فرم و غیره...
۱. دبستان که می رفتم تابستونها توی کلاسهای تفریحی-آموزشی که تو محل کار پدرم برای بچه ها برگزار می شد شرکت می کردم. بعضی روزها کلاسها که تموم می شدن می رفتم دفتر بابام و از منشی هر چی فرم اشتراک و عضویت و .... بود می گرفتم و پر می کردم. عاشق فرم پر کردن بودم. منشی هم این رو می دونست. هر وقت فرم جدیدی می رسید به دستشون یک کپی می داد به من که خوشحال بشم!!!!!
این روزها کارم شده فرم پر کردن. قبل از مسافرت یکی، بعد از مسافرت یکی، برای این کنفرانس یکی و... تقویمم هم پره از «روزهای سر اومدن موعد!» ( به جای عبارت فرنگی و نامانوس!! Deadline)
حتما حالا باید خوشحال باشم که به عشق بچگی ام رسیدم،نه؟!!!
۲. این روزها حرفی برای نوشتن ندارم. نه اینکه وقت نباشه، حرف نیست. روزهایی هست که حرف زیاده. همینطور که دارم فکر می کنم روزی چند بار با خودم می گم این رو تو وبلاگ بنویسم، این روزها پیش نیومده که این جمله رو بگم. کم کم بهتر می شه (:
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 17:27  توسط من (روزمره نگار)
|

