تبليغاتX
روزمرگی های من! - کلاغی که چهل تا می شود

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

کلاغی که چهل تا می شود

برادرم حال «آقای نون» رو می پرسه. می گم خوبه یه کم سرماخورده و نفس تنگی اذیتش می کنه ولی چیزی نیست.

چند روزی می گذره. صبح زود تلفن زنگ می زنه. مادر «آقای نون» با نگرانی ازش می پرسه چرا دل درد گرفته و چه بلایی سرش اومده. «آقای نون» خواب آلوده است و این شکلی می شه:   می گه دل درد نداشته و نداره و می خواد بخوابه! مادرش می گه که از دوستش شنیده!

نقش کلاغ: برادرم به دوست برادرم می گه، دوست برادرم تصادفا دوست «آقای نون» رو می بینه و بهش می گه. دوست «آقای نون» تصادفا مامان «آقای نون» رو می بینه و بهش می گه و البته واضح و مبرهن که اصل خبر هیچ ربطی به خبری که به گوش «آقای نون»  می رسه نداره !!!!

اینه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:52  توسط من (روزمره نگار)  |