درددل
مامانم زنگ زد و کلی درددل کرد از چیزهایی که اذیتش می کنند گفت و از فشار زیادی که باید تحمل کند. از زندگی در تهران گفت که روز به روز سخت تر می شود و .... آخرش گفت: "خلاصه قدر زندگی تو بدون." خوشحالم که از پشت تلفن خندهء تلخم را ندید، فقط تونستم بگویم:" خب، هر کسی مشکلات خودش رو داره" نمی دانم لحن گفتنم بود یا خود جمله بود که باعث شد بحث رو عوض کند و از سیزده به در بگوید و مردم که با وجود باران تاب بسته بودند و بازی می کردند و ...
اینجور وقتها به وضوح عوض شدن نقشها را می بینم. قبلا او بود که ساکت به دردل من گوش می داد و از خودش چیزی نمی گفت که من نگران نشوم حالا مدتهاست که من به جز روزمرگی هایم و خوشی هایم چیزی نمی گویم و به درددل او با حوصله گوش می دهم حتی اگر مثل امروز خودم بیش از هر کسی دلم گوش شنوایی بخواهد....
+ نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 15:47  توسط من (روزمره نگار)
|

