می خواهم راه بیفتم که باران می گیرد. تلفن زنگ می زند. حرف حرف حرف. سرم درد گرفته است از این همه حرف. می شنوم. گاه گداری کلمه ای در تایید می گویم. گاهی با خودنویس روی کاغذ جلو رویم کلمه هایی می نویسم. داستان دارید پس، خسته، سردرد، گریه، رام، مطیع، کنکور دارد امسال، مامانش اینا، این نیز بگذرد، افسردگی، بی چون و چرا، حسش نیست، این نیز بگذرد.
تلفن تمام شده، باران هم. هوا دوباره آفتابی شده است.
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 15:6  توسط من (روزمره نگار)
|


