...
همینطور که گوجه های سالاد شیرازی را خرد می کردم از رادیو زمانه شنیدم و دلم گرفت. با دوستان و همکارانش مصاحبه می کرد و هر کس خاطره ای می گفت. برنامه که تمام شد رفتم در عوالم خودم. در فکر و خیال روزهای خوش یا روزهای کمتر بد که گذشتند و نماندند.
یاد «جامعه» افتادم که از نان شب واجب تر شده بود برایم و «توس» که نگذاشت آب در دل ما تکان بخورد و جای خالی «جامعه» رو احساس کنیم و شنیدم که «بورقانی» ترتیب این کار را داده است. یاد روزی افتادم که شنیدم مرتضوی به بورقانی اخطار داده. تعجب کردم. مگر زور مرتضوی به معاون وزیر ارشاد هم میرسد؟ دیدم که رسید. یاد مجلس ششم افتادم و امیدهایمان و یاد همین چیزهای دیگری که همه نوشته اند و حافظهء من هم به یاد می آورد.
حالا نه اینکه از این غم از خواب و خوراک بیفتم. لیمو ها را آب گرفتم، سالاد شیرازی را خوردیم با عدس پلو، جای شما خالی، اما دلم گرفت که یک نشانه کم شد از روزهای خوب که رفتند و نماندند...
پ.ن بی ربط زیبا از اینجا: علی (که پیشتر هم در مطلبی به نام صداقت به او رفرنس داده بودم) سربازیاش را در منطقهی مرزی دهلران گذراند. میگفت یک روز مرد بسیار مسنی به درمانگاه آمده بود. پرسیدم "پدرجان، چند سالته؟"، گفت "مَ هِی بیمَم"، گفتم "سنات پدرجان... چند سال سن داری؟"، باز گفت "مَ هِی بیمَم"، خلاصه دکتر علی میگفت هرطور خواستم از سنوسال او سر درآورم، جز "مَ هِی بیمَم" چیزی دستگیرم نشد. ناچار همراهش را صدا کردم و خواستم جملهی پیرمرد را برایم ترجمه کند .
و شستم خبردار شد که "مَ هِی بیمَم" یعنی "من همینطور بودم... هرچه فکر میکنم میبینم که همیشه بودم... و هیچ یادم نمیآید که زمانی نبوده باشم."

