فید ها
هفته پیش زمانی که مناظره بین کروبی و موسوی برگزار شد در انتهای مناظره کروبی دو بار با تاکید از موسوی پرسید که آیا تا انتها ایستاده است؟...و ایشان پاسخ داد بله!
تظاهرات در پشتیبانی از جنبش مردم ایران ، استکهلم.
جمعی بیش از 500 نفر در آنجا جمع شدند و بعد از توقف کوتاهی در مقابل در اصلی پارلمان ، به سوی میدان سرگل حرکت کردیم. این تظاهرات را بچه های دانشجوی ایرانی که مدت زیادی نیست در سوئد زندگی میکنند سامان دادند. و من یکی از افرادی بودم که مواظب بودیم تا چند نفر از راه نرسند و شور حسینی برشان دارد و این جرکت را بی پدر و مادر تصور کنند و قصد رهبری آن را داشته باشند.
دوستانی که آنجا بودند البته چنین نمیکردند. در استکهلم البته یه چند تایی رهبر بالفطره داریم که نیامده بودند و احتمالا رفته بودند یا گل بچیینند یا گلها را آب دهند. خلاصه عمدتا به خیر گذشت.
برای من کلا کار جمعی مشکل است. این را میدانم. در جمع ها معمولا منها هستم. از برخوردهای بی منطق افراد بیزارم و این موجب میشود که با خیلی ها نمیتوانم کار کنم. اما خرده کاری که با این بچه ها داشتیم بی تعارف ساده تر از کار با کارکشته های سیاسی استکهلم بود. مشکل ترس از بازگشت به ایران و خطرهای احتمالی دست و بالشان را بسته بود. ( و بعضی وقتها حتی فکر میکن اغراق هم می کردند ولی این رژیم ترس عمیقی در دل همه نشانده است. ) ولی درد بزرگ ایرانیان سیاسی ، یعنی ریاست و خود محوری ، هنوز خفت ایشان را نگرفته بود.
هر چند که چند جا با چند نفر از این بچه ها هم اختلاف نظر داشتیم ولی فکر میکنم به حسن نیت من اطمینان داشتند و زیاد از من نمی ترسیدند.
مثلا روز یک شنبه که داشتیم در مورد تظاهرات دوشنه صحبت میکردیم ، یک دختر خانم ناز گفت که پرچم جمهوری اسلامی باید بیاوریم و پرچم های دیگه موجب میشه ما را به حزب ها بچسبانند و گفتم : بابا تو هم ، گیو می اِ برک دیگه . آخه به تیپت میخوره ؟
و بعد با هم فکر کردیم و با چند تا از بچه ها صحبت کردیم و قرار شد به جای پرچم از بادکنک های سه رنگ استفاده کنیم.
بچه ها نگران این بودند که حرکت آنها مورد سوء استفاده احزاب و سازمانها قرار گیرد. نگران شعار های حزبی بودند و یک سری شعار ها کلا در لیستشان جای نداشت. مثل شعار 30 ساله ی اپوزیسیون ، یعنی همان مرگ بر جمهوری اسلامی... حرفشان این بود که این شعار ِ مردم ایران در حال حاضر هم نیست و اگر این حرکت به حمایت از ایشان است ، باید شعارهای آنجا تکرار شود. که البته چندان مشکلی به وجود نیاورد. شعارهای مرگ بر دیکتاتور و ... از نظر خیلی ها کفایت میکرد. شخصا مشکلی با این شعار سی ساله ندارم. ولی فکر میکنم وقتی که بعد از سی سال هنوز فکر میکنیم این تنها راه مبارزه است ، شاید وقت آن باشد که شعارها قدری هم آپ دیت شوند.
شعارهایی را که به همت دوستی ، به زبان انگلیسی بر کاغذ های بزرگ چاپ شده بود دور میگرداندم و به ملت میگفتم شماری را بردارید که با اخلاقتان بیشتر جور باشد.
تمام شعار ها به انگلیسی بود . بر عکس بقیه ی برنامه ی های ایرانی در استکهلم که شعارها عمدتا به فارسی گفته و نوشته می شود.
بعضی شعار رای من کو و بعضی تقاضای به رسمیت نشناختن احمدی نزاد و استعفای احمدی نزاد را داشتند.
