حرفهایی با خودم*
از «تو» پرسیدم به نظرت چی بود؟ تو گفتی فکر کنم خود نامردش بود. از اینکه گفتی نامرد ناراحت شدم. نمی دونم چرا. همین جوری بهم برخورد! دست خودم نبود!
بعد با خودم فکر کردم همه چیز چه جوری می شد اگر اینجوری نمی شد. گریه کردم. برای چی؟ نمی دونم. چرا می دونم. سخت بود. این آخری خیلی سخت بود. حتی برای من که از اول به قول اون یارو سعی کردم هیچی رو « دراماتیزیره» نکنم.
دیشب بهم گفتی به من افتخار می کنی چون عاقل و قوی ام. گفتی اگر تو بودی نمی تونستی به این راحتی حل کنی همه چیز رو. من باور کردم. خوشحال شدم. این دو تا دقیقا چیزایی بود که من همیشه می خواستم باشم. تو گفتی، من باور کردم که هستم. فکر کنم راست گفتی نه؟
همیشه معتقد بودم که در شرایط سخت باید دکمهء عقل و منطق رو تنظیم کرد روی صد در صد و جلو رفت. هر وقت به کسی که در شرایط سخت بوده این رو گفتم عذاب وجدان گرفتم و فکر کردم چون به جای اون نیستم می تونم با این قاطعیت بگم. اما این بار چندم بود که خودم در شرایط واقعی دیدم که واعظ غیر متعظ نیستم. این من رو خوشحال کرد.
اینها که نوشتم به قول بر و بکس! فقط دو دیقشه! (۲ دقیقه اش است!!!) اما شاید همین دو دقیقه بس باشه که من یاد همه اش بیفتم.
* ااین تیتر رو انتخاب کردم که خواننده از اول بدونه متن براش بی سر و ته است! صرفا برای ثبت در تاریخ نوشتم.
پ.ن: باز بلاگ رولینگ خرابه؟ باز برق وبلاگستان رفت؟


