تبليغاتX
روزمرگی های من! - روزمرگی

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

روزمرگی

صبح با سردرد بیدار شدم. خوابهای عجیب و غریب دیده بودم. صبحانه خوردم، چای آماده کردم که در اتوبوس بنوشم و با موهایم کلنجار رفتم تا کمی مرتب شوند که نشدند. در اتوبوس فکر کردم اگر با مامان و خواهرم در یک شهر زندگی می کردیم و جای دانشگاه اینقدر از مرکز شهر پرت نبود و آنها هم امروز وقت داشتند حتما با هم ناهار می خوردیم تا من خوابم را برایشان تعریف کنم و بخندیم. فکر کردم اگر تلفن عمه ام را حفظ بودم و زنگ زدن با موبایل اینقدر گران نبود الان به عمه ام زنگ می زدم و خوابم را برایش تعریف می کردم و می خندیدیم. فکر کردم چقدر دلم برای همه شان تنگ شده و چقدر دلم می خواهد اینها را اینجا بنویسم.

کسی می داند روزمرگی دوباره از کی آغاز می شود؟ عزاداری کی تمام می شود؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 14:29  توسط من (روزمره نگار)  |