نقش
تجربه کردن نقشهای جدید آسون نیست ولی هیجان انگیز هست. چند روزی میزبان پدرم بودم در «خونهء خودم»، «خونهء دخترش». جاها عوض شده بود و این سخت بود. می بردمش گردش و تفریح و سیاحت تو شهر، بهش غذا و نوشیدنی پیشنهاد می دادم، تو خرید بهش کمک می کردم و اون با تمام وجود سعی می کرد قوانین! خونهء من رو رعایت کنه.
به این نقش جدید عادت نداشتم.
امروز صبح کمک ممتحن!* دو امتحان شفاهی بودم و باید آخر جلسه همراه استادم برای نمره ای که به دانشجوها می دادیم تصمیم می گرفتم. هنوز مدت زیادی از روزهایی که من اون ور میز نشسته بودم و استاد و کمک ممتحن این ور میز نگذشته و من بیشتر احساس دانشجو رو درک می کردم تا استاد رو! برام باور عوض شدن موقعیتم توی این مدت کوتاه سخت بود.
به این تقش جدید هم اصلا عادت نداشتم.
* یک چیزی مثل کمک خلبان! یعنی کسی که کنار استاد می شینه و سوال ها و جوابهای شفاهی رو می نویسه و آخر همراه استاد در مورد نمرهء دانشجوها نظر می ده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 14:7  توسط من (روزمره نگار)
|