دو تا از انسانهای نازنین و شریفی که میشناسم ، وقتی شعارها را دیدند گفتند : اینا چیه بابا ... و یه هوا چپ چپ هم به من نگاه کردند . برایشان شعار نه به دیکتاتور را بردم ، و لبخندی زدند و گفتند : ها، این خوب است :))
خلاصه کلی ناز همه را کشیدیم تا آب در دل کسی تکان نخورد و پیوندی بین این دو نسل که عمدتا همدیگر و اندیشه و شیوه های همدیگر را قبول ندارند به وجود آید. البته این نسل قدیمی تری که اینجا بود هم چندان نسل کله شق و گنده دماغی نبود. وگرنه من هم زجمتی به خودم نمیدادم.
شعارهای سید علی پینوشه ایران شیلی نمیشه ، رای من کو ، مرگ بر دیکتاتور . نه به دروغ نه به تقلب را تکرار میکردیم.
شعار اصلی ، رای من کو بود. من البته گاهی میگفتم : رای ِ این کو؟ رایِ اون کو ؟ :))
آخه افت داره وقتی آدم رای نداده بیاد بگه رای من کو ، یکی پیداش میده و میگه مگه رای دادی که دنبالش میگردی :))
شعار دولت احمدی نژاد را به رسمیت نشناسید. احمدی نزاد رئیس جمهور ِ من نیست . کشتار دوستان ما را قطع کنید. انتخابات مجدد انجام دهید هم تعدادی از شعار ها بود.
چند تا از بچه های جوون که اینجا بزرگ شده اند و فارسی خوبی نداشتند میخواندند » یه هفته ، دو هفته ، محمود حموم نرفته :))
بهشان گفتم : خوب اگر میخواهید شعر بخوانید ، بگویید : دلاور هسته ای ، بگیر بخواب خسته ای ...
گفتند : هسته ؟ هسته ی چی ؟
گفتم : بی خیال بابا :)))
یکی از شعارهایی که من فریاد کردم این بود : مرگ بر دیکتاتور ، شاه و آخوند و دکتر .
و ملت هم تکرار کردند. یکی از دوستان که تازه مدتی است متوجه شده کمی هم شاه دوست است. بعد از چند بار تکرار کردن گفت : اوا ؟ این چیه من دارم میگم ؟ :)))
بعد به من گفت : تو به شاه چی کار داری آخه ؟
:)))
سرودهای یار دبستانی و ای ایران به دفعات خوانده شد.
یکی از آشنایان گفت : یه عده مقابل وزارت امور خارجه ایستاده اند ، بیایید بریم آنجا . و من از ایشان تقاضا کردم اگر برایشان امکان دارد از آنها بخواهند که بیایند اینجا که بچه ها بتوانند طبق خواستشان استقلال خود را حفظ کنند.
نگاهی کرد و گفت : بگم اونا بیایند اینجا ؟
گفتم : آره. این حرف ِ من نیست. حرف دانشجویان است. آنها اینگونه میخواهند که " به جمعی نپیوندند " اما اگر کسی بخواهد بیاید ، قدمش روی چشم است.
نگاهی کرد و سری تکان داد. ولی بعد دیدم که آنها هم آمدند. فکر میکنم همین نوع برخود نوعی رشد است. وقتی سالها در اپوزیسیون خارج از کشور به دنبال داشتن هژمونی بوده ایم و دیده ایم که نتوانسته ایم نیرویی جمع کنیم ، شاید بد نباشد کمی ملایمت به خرج دهیم .
برنامه ریزی ایرادهایی هم داشت. بچه ها استکهلم را خوب نمی شناسند و وقتی فاصله ای گفته میشد همه میرفتند تو لب که چقدر باید راه بریم و اینا. بچه ها دسته بندی های سیاسی را هم خوب نمی شناسند و از خیلی چیزها می ترسند. گاهی به حق گاهی نه.
اکثر اینها برای تعطیلات تابستانی و پایان ترک دانشگاهی به ایران و به خانه هایشان میروند. و نگرانی هایشان احتمالا بی جهت نیست.
در فاصله ی راه پیمایی که به جلوی مجلس رسیدیم ، چند نفر از اعضای حزب کمونیست کارگری و یکی دو اقلیتی به جمع پیوستند ، با پلاکاردهای خودشان و شروع کردند به دادن شعار مرگ بر جمهوری اسلامی دادن. تعداد زیادی با ایشان همراه نشدند. نه به این دلیل که کسی موافق جمهوری اسلامی باشد ، بلکه به این دلیل که فکر میکردند اگر آنها از شعارهای این جمع خوششان نمی اید ، میتوانند جمع خودشان را راه بیاندازند و شعارهای خودشان را بدهند ، اینکه به جمعی بیایی و بخواهی شعار را در دست خود بگیری دیگر شیوه ی قدیمی است که چندان کار نمیکند.
