تبليغاتX
روزمرگی های من! - زندگی

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

زندگی

۱. من و اون آقا آخرین نفرهایی هستیم که می ریم تو فروشگاه. ساعت ۸ شبه و راس هشت درها بسته می شه. کت و شلوار خیلی شیکی پوشیده، رنگ کراواتش هم خیلی قشنگه. می ریم دو جهت مختلف، من سمت نونها اون سمت سبزیجات. دم یخچال پیتزا های آماده دوباره به هم می رسیم. با تردید به پیتزاهای مختلف نگاه می کنه. من همون اولی رو ور می دارم. یه نگاه می اندازه به من، یه نگاه به پیتزا، اون هم همونو ور می داره. تو صف جلوی منه. نگاه می کنم: یه پیتزای یخ زده، یک سالاد آماده برای یک نفر و یک دسر کوچیک برای یک نفر. تو دلم فکر می کنم: همیشه تنهایی؟

۲. هنوز متوجه سلام کردن پسر نشدم که نقشهء مترو رو بهم نشون می ده و اسم یک ایستگاه رو می گه. می فهمم که داره آدرس می پرسه و آلمانی اش هم تعریفی نداره. رو نقشه ایستگاه رو نشونش می دم و می گم جایی که وایساده اشتباهه باید جای دیگه ای سوار شه. به آلمانی تشکر می کنه ولی نمی ره. روم رو می کنم اونور. از کاراش یاد بچه لاتهای تهران میفتم. یه پاشو زده به دیوار و بر و بر منو نگاه می کنه. حدس می زنم افغانی باشه. تصمیم می گیرم باهاش حرف بزنم و حدسم رو امتحان کنم. به آلمانی می پرسم از کجا میای. متوجه می شه و می گه افغانستان. حدسم درست بود. حرفمون رو فارسی ادامه می دیم. می گه قاچاقی اومده از ایران. تهران بوده و قم. حسابی تهرانی حرف می زنه. از سفر قاچاقی اش می پرسم. می گه از کوها قاچاقی رفته ترکیه از اونجا یونان و از اونجا با قایق بادی! ایتالیا. اسم یونان به ایتالیا که میاد یاد قایقهایی می یفتم که هر سال غرق می شن و کلی آدم توشون می میرن. من می خوام از سفر و قاچاق بدونم اون می خواد مخ منو بزنه!!می پرسه تو هم قاچاقی اومدی؟ از سوالش تعجب می کنم و می گم نه! بعد خودم رو تصور می کنم! من، قاچاقی! اینقدر خوشحال و سرحاله که شک می کنم داستانهاش راست باشه ولی راسته، فکر کنم. متروی بعدی میاد. ازش خداحافظی می کنم بدون اینکه شماره تلفنم رو بهش بدم. لبخند گنده ای تحویلم می ده و خدا حافظی می کنه. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 12:3  توسط من (روزمره نگار)  |