برای خواهرم که بیست ساله شد
خوشحالم که مادرم راست می گفت. خوشحالم که "بزرگ شدم و قدر خواهرم رو فهمیدم"
حالا بیست ساله شده است و من نیستم. اولین بار نیست. هجده سالگی برایش مهم بود. هجده ساله شد و من نبودم. دانشگاه قبول شد، شاد بود و من نبودم و نبودن عادت رنج آور این سالهای من است.
برایش از قبل هدیه فرستاده بودم، خوشش آمده بود. خوشحال شدم. امروز زنگ زدم برای تبریک، برای جبران نبودن. شاد و شنگول و بیست ساله برایم از دوستان جدیدی گفت که پیدا کرده و از "پسرها"یی که می آیند و می روند در زندگی اش و من یادم افتاد که همیشه دوست داشتم این روزها را کنارش باشم تا اول با "طرف" قهوه ای بخوریم بعد به خانه بیاییم و غیبت کنیم و بخندیم. البته غیبت و خندیدن که هست ولی ...
زندگی من در بیست سالگی چرخ قشنگی خورد، برای او هم پیچ و تابهای زیبا، بالا و پایینهای پر هیجان و آرامش آرزو می کنم.

