بیرون که اومدم شوکه بودم. به سر کوچه که رسیدم راهم رو کج کردم و رفتم توی کلیسای سر کوچه. همون که صداش نمی ذاره بخوابیم. چند نفر ردیفهای آخر نشسته بودند و دعا می کردن. اول دنبال شمعها گشتم که یکی روشن کنم، پیدا نکردم. رفتم ردیف اول نشستم و گریه کردم، حسابی اما کم صدا. نمی دونم اون مردی که با مهربونی اومد سراغم کشیش اون کلیسا بود یا مسوولش. ازم پرسید کمک نمی خوام گفتم نه. فقط اومدم اینجا که بتونم گریه کنم. گفت که یک دختر هم سن و سال من داره و می فهمه که تحمل بعضی مشکلات برای ما ممکن سخت باشه. کمی حرف زد و من فقط گریه کردم. گفتم که می ترسم از خیلی چیزا و گریه کمی بهم آرامش می ده برای همین اومدم اینجا که گریه کنم. گفت پس بیشتر بیا، هروقت که دوست داشتی. گفتم امیدوارم به زودی تموم بشه و دیگه نیام اینجا گریه کنم. گفت آره، من هم امیدوارم.
نمی دونم چی می شه. یعنی تقریبا می دونم اما گیجم و پر از ترس. فردا باید برم مشاوره و هفتهء دیگه عمل. همه چیز می تونست خیلی بدتر از این باشه یا خیلی بهتر از این، یعنی کلا نباشه.
بیشتر می خوام بنویسم از این اما الان نمی تونم. درهم بر هم تر از اونم که بتونم چیزی بنویسم...


