همه چی آنه!
۱. فرهنگانه
دو تا کتاب خوندم و دو تا فیلم دیدم و نظرم رو براتون می گم.
مرشد و مارگریتا: اولش جالب بود. آخرش زیاد جالب نبود. به نظرم دلیل مشهور شدن کتاب بیشتر توقیف طولانی مدتش باشه تا محتواش. بد نبود ولی به اون خوبی که انتظار داشتم نبود.
سرخی تو از من (سپیده شاملو): از اینکه نویسنده تونسته بود بدون اشارهء مستقیم تمام موضوعهایی که برای داستانش لازم بود ولی اجازهء چاپ نمی گرفت رو به خواننده برسونه خوشم اومد. کتاب خیلی "زنانه" بود و فکر کنم زنهای مثل من که همیشه دارن با خودشون حرف می زنن از بعضی قسمتهای کتاب خیلی خوششون بیاد. برای روزهای دپ خوبه چون زنهای کمی تا قسمتی دپ! دیگه رو نشون می ده و آدم احساس خوبی بهش دست می ده. ارزشیابی کلی من: متوسط رو به ضعیف
فیلم اولی که دیدم « آیا این عشق است؟» (فرانسه 2007) بود. یک فیلم خیلی معمولی و بامزه با موضوعی معمولی. در عصریک روز تعطیل که بارون هم می یومد و تنها هم بودم این فیلم رو دیدم و حالم بهتر شد! به شما هم دیدنش رو توصیه می کنم البته نه با زیرنویس چون خیلی تند و خیلی زیاد حرف می زنن و اگر جا بمونید از حرفها کمتر می خندید!
فیلم دوم هم «همون دفعهء اول» بود (آمریکا 2007 بااین لینک قسمتهایی از فیلم رو هم می تونید ببینید (: ) ۱۰۰ درصد هالیوودی و کمدی (۶۰ درصد!) این یکی هم به حوصله سررفته ها و تفریحی سینما رونده ها توصیه می شود
۲. یارانه
چند ماهی می شه با یک زوج جوان (جوان یعنی دقیقا هم شن خود ما!!!) آشنا شدیم. خودشون هم ۶-۷ ماه بیشتر نیست با هم آشنا شدن! بچه های خوبی هستن و اهل تفریح کردن. شرایطشون هم کم و بیش به ما شبیه و خلاصه دوستان خوبی هستن. اما چند وقتی بود که یک مورد من رو اذیت می کرد.
تا دور هم جمع می شدیم این زوج جوان! و البته هیجان زده (چون از دوستی شون یک سال هم نمی گذره) شروع می کردن به تعریف کردن از کادوهایی که آقا برای خانوم می خره (و اینجور که به نظر می یاد یک روز در میون هم می خره!). من هم برای اینکه خودم و «آقای نون عزیز» رو سرافراز کرده باشم! سعی می کردن پا به پای اونها از مهر و محبتهای سرازیر شده و کادوهای دریافت شده بگم. اما خب اول اینکه ما بعد از ۶ سال جای مادربزرگ و پدربزرگ اونها هستیم
و دوم اینکه من اصلا و ابدا علاقه ای به تعریف کردن این چیزها ندارم و بعد از گفتن چند تا جمله خسته می شم و احساس حماقت بهم دست میده! از طرفی هم می خواستم حق مطلب رو در مورد «آقای نون» عزیزم ادا کنم و ...
اما بعد با گذشت زمان، این مشکل رو برای خودم حل کردم. بعد از اینکه بیشتر باهاشون آشنا شدم فهمیدم که اونها کلا زندگی شون و کاراشون رو زیاد شرح می دن و کادو ها هم جز همون شرح دادنه و البته تعریف کردنش برای ما بهشون احساس خوبی می ده چون یادشون میفته رابطه شون چه خوبه و اینا و من هم اصلا مجبور نیستم پا به پای اونها از زندگی ام تعریف کنم. می تونم شنوندهء خوبی باشم و هروقت دلم خواست و خوشم اومد قسمتی از عشقولانه هامونو تعریف کنم. در اینجا به سبک کتاب های مدرسه دو ضرب المثل هم می زنم تنگ سخنم: ۱. اصلا بابا «چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است» توضیح: در این مثل خوبی رابطهء ما آن چیزی است که عیان است! ۲. «مشک آن است که خود ببوید نه آنکه روزمره نگار یک ریز بگوید!» توضیح هم ندارد!


