کلاغی که چهل تا می شود
برادرم حال «آقای نون» رو می پرسه. می گم خوبه یه کم سرماخورده و نفس تنگی اذیتش می کنه ولی چیزی نیست.
چند روزی می گذره. صبح زود تلفن زنگ می زنه. مادر «آقای نون» با نگرانی ازش می پرسه چرا دل درد گرفته و چه بلایی سرش اومده. «آقای نون» خواب آلوده است و این شکلی می شه:
می گه دل درد نداشته و نداره و می خواد بخوابه! مادرش می گه که از دوستش شنیده!
نقش کلاغ: برادرم به دوست برادرم می گه، دوست برادرم تصادفا دوست «آقای نون» رو می بینه و بهش می گه. دوست «آقای نون» تصادفا مامان «آقای نون» رو می بینه و بهش می گه و البته واضح و مبرهن که اصل خبر هیچ ربطی به خبری که به گوش «آقای نون» می رسه نداره !!!!
اینه!
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:52  توسط من (روزمره نگار)
|


