تبليغاتX
روزمرگی های من! - هجدهم تیر

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

هجدهم تیر

۱. من به هیچ عنوان کسی را به کتک خوردن دعوت نمی‌کنم (بگذارید به پای شغلم). فردا بعدازظهر اما، در سال‌روز هجده تیر خونین، نزدیک به یک ماه بعد از کمدی تراژیک بیست و دوم خرداد، اگر نمی‌خواهید به مسیرهای اعلام شده بروید هم در خانه نمانید. خرید را بهانه کنید برای رفتن به نزدیک‌ترین خیابان یا میدان اصلی محل. این را در راستای همان کتک نخوردن می‌گویم. هر چه تعداد بیشتری بیرون از خانه باشند، تعداد کمتری کتک می‌خورند. در خیابان باشید. دور از محل تجمع. به قصد خوردن بستنی یا بلال حتی. (+)

۲. من هم ترسيده ام . مي ترسم . مثل سگ مي ترسم . همان قدر مي ترسم كه فيلم جان دادن آدم ها ، جلوي چشم هاي بهت زده و ناباورمان مي تواند ترسناك باشد .
و اين كلمه ها ، تمام كلمه هاي اين خرداد خوني ، لبريز از وحشت از دست دادن است . نفس زدن هاي بعد از هي دويدن است . هي فرياد زدن ، هي گريستن . وحشت ِ ترديد ِ« برويم يا بمانيم ؟! » ترديد ِ « آخر چه مي شود ؟ »

من هم ترسيده ام . با اين همه ما ناگزيريم به فرياد زدن ، ترسيدن ، به هي دويدن و هي مُردن .
ما ناگزيريم كه حواس مان باشد به تمام آدم هاي دربند . بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم ، ياد مان باشد آدم هايي هستند كه صداي پرنده هاي سر صبح را نمي شنوند آن جور كه ما مي شنويم اين همه گوش نواز ... و آفتاب را نمي بينند آن جور كه ما ميبينيم اين همه گرم و دلچسب ...و تلف مي شود جواني شان ، پر پر مي شود آرزوهاشان ، سفيد مي شود موهاي شان ...

من هم ترسيده ام . با اين همه خوب مي دانم ما از نسل آدم هاي بزرگي بوديم كه نترسيديم . كه از ترسناكي آن ها ، از بدي شان ، از باتوم هاشان ، گلوله هاشان نترسيديم . ما با تمام ترس مان نترسيديم .

من هم ترسيده ام . اصلا بس است اين همه گريستن و ترسيدن . اين همه مردن و تمام شدن . فردا سبز نپوشيد . فرياد هم نزنيد . ندويد . زخمي نشويد و نميريد .
با اين همه پيش از آن كه خرداد ، گم شود ميان هزار كار نيمه مانده و قسط و قبض و زندگي ، پيش از دوباره روزمرگي ، فردا و تنها فردا توي خانه نمانيد . فردا ، هجده تير ، به خاطر تمام آن ها كه رفتند ، تمام آن ها كه بعد از اين مي روند . تمام آن ها كه نمي ترسند ، فرياد مي زنند ... (+)

۳. مسیرها را اینجا ببینید.

۴. ده سال پیش این روزها در تب و تاب کنکور بودم. دعا می کردم "این مسخره بازی" زودتر تمام شود تا کنکور برگزار شود و من هم "دانشجو" شوم. مسخره بازی تمام شد، کنکور برگزار شد، دانشجو شدم و همچنان هستم اما انگار این کابوس تمامی ندارد. چه کسی از ده سال بعد خبر دارد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 11:27  توسط من (روزمره نگار)  |