درگیری های سیاسیون استکهلم بسیار است.
از یکی از آشنایان که برای مخالفت با انتخابات در روز جمعه مقابل سفارت جمهوری اسلامی رفته و در تظاهرات مخالفین شرکت کرده بود شنیده بودم که همین یکی از همین خانمها در روز انتخابات و جلوی سفارت به دو نفر که برای رای دادن رفته بودند بند میکند . و یکی از آن دو به او میگوید : تو دیگه حرف نزن ، تو که گاو و گوسفنداتون رو هم آوردی اینجا و براشون کمک مالی گرفتی از دولت سوئد. ( و خداییش دروغ هم نمیگفت :))
در میدان سرگل تعداد زیادی جمع شده بودند و بعد از مقداری جیغ و داد کردن ، یک باره از وسط زمین و آسمان یک بلند گوی های افکت پیدا شد و سرود های یار دبستانی و ای ایران را پخش کردند. ما مجوز نداشتیم. نیما در صحبت های تلفنی که با هم کردیم ابراز نگرانی میکرد. گفت که یکی از آشنایان قول داده بود که بگیرد ولی صبح گفته بود که نمیرسد. و میپرسید چه کنیم. گفتم بی خیال. کاری ندارند. میدانند که اوضاع ناهنجار است و درک می کنند. من در اینجور مواقع از پلیس سوئد همکاری دیدم. و تازه ، میگیم وقت نشد چون تعجیلی بود. فهمیدم که نیما با نگرانی و نا باوری به من گوش میکند. ولی دیگر چه میشد کرد ؟ من تازه کلی با پررویی از سر کار جیم شدم. تو این موقعیت و با تعطیلات تابستانی همکاران و کمبود پرسنل و اینا...
خلاصه ما مجوز نداشتیم. و بچه ها بعد از خواندن بیانیه ها ، و کمی صحبت در مورد برنامه های بعدی تظاهرات تصمیم گرفتند برنامه را تمام کنند. خانمی ـ از همان چند نفر ـ میکروفون را گرفت و گفت که ما اینجا را تا ساعت 8 شب داریم و شما لازم نیست بروید خانه هایتان و بمانید در خیابان ها ، مردم در ایران در خیابانها هستند و شما هم بمانید. حرفش منطقی بود ، اما.....
یک باره مشغول به صحبت با کسی بودم که دیدم صدای داد و فریاد می آید. یکی از خانمهای آن طرف که مردم را دعوت میکرد تا ساعت 8 بمانند با یکی از آقایان شدیدا دعوا میکرد . خانمه به این آقا میگفت : تو غلط کردی رفتی رای دادی ، زنت هم غلط کرده رفته . و مرد به او میگفت به تو ربطی نداره . تو حق نداری بگی من چی کار کنم. پریدم وسط و از مرد خواهش کردم برود آن سوی تر. از زن نمیشد چیزی خواهش کرد. همچنان داشت جیغ میکشید. بچه ها را فرستادیم جلو و مرد را به کناری کشیدند.
پلیس به نزد من آمد و گفت : لازم است ما مداخله کنیم ؟
گفتم نه . چیزی نیست.
گفت : چه شده ؟
گفتم : این خانمه به اون آقاهه میگفت تو غلط کردی رفتی رای دادی و زنت هم همینطور.
پلیس با تعجب گفت : به اون چه ؟
خنده ام گرفت و گفتم : این آقاهه هم همینو میپرسید
مرد پلیس بهت زده به من نگاه کرد و گفت : در کشور شما دارند مردم را می زنند و الان هم که گفتید کشته هم شده اند. و شما در استکهلم دارید سر این چیزها همدیگر را تکه پاره میکنید ؟
انگار که آواری به سرم خراب شد ، ای بابا ، اینها هم فهمیدند چه دردی داریم ؟ و خیلی هایمان هنوز نفهمیده ایم ؟
گفتم : نپرس ، نپرس ، نپرس....
خانمی داشت داد میزد : هی میگن دانشجو دانشجو. اینا بورسیه ای هستند ، اینا جیره خوار رژیم اند. اینا مزدورند.
بچه های دانشجو جمع شده بودند گوشه ای و داشتند سرشان را با تاسف تکان میدادند.
گفتم : نه خانم ، این طور نیست. اینها با هزینه های شخصی اینجا هستند. اینها بورسیه ای نیستند. لطف کن و تهمت نزن به ایشان.
