره است در فیلم رابین هود که پی جی می گه: هیس، هروقت کارس داری نیس!
پ.ن: خوبه که این وبلاگ رو دارم. وقتی اینجا می نویسم احساس می کنم با خودم حرف نمی زنم. وقتی کامنت بقیه رو می خونم بیشتر احساس می کنم با خودم حرف نزدم.


