۲. در پیچوندن لذتی هست که در انتقام نیست!!!!!!!!!! در رفتن و پیچوندن! آرامش خاصی می دن به آدم. همین که تصمیم می گیرم یک کاری رو بپیچونم اونقدر احساس آرامش می کنم که نگو. البته فکر کنم این احساس مربوط به آدمایی مثل منه که توانایی شون در پیچوندن نزدیک به صفره!
۳. یک دورهء دو روزه باید بگذرونم که توش یاد می دن چه جوری آدم presentation های بهتری درست کنه و چه جوری بهتر سخنرانی که و presentation رو ارائه بده و این حرفا. به عنوان اولین تمرین باید دو نفر دو نفر جلوی بقیه به اندازهء یک دقیقه در مورد کارمون توضیح می دادیم. پارتنر من یک چینی بود. دقت کنید به دیالوگها:
دیالوگ (۱)
پسر آلمانی ۱: سلام اینجا چی کار می کنی؟
پسر آلمانی ۲: سلام، اومدم استادم رو ببینم.
پسر آلمانی ۱: ا، اینجا کار می کنی، کارت چیه؟
پسر آلمانی ۲ کارش رو توضیح می ده.
دیالوگ (۲)
پسر چینی: سلام، حالتون چطوره؟
من: ممنون شما چطورید؟
پسر چینی: خوبم ممنون. خیلی وقته که شما رو ندیدم.
من: بله! ( تو دلم: برو سر اصل مطلب دیگه!!! یک دقیقه تموم شد که!)
پسر چینی: چه کار می کنید؟
من بالاخره کارم رو توضیح می دم!