گفت : تو مگر همه شان را می شناسی ؟
گفتم : خیلی هایشان را . ولی تو چی ؟تو حتی یکی را میشناسی که اینطور توهین میکنی به این بچه ها ؟ به من نشان بده کدامشان بورسیه ای هستند که این را میگویی .؟ چه حقی داری تهمت بزنی ؟
یکی از دوستان با عصبانیت به سمت او یورش رفت .. سرش داد زدم که بابا چه میکنی ؟ کوتاه بیا .
گفت آخه به برادر زاده من میگه مزدور . برادرزاده ی من پدرش اعدامی است. این خانم خودش کیه که هر از جند وقت رنگ عوض میکنه .
خانم ما را هم به لقب طرفدار جمهوری اسلامی مفت خر کرد. چیزی به او نگفتم. دیگر حرف زدن فایده ای نداشت. با چنین آدمهایی حرف نمیشود زد. ولی نمردیم و طرفدار جمهوری اسلامی هم شدیم.
آن خانم را میشناختم. بعد از ماجرای 18 تیر به استکهلم آمد و به نام دانشجوی مبارز پناهنده گی گرفت. سنش از من خیلی بیشتر است . و راستش نمیدانم چطور دولت سوئد باور کرد که او در این سن و سال دانشجو باشد. ولی بگذریم.
از وقتی هم آمده دورادور صدایش را در رادیو ها می شنوم. هر از چند وقتی ملقی میزند و خط سیاسی اش تاب بر میدارد . از شاهی و مجاهد گرفته تا حزب کمونیست کارگری و من که چندان علاقه ای به پیشرفت هایش ندارم ، و آنها را دنبال نمیکنم و نمیدانم که در حال حاضر چه خط سیاسی ای دارد ...
یک نفر برگشت گفت : آخه یعنی چی ؟ اینا همه طرفدار رژیمند ، میرن رای میدهند . گفتم : دوست عزیز 80 درصد کسانی که میتوانستند رای بدهند در انتخابات ایران شرکت کرده اند. یعنی به نظر تو 80 درصد مردم ایران طرفدار رژیمند ؟ گفت : آره...خاک تو سرشون ...
گفتم : پس اگر اینطور فکر میکنی اینجا چه میکنی ؟ برای چی اومدی اینجا ؟ گفت آمده ام از حق مردم دفاع کنم . گفتم اینطوری ؟ با فحش و فضاحت ؟ یکی از حقوق مردم هم حق انتخاب است. حق رای دادن است.تو حتی به این حق اولیه احترام نمیگذاری و حالا با فحش میخواهی از حقوق مردم ایران دفاع کنی ؟ این چه دفاعی است آخر ؟
خلاصه همینطور با کمک یه سری بچه ها سعی میکردیم جو را آرام نگاه داریم تا حزبی ها پرچم شان و پلاکاردهایشان را در آوردند. چند نفر به من گفتند چه کنیم ؟ و من گفتم من نمیدانم شما چه کنید. ولی من میروم خانه .
مردم با دیدن پلاکاردهایشان ، از ایشان فاصله گرفتند دور شدند.
به آقای مو سفیدی که میگفت رفته رای داده و از خانم فحش خورده بود گفتم : چرا دعوا میکنی عزیز ؟ چه فایده ؟ مگر میشود کسی را سالهاست اینطوری عمل میکنه و اینطور فکر میکنه عوض کرد ؟
همینطور راه میرفتم و میگفتم کوتاه بیا.
بچه های دانشجو هم خر ِ م را گرفتند. گفتند اینطور باشه ما نمیمونیم. اینا میخوان از جمع ما استفاده کنند. گفتم : نمانید. من هم دارم میرم خانه. برید و فردا بیایید. زیر پرچم کسی نرید.
گفت :اینطوری فردا هم نمی آییم. گفتم : تصمیمتان را بگیرید و به من اطلاع دهید. گفت نمی آییم ، برای خودمان یه چا جمع میشویم و شعارهایمان را میدهیم. با این شرایط اصلانمیشود کار کرد.
خانمی آمد پیش من و گفت : اینا کی هستند ؟ که دعوا میکردند گفتم : حزب کمونیست کارگری و چند تا اقلیتی .
گفت : چند نفر که بیشتر نبودند ، برای چی آمده اند ؟ چرا اینقدر داد میزدند سر مردم ؟ خوب چرا نمیروند جمع خودشان را داشته باشند ؟ گفتم برای مبارزه با جمهوری اسلامی آمده اند . ولی چون دستشان به ایشان نرسید ، خودشان را با مبارزه با ما سرگرم کردند تا حوصله شان سر نرود.
جمعیت متفرق شد. بیشتر و بیشتر . تا اینکه حزبی ها ماندند ..
باور کنید که پلیس اگر هم میخواست ، نمیتوانست به این سرعت این جمع بزرگ را متفرق کند که این حزبی ها با مبارزه شان :))) توانستند.
وقتی که مردم را از سر باز کردند ، نشستند و با خیال راحت سرود ملی شان ، یعنی : "سیاه سیاه های خومون ، غریبه نیاد داخلمون" را به صدای بلند خواندند . بعد هم شروع کردند به شعار دادن ، و برای اینکه آمریکا هم بتواند بفهمد تمام شعارهایشان را به زبان زیبای پارسی دادند تا خدای نکرده کسی فکر نکند اینها زبان دیگری هم بلد هستند.
شاید فکر کنید اغراق میکنم. اینطور فکر میکنید ؟ مگر نه ؟ این که گفتم بیش از چند نفر نبودند. این که گفتم میدان را با سه سوت خالی کردند. فکر میکنید اغراق است. مگر نه ؟
فکر کردم اینطور فکر میکنید. برای همین هم از صفوف به هم فشرده ی ایشان عکس گرفتم و برای شما اینجا بگذارم.
یکی از بچه ها به من گفت : یعنی واقعا خودشان جرقه ای در مغزشان نمیزند که چه شد ؟ و جرا اینطور شد ؟ و جرا کسی با ما نماند ؟ آیا این باعث نمیشود کمی به فکر بیافتند ؟
و با خودم فکر میکردم آیا ممکن است ؟ آیا ممکن است که این همه ضربه ها موجب بیداری این خفته ی چند بشود ؟
با چند تن از آقایان صحبت میکردم و گفتند : اینا سی ساله این شیوه را عمل میکنند. چرا به این نتیجه نرسیده اند که این شیوه شان کار نمیکند ؟ گفتم : من میخواهم بروم و مزاحم مبارزه شان نباشم. خدای نکرده نگن ما همین امشب داشتیم جمهوری اسلامی را سرنگون میکردیم و مهشید نزاشت .
با دوستی به کافه ای رفتیم تا چیزی بخوریم . من چای سبز سفارش دادم ـ چای سبز دوست دارم و موجی نیستم ـ و ساندویچ خوردیم. صبحانه و ناهار نخورده بودم و تازه فهمیده بودم دردی که تمام روز در معده ام داشتم از گرسنگی بود.
ساعت نزدیک 7 عصر بود که به میدان سرگل برگشتیم تا قطار بگیریم و به خانه هایمان برویم. به دوستم گفتم بزار برم یه سر بزنم ببینم اینا تا 8 مجوز داشتند و از مردم خواستند تا 8 بمانند ، آیا هنوز دارند مبارزه میکنند یا نه.
ولی کسی در میدان نبود. از پلاکاردهایشان...اثری نبود. انگار هرگز نبوده اند.
میدانم که ایرونی و سارکاسم در نوشته ام نسبت به برخوردها ی حزبی ها و چپولهایی که برای آزادی هم عقیده ـ و نه آزادی عقیده ـ سالهاست که تلاش میکنند تا آنجایی که کم کم خودشان هم تاریخی شده و جایشان در کنج مغازه های عتیقه فروشی است ، زیاد است.
اما من تنفری از ایشان ندارم. باور کنید. الان چند سال است که به جای تنفر ، به این آدمها احساس ترحم دارم.
الان هم فکر نکنید به این حرکات ایشان و این بی رونقی بساطشان و این رسوب فکری شان میخندم.
حقیقت این است که کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم !
ای کاش روزی می نشستند و به این هم فکر میکردند که اگر در طول این سی سال کارشان درست بوده و مبارزات پی گیرشان ثمری داشته ، پس چرا روز به روز کم شده اند ؟ چرا هرگز نتوانسته اند نیرویی جمع کنند ؟.
این که رژیم جمهوری اسلامی سنبه اش پر زور است ، شکی در آن نیست . ولی آیا ما کارمان هیچ مشکلی نداره ؟
کاش جرقه ای در مغز ، کاش فکری ، لحظه ای اندیشیدن .
ولی برای اینها مغز لازم است. فکر ، و اندیشه ....